انجیل به روایت یوحنا

1 کلمه جسم گردید

1در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود. 2همان در ابتدا نزد خدا بود. 3همه چیز به واسطه او آفریده شد و به غیر از اوچیزی از موجودات وجود نیافت. 4در او حیات بود و حیات نور انسان بود. 5و نور در تاریکی می درخشد و تاریکی آن را درنیافت. 6شخصی از جانب خدا فرستاده شد که اسمش یحیی بود؛ 7او برای شهادت آمد تا بر نور شهادت دهد تا همه به وسیله او ایمان آورند. 8او آن نور نبود بلکه آمد تا بر نور شهادت دهد. 9آن نور حقیقی بود که هر انسان را منور می گرداند و در جهان آمدنی بود. 10او در جهان بود و جهان به واسطه او آفریده شد و جهان او را نشناخت. 11به نزد خاصان خود آمد و خاصانش او را نپذیرفتند؛ 12و اما به آن کسانی که او را قبول کردند قدرت داد تا فرزندان خدا گردند، یعنی به هرکه به اسم او ایمان آورد، 13که نه از خون و نه از خواهش جسد و نه از خواهش مردم، بلکه از خدا تولد یافتند. 14و کلمه جسم گردید و میان ما ساکن شد، پر از فیض و راستی و جلال او را دیدیم، جلالی شایسته پسر یگانه پدر. 15و یحیی بر او شهادت داد و ندا کرده، می گفت: این است آنکه درباره او گفتم آنکه بعد از من می آید، پیش از من شده است زیرا که بر من مقدم بود. 16و از پری او جمیع ما بهره یافتیم و فیض به عوض فیض،17زیرا شریعت به وسیله موسی عطا شد، اما فیض و راستی به وسیله عیسی مسیح رسید. 18خدا را هرگز کسی ندیده است؛ پسر یگانه ای که درآغوش پدر است، همان او را ظاهر کرد.

یحیای تعمید دهنده درباره رسالت خود سخن می گوید

 19و این است شهادت یحیی در وقتی که یهودیان از اورشلیم کاهنان و لاویان را فرستادند تا از او سوال کنند که تو کیستی، 20که معترف شد و انکار ننمود، بلکه اقرار کرد که من مسیح نیستم. 21آنگاه از او سوال کردند: پس چه؟ آیا توالیاس هستی؟ گفت: نیستم. 22آنگاه بدو گفتند: پس کیستی تا به آن کسانی که ما را فرستادند جواب بریم؟ درباره خود چه می گویی؟ 23گفت: من صدای ندا کننده ای دربیابانم که راه خداوند را راست کنید، چنانکه اشعیا نبی گفت. 24و فرستادگان از فریسیان بودند. 25پس از اوسوال کرده، گفتند: اگر تو مسیح و الیاس و آن نبی نیستی، پس برای چه تعمید می دهی؟ 26یحیی در جواب ایشان گفت: من به آب تعمید می دهم و در میان شما کسی ایستاده است که شما او را نمی شناسید. 27و او آن است که بعد از من می آید، اما پیش از من شده است، که من لایق آن نیستم که بند نعلینش را باز کنم. 28و این دربیت عبره که آن طرف اردن است، در جایی که یحیی تعمید می داد واقع گشت.

یحیای تعمید دهنده عیسی را بعنوان مسیحای موعود معرفی می کند

 29و در فردای آن روز یحیی عیسی را دید که به جانب او می آید. پس گفت: اینک بره خدا که گناه جهان را برمی دارد! 30این است آنکه من درباره او گفتم که مردی بعد از من می آید که پیش از من شده است زیرا که بر من مقدم بود. 31و من او را نشناختم، لیکن تا او به اسرائیل ظاهر گردد، برای همین من آمده به آب تعمید می دادم. 32پس یحیی شهادت داده، گفت: روح را دیدم که مثل کبوتری از آسمان نازل شده، بر او قرارگرفت. 33و من او را نشناختم، لیکن او که مرا فرستاد تا به آب تعمید دهم، همان به من گفت برهر کس بینی که روح نازل شده، بر او قرار گرفت، همان است او که به روح القدس تعمید می دهد. 34و من دیده شهادت می دهم که این است پسرخدا.

نخستین شاگردان عیسی

 35و در روز بعد نیز یحیی با دو نفر از شاگردان خود ایستاده بود. 36ناگاه عیسی را دید که راه می رود؛ و گفت: اینک بره خدا. 37و چون آن دو شاگرد کلام او را شنیدند، از پی عیسی روانه شدند. 38پس عیسی روی گردانیده، آن دو نفر رادید که از عقب می آیند. بدیشان گفت: 39چه می خواهید؟ بدو گفتند: ربی (یعنی ای معلم )در کجا منزل مینمایی؟ 40بدیشان گفت: بیایید و ببینید. آنگاه آمده، دیدند که کجا منزل دارد، و آن روز را نزد او بماندند و قریب به ساعت دهم بود. 41و یکی از آن دو که سخن یحیی را شنیده، پیروی او نمودند، آندریاس برادر شمعون پطرس بود. 42او اول برادر خود شمعون را یافته، به اوگفت: مسیح را (که ترجمه آن کرستُس است )یافتیم. و چون او را نزد عیسی آورد، عیسی بدو نگریسته، گفت: تو شمعون پسر یونا هستی؛ واکنون کیفا خوانده خواهی شد (که ترجمه آن پطرس است ). 43بامدادان چون عیسی خواست به سوی جلیل روانه شود، فیلپُس را یافته، بدو گفت: ازعقب من بیا. 44و فیلپس از بیت صیدا از شهراندریاس وپطرس بود. 45فیلپس نتنائیل را یافته، بدو گفت: آن کسی را که موسی در تورات و انبیا مذکور داشته اند، یافته ایم که عیسی پسر یوسف ناصری است. 46نتنائیل بدو گفت: مگرمی شود که از ناصره چیزی خوب پیدا شود؟ فیلپس بدو گفت: بیا و ببین. 47و عیسی چون دید که نتنائیل به سوی او می آید، درباره اوگفت: اینک اسرائیلی حقیقی که در او مکری نیست. 48نتنائیل بدو گفت: مرا از کجا می شناسی؟ عیسی در جواب وی گفت: قبل از آنکه فیلپس تو را دعوت کند، در حینی که زیر درخت انجیر بودی تو را دیدم. 49نتنائیل درجواب او گفت: ای استاد تو پسر خدایی! تو پادشاه اسرائیل هستی! 50عیسی در جواب اوگفت: آیا از اینکه به تو گفتم که تو را زیر درخت انجیر دیدم، ایمان آوردی؟ بعد از این چیزهای بزرگتر از این خواهی دید. 51پس بدو گفت: آمین آمین به شما می گویم که از کنون آسمان را گشاده، و فرشتگان خدا را که بر پسر انسان صعود و نزول می کنند خواهید دید.

 

2 عروسی در قانا

1و در روز سوم، در قانای جلیل عروسی بود و مادر عیسی در آنجا بود. 2و عیسی و شاگردانش را نیز به عروسی دعوت کردند. 3وچون شراب تمام شد، مادر عیسی بدو گفت: شراب ندارند. 4عیسی به وی گفت: ای زن مرا با تو چه کار است؟ ساعت من هنوز نرسیده است. 5مادرش به نوکران گفت: هرچه به شما گوید بکنید. 6و در آنجا شش قدح سنگی برحسب تطهیریهود نهاده بودند که هر یک گنجایش دو یا سه کیل داشت. 7عیسی بدیشان گفت: قدح ها را ازآب پر کنید. و آنها را لبریز کردند. 8پس بدیشان گفت: الان بردارید و به نزد رئیس مجلس ببرید. پس بردند؛ 9و چون رئیس مجلس آن آب را که شراب گردیده بود، بچشید و ندانست که از کجا است، لیکن نوکرانی که آب را کشیده بودند، می دانستند، رئیس مجلس داماد را مخاطب ساخته، بدو گفت: 10هرکسی شراب خوب را اول می آورد و چون مست شدند، بدتر از آن. لیکن تو شراب خوب را تا حال نگاه داشتی؟ 11و این ابتدای معجزاتی است که از عیسی درقانای جلیل صادر گشت و جلال خود را ظاهر کرد و شاگردانش به او ایمان آوردند. 12و بعد از آن او با مادر و برادران و شاگردان خود به کفرناحوم آمد و در آنجا ایامی کم ماندند.

تطهیر خانه خدا

 13و چون عید فصح نزدیک بود، عیسی به اورشلیم رفت، 14و در هیکل، فروشندگان گاو و گوسفند و کبوتر و صرافان را نشسته یافت. 15پس تازیانه ای از ریسمان ساخته، همه را از هیکل بیرون نمود، هم گوسفندان و گاوان را، و نقود صرافان را ریخت و تخت های ایشان را واژگون ساخت، 16و به کبوتر فروشان گفت: اینها را ازاینجا بیرون برید و خانه پدر مرا خانه تجارت مسازید. 17آنگاه شاگردان او را یاد آمد که مکتوب است: غیرت خانه تو مرا خورده است. 18پس یهودیان روی به او آورده، گفتند: به ما چه علامت می نمایی که این کارها را میکنی؟ 19عیسی در جواب ایشان گفت: این قدس راخراب کنید که در سه روز آن را برپا خواهم نمود. 20آنگاه یهودیان گفتند: در عرصه چهل و شش سال این قدس را بنا نموده اند؛ آیا تو در سه روز آن را برپا میکنی؟ 21لیکن او درباره قدس جسد خود سخن می گفت. 22پس وقتی که از مردگان برخاست شاگردانش را به خاطر آمد که این را بدیشان گفته بود. آنگاه به کتاب و به کلامی که عیسی گفته بود، ایمان آوردند. 23و هنگامی که در عید فصح در اورشلیم بود بسیاری چون معجزاتی را که از او صادر می گشت دیدند، به اسم او ایمان آوردند. 24لیکن عیسی خویشتن را بدیشان موتمن نساخت، زیرا که او همه را می شناخت. 25و از آنجا که احتیاج نداشت که کسی درباره انسان شهادت دهد، زیرا خود آنچه در انسان بود می دانست.

 

3 ملاقات نیقودیموس با عیسی

1و شخصی از فریسیان نیقودیموس نام از روسای یهود بود. 2او در شب نزد عیسی آمده، به وی گفت: ای استاد می دانیم که تو معلم هستی که از جانب خدا آمده ای زیرا هیچکس نمی تواند معجزاتی را که تو مینمایی بنماید، جزاینکه خدا با وی باشد. 3عیسی در جواب اوگفت: آمین آمین به تو می گویم اگر کسی از سر نو مولود نشود، ملکوت خدا را نمی تواند دید. 4نیقودیموس بدو گفت: چگونه ممکن است که انسانی که پیر شده باشد، مولود گردد؟ آیا می شود که بار دیگر داخل شکم مادر گشته، مولود شود؟ 5عیسی در جواب گفت: آمین، آمین به تومی گویم اگر کسی از آب و روح مولود نگردد، ممکن نیست که داخل ملکوت خدا شود. 6آنچه از جسم مولود شد، جسم است و آنچه از روح مولود گشت روح است. 7عجب مدار که به توگفتم باید شما از سر نو مولود گردید. 8باد هرجا که می خواهد می وزد و صدای آن را می شنوی لیکن نمی دانی از کجا می آید و به کجا می رود. همچنین است هرکه از روح مولود گردد. 9نیقودیموس در جواب وی گفت: چگونه ممکن است که چنین شود؟ 10عیسی در جواب وی گفت: آیا تو معلم اسرائیل هستی و این را نمی دانی؟ 11آمین، آمین به تو می گویم آنچه می دانیم، می گوییم و به آنچه دیده ایم، شهادت می دهیم و شهادت ما را قبول نمی کنید. 12چون شما را از امور زمینی سخن گفتم، باور نکردید. پس هرگاه به امور آسمانی با شما سخن رانم چگونه تصدیق خواهید نمود؟ 13و کسی به آسمان بالا نرفت مگر آن کس که از آسمان پایین آمد یعنی پسر انسان که در آسمان است. 14وهمچنانکه موسی مار را در بیابان بلند نمود، همچنین پسر انسان نیز باید بلند کرده شود، 15تا هرکه به او ایمان آرد هلاک نگردد، بلکه حیات جاودانی یابد.16زیرا خدا جهان را اینقدر محبت نمود که پسر یگانه خود را داد تا هر که بر او ایمان آورد هلاک نگردد بلکه حیات جاودانی یابد. 17زیرا خدا پسر خود را در جهان نفرستاد تا برجهان داوری کند، بلکه تا به وسیله او جهان نجات یابد. 18آنکه به او ایمان آرد، بر او حکم نشود؛ اما هرکه ایمان نیاورد الان بر او حکم شده است، بجهت آنکه به اسم پسر یگانه خدا ایمان نیاورده. 19و حکم این است که نور در جهان آمد و مردم ظلمت را بیشتر از نور دوست داشتند، ازآنجا که اعمال ایشان بد است. 20زیرا هرکه عمل بد می کند، روشنی را دشمن دارد و پیش روشنی نمی آید، مبادا اعمال او توبیخ شود. 21و لیکن کسی که به راستی عمل می کند پیش روشنی می آید تا آنکه اعمال او هویدا گردد که در خدا کرده شده است.

گفتار یحیی تعمید دهنده درباره عیسی

 22و بعد از آن عیسی با شاگردان خود به زمین یهودیه آمد و با ایشان در آنجا به سر برده، تعمید می داد. 23و یحیی نیز در عینون، نزدیک سالیم تعمید می داد زیرا که در آنجا آب بسیار بود ومردم می آمدند و تعمید می گرفتند، 24چونکه یحیی هنوز در زندان حبس نشده بود. 25آنگاه در خصوص تطهیر، در میان شاگردان یحیی ویهودیان مباحثه شد. 26پس به نزد یحیی آمده، به او گفتند: ای استاد، آن شخصی که با تو درآنطرف اردن بود و تو برای او شهادت دادی، اکنون او تعمید می دهد و همه نزد او می آیند. 27یحیی در جواب گفت: هیچکس چیزی نمی تواند یافت، مگر آنکه از آسمان بدو داده شود. 28شما خود بر من شاهد هستید که گفتم من مسیح نیستم بلکه پیش روی او فرستاده شدم. 29کسیکه عروس دارد داماد است، اما دوست داماد که ایستاده آواز او را می شنود، از آواز داماد بسیار خشنود می گردد. پس این خوشی من کامل گردید. 30می باید که او افزوده شود و من ناقص گردم. 31او که از بالا می آید، بالای همه است وآنکه از زمین است زمینی است و از زمین تکلم می کند؛ اما او که از آسمان می آید، بالای همه است. 32و آنچه را دید و شنید، به آن شهادت می دهد و هیچکس شهادت او را قبول نمی کند. 33و کسیکه شهادت اورا قبول کرد، مهر کرده است بر اینکه خدا راست است. 34زیرا آن کسی را که خدا فرستاد، به کلام خدا تکلم می نماید، چونکه خدا روح را به میزان عطا نمی کند. 35پدرپسر را محبت می نماید و همه چیز را بدست او سپرده است. 36آنکه به پسر ایمان آورده باشد، حیات جاودانی دارد و آنکه به پسر ایمان نیاورد حیات را نخواهد دید، بلکه غضب خدا بر او می ماند.

 

4 زن سامری

1و چون خداوند دانست که فریسیان مطلع شده اند که عیسی بیشتر از یحیی شاگرد پیدا کرده، تعمید می دهد، 2با اینکه خود عیسی تعمید نمی داد بلکه شاگردانش، 3یهودیه را گذارده، باز به جانب جلیل رفت. 4و لازم بود که از سامره عبور کند 5پس به شهری از سامره که سوخار نام داشت، نزدیک به آن موضعی که یعقوب به پسر خود یوسف داده بود رسید. 6و در آنجا چاه یعقوب بود. پس عیسی از سفر خسته شده، همچنین بر سر چاه نشسته بود و قریب به ساعت ششم بود. 7که زنی سامری بجهت آب کشیدن آمد. عیسی بدو گفت: جرعه ای آب به من بنوشان. 8زیرا شاگردانش بجهت خریدن خوراک به شهر رفته بودند. 9زن سامری بدو گفت: چگونه تو که یهود هستی ازمن آب میخواهی و حال آنکه زن سامری می باشم؟ زیرا که یهود با سامریان معاشرت ندارند. 10عیسی در جواب او گفت: اگر بخشش خدا را می دانستی و کیست که به تو می گوید آب به من بده، هرآینه تو از او خواهش می کردی و به تو آب زنده عطا می کرد. 11زن بدو گفت: ای آقا دلو نداری و چاه عمیق است. پس از کجا آب زنده داری؟ 12آیا تو از پدر ما یعقوب بزرگترهستی که چاه را به ما داد و خود و پسران و مواشی او از آن می آشامیدند؟ 13عیسی در جواب اوگفت: هرکه از این آب بنوشد باز تشنه گردد، 14لیکن کسی که از آبی که من به او می دهم بنوشد، ابد تشنه نخواهد شد، بلکه آن آبی که به او می دهم در او چشمه آبی گردد که تا حیات جاودانی می جوشد. 15زن بدو گفت: ای آقا آن آب را به من بده تا دیگر تشنه نگردم و به اینجا بجهت آب کشیدن نیایم. 16عیسی به او گفت: برو و شوهر خود را بخوان و در اینجا بیا. 17زن در جواب گفت: شوهر ندارم. عیسی بدو گفت: نیکو گفتی که شوهر نداری! 18زیرا که پنج شوهر داشتی و آنکه الان داری شوهر تو نیست! این سخن را راست گفتی! 19زن بدو گفت: ای آقا می بینم که تو نبی هستی! 20پدران ما در این کوه پرستش می کردند و شما می گویید که در اورشلیم جایی است که در آن عبادت باید نمود. 21عیسی بدوگفت: ای زن مرا تصدیق کن که ساعتی می آید که نه در این کوه و نه در اورشلیم پدر را پرستش خواهید کرد. 22شما آنچه را که نمی دانید می پرستید اما ما آنچه را که می دانیم عبادت می کنیم زیرا نجات از یهود است. 23لیکن ساعتی می آید بلکه الان است که در آن پرستندگان حقیقی پدر را به روح و راستی پرستش خواهند کرد زیرا که پدر مثل این پرستندگان خود را طالب است. 24خدا روح است و هرکه او را پرستش کند می باید به روح و راستی بپرستد. 25زن بدو گفت: می دانم که مسیح یعنی کرستس می آید. پس هنگامی که او آید از هر چیزبه ما خبرخواهد داد. 26عیسی بدو گفت: من که با تو سخن می گویم همانم.

عیسی درباره حصاد روحانی سخن می گوید

 27و در همان وقت شاگردانش آمده، تعجب کردند که با زنی سخن می گوید و لکن هیچکس نگفت که چه می طلبی یا برای چه با او حرف می زنی. 28آنگاه زن سبوی خود را گذارده، به شهر رفت و مردم را گفت: 29بیایید و کسی را ببینید که هرآنچه کرده بودم به من گفت. آیا این مسیح نیست؟ 30پس از شهر بیرون شده، نزد او می آمدند. 31و در اثنا آن شاگردان او خواهش نموده، گفتند: ای استاد بخور. 32بدیشان گفت: من غذایی دارم که بخورم و شما آن را نمی دانید.33شاگردان به یکدیگر گفتند: مگر کسی برای اوخوراکی آورده باشد!34عیسی بدیشان گفت: خوراک من آن است که خواهش فرستنده خود را به عمل آورم و کار او را به انجام رسانم. 35آیا شما نمی گویید که چهار ماه دیگر موسم درو است؟ اینک به شما می گویم چشمان خود را بالا افکنید و مزرعه ها را ببینید زیرا که الان بجهت درو سفید شده است. 36و دروگر اجرت می گیرد و ثمری بجهت حیات جاودانی جمع می کند تا کارنده و درو کننده هر دو با هم خشنود گردند. 37زیرا این کلام در اینجا راست است که یکی می کارد و دیگری درو می کند.38من شما را فرستادم تا چیزی را که در آن رنج نبرده اید درو کنید. دیگران محنت کشیدند و شما در محنت ایشان داخل شده اید.

ایمان آوردن سامریان به عیسی

 39پس در آن شهر بسیاری از سامریان بواسطه سخن آن زن که شهادت داد که هرآنچه کرده بودم به من بازگفت بدو ایمان آوردند. 40و چون سامریان نزد او آمدند، از او خواهش کردند که نزد ایشان بماند و دو روز در آنجا بماند. 41و بسیاری دیگر بواسطه کلام او ایمان آوردند. 42و به زن گفتند که بعد از این بواسطه سخن تو ایمان نمی آوریم زیرا خود شنیده و دانسته ایم که او درحقیقت مسیح و نجات دهنده عالم است.

عیسی در جلیل

 43اما بعد از دو روز از آنجا بیرون آمده، به سوی جلیل روانه شد. 44زیرا خود عیسی شهادت داد که هیچ نبی را در وطن خود حرمت نیست. 45پس چون به جلیل آمد، جلیلیان او راپذیرفتند زیرا هرچه در اورشلیم در عید کرده بود، دیدند، چونکه ایشان نیز در عید رفته بودند.

شفای پسر یک افسر

 46پس عیسی به قانای جلیل آنجایی که آب را شراب ساخته بود، بازآمد. و یکی از سرهنگان ملک بود که پسر او در کفرناحوم مریض بود. 47وچون شنید که عیسی از یهودیه به جلیل آمده است، نزد او آمده، خواهش کرد که فرود بیاید وپسر او را شفا دهد، زیرا که مشرف به موت بود. 48عیسی بدو گفت: اگر آیات و معجزات نبینید، همانا ایمان نیاورید.49سرهنگ بدو گفت: ای آقا قبل از آنکه پسرم بمیرد فرود بیا. 50عیسی بدو گفت: برو که پسرت زنده است. آن شخص به سخنی که عیسی بدو گفت، ایمان آورده، روانه شد. 51و در وقتی که او می رفت، غلامانش او راستقبال نموده، مژده دادند و گفتند که پسر تو زنده است. 52پس از ایشان پرسید که در چه ساعت عافیت یافت. گفتند: دیروز، در ساعت هفتم تب از او زایل گشت. 53آنگاه پدر فهمید که در همان ساعت عیسی گفته بود: پسر تو زنده است. پس او و تمام اهل خانه او ایمان آوردند. 54و این نیز معجزه دوم بود که از عیسی در وقتی که از یهودیه به جلیل آمد، به ظهور رسید.

 

5 شفای مردی در کنار حوض

1و بعد از آن یهود را عیدی بود و عیسی به اورشلیم آمد. 2و در اورشلیم نزد باب الضان حوضی است که آن را به عبرانی بیت حسدا می گویند که پنج رواق دارد. 3و درآنجا جمعی کثیر از مریضان و کوران و لنگان وشلان خوابیده، منتظر حرکت آب می بودند. 4زیرا که فرشته ای از جانب خداوند گاه بر آن حوض نازل می شد و آب را به حرکت می آورد؛ هر که بعد از حرکت آب، اول وارد حوض می شد، از هر مرضی که داشت شفا می یافت.5و در آنجا مردی بود که سی و هشت سال به مرضی مبتلا بود. 6چون عیسی او را خوابیده دید و دانست که مرض او طول کشیده است، بدوگفت: آیا می خواهی شفا یابی؟ 7مریض او راجواب داد که ای آقا کسی ندارم که چون آب به حرکت آید، مرا در حوض بیندازد، بلکه تا وقتی که می آیم، دیگری پیش از من فرو رفته است. 8عیسی بدو گفت: برخیز و بستر خود را برداشته، روانه شو! 9که در حال آن، مرد شفا یافت و بستر خود را برداشته، روانه گردید. و آن روز سبت بود. 10پس یهودیان به آن کسیکه شفا یافته بود، گفتند: روز سبت است و بر تو روا نیست که بسترخود را برداری. 11او در جواب ایشان گفت: آن کسی که مرا شفا داد، همان به من گفت بستر خود را بردار و برو. 12پس از او پرسیدند: کیست آنکه به تو گفت، بستر خود را بردار و برو؟ 13لیکن آن شفا یافته نمی دانست که بود، زیرا که عیسی ناپدید شد چون در آنجا ازدحامی بود. 14و بعد از آن، عیسی او را در هیکل یافته بدو گفت: اکنون شفا یافته ای. دیگر خطا مکن تا برای تو بدتر نگردد. 15آن مرد رفت و یهودیان را خبر داد که آنکه مرا شفا داد، عیسی است. 16و از این سبب یهودیان بر عیسی تعدی می کردند، زیرا که این کار را در روز سبَت کرده بود.

عیسی خود را پسر خدا معرفی می کند

 17عیسی در جواب ایشان گفت که پدر من تا کنون کار می کند و من نیز کار می کنم. 18پس ازاین سبب، یهودیان بیشتر قصد قتل او کردند زیرا که نه تنها سبت را می شکست بلکه خدا را نیز پدرخود گفته، خود را مساوی خدا می ساخت. 19آنگاه عیسی در جواب ایشان گفت: آمین آمین به شما می گویم که پسر از خود هیچ نمی تواند کرد مگر آنچه بیند که پدر به عمل آرد، زیرا که آنچه او می کند، همچنین پسر نیز می کند. 20زیرا که پدر پسر را دوست می دارد و هرآنچه خود می کند بدو می نماید و اعمال بزرگتر از این بدو نشان خواهد داد تا شما تعجب نمایید. 21زیرا همچنانکه پدر مردگان را برمی خیزاند و زنده می کند، همچنین پسر نیز هرکه رامی خواهد زنده می کند. 22زیرا که پدر برهیچکس داوری نمی کند بلکه تمام داوری را به پسر سپرده است. 23تا آنکه همه پسر را حرمت بدارند، همچنانکه پدر را حرمت می دارند؛ وکسیکه به پسر حرمت نکند، به پدری که او را فرستاد احترام نکرده است. 24آمین آمین به شما می گویم هر که کلام مرا بشنود و به فرستنده من ایمان آورد، حیات جاودانی دارد و در داوری نمی آید، بلکه از موت تا به حیات منتقل گشته است. 25آمین آمین به شما می گویم که ساعتی می آید بلکه اکنون است که مردگان آواز پسر خدا را می شنوند و هرکه بشنود زنده گردد. 26زیرا همچنانکه پدر در خود حیات دارد، همچنین پسر را نیز عطا کرده است که در خود حیات داشته باشد. 27و بدو قدرت بخشیده است که داوری هم بکند زیرا که پسر انسان است. 28و از این تعجب مکنید زیرا ساعتی می آید که در آن جمیع کسانی که در قبور می باشند، آواز او را خواهند شنید، 29و بیرون خواهند آمد؛ هر که اعمال نیکو کرد، برای قیامت حیات و هرکه اعمال بد کرد، بجهت قیامت داوری. 30من از خود هیچ نمی توانم کرد بلکه چنانکه شنیده ام داوری می کنم و داوری من عادل است زیرا که اراده خود را طالب نیستم بلکه اراده پدری که مرا فرستاده است.

عیسی ادعای خود را ثابت می کند

 31اگر من بر خود شهادت دهم شهادت من راست نیست.32دیگری هست که بر من شهادت می دهد ومی دانم که شهادتی که او بر من می دهد راست است. 33شما نزد یحیی فرستادید و او به راستی شهادت داد. 34اما من شهادت انسان را قبول نمی کنم ولیکن این سخنان را می گویم تا شما نجات یابید. 35او چراغ افروخته و درخشنده ای بود و شما خواستید که ساعتی به نور او شادی کنید. 36و اما من شهادت بزرگتر از یحیی دارم زیرا آن کارهایی که پدر به من عطا کرد تا کامل کنم، یعنی این کارهایی که من می کنم، بر من شهادت می دهد که پدر مرا فرستاده است. 37وخود پدر که مرا فرستاد، به من شهادت داده است که هرگز آواز او را نشنیده و صورت او را ندیده اید، 38و کلام او را در خود ثابت ندارید زیرا کسی را که پدر فرستاد شما بدو ایمان نیاوردید. 39کتب را تفتیش کنید زیرا شما گمان می برید که در آنها حیات جاودانی دارید و آنها است که به من شهادت می دهد. 40و نمی خواهید نزد من آیید تا حیات یابید. 41جلال را از مردم نمی پذیرم. 42ولکن شما را می شناسم که در نفس خود محبت خدا را ندارید.43من به اسم پدرخود آمده ام و مرا قبول نمی کنید، ولی هرگاه دیگری به اسم خود آید، او را قبول خواهید کرد. 44شما چگونه می توانید ایمان آرید و حال آنکه جلال از یکدیگر می طلبید و جلالی را که ازخدای واحد است طالب نیستید؟ 45گمان مبرید که من نزد پدر بر شما ادعا خواهم کرد. کسی هست که مدعی شما می باشد و آن موسی است که بر او امیدوار هستید. 46زیرا اگر موسی راتصدیق می کردید، مرا نیز تصدیق می کردید چونکه او درباره من نوشته است. 47اما چون نوشته های او را تصدیق نمی کنید، پس چگونه سخنهای مرا قبول خواهید کرد.

 

6 خوراک به پنج هزار نفر

1و بعد از آن عیسی به آن طرف دریای جلیل که دریای طبریه باشد، رفت.2و جمعی کثیر از عقب او آمدند زیرا آن معجزاتی را که به مریضان می نمود، می دیدند. 3آنگاه عیسی به کوهی برآمده، با شاگردان خود در آنجا بنشست. 4و فصح که عید یهود باشد، نزدیک بود. 5پس عیسی چشمان خود را بالا انداخته، دید که جمعی کثیر به طرف او می آیند. به فیلپس گفت: از کجا نان بخریم تا اینها بخورند؟ 6و این را از روی امتحان به او گفت، زیرا خود می دانست چه باید کرد. 7فیلپس او را جواب داد که دویست دینار نان، اینها را کفایت نکند تا هر یک اندکی بخورند! 8یکی از شاگردانش که اندریاس برادر شمعون پطرس باشد، وی را گفت: 9دراینجا پسری است که پنج نان جو و دو ماهی دارد. و لیکن این از برای این گروه چه می شود؟ 10عیسی گفت: مردم را بنشانید. و در آن مکان، گیاه بسیار بود، و آن گروه قریب به پنج هزار مرد بودند که نشستند. 11عیسی نانها را گرفته و شکر نموده، به شاگردان داد و شاگردان به نشستگان دادند؛ و همچنین از دو ماهی نیز به قدری که خواستند. 12و چون سیر گشتند، به شاگردان خود گفت: پاره های باقیمانده را جمع کنید تا چیزی ضایع نشود. 13پس جمع کردند و از پاره های پنج نان جو که از خورندگان زیاده آمده بود، دوازده سبد پر کردند. 14و چون مردمان این معجزه را که از عیسی صادر شده بود دیدند، گفتند که این البته همان نبی است که باید در جهان بیاید! 15و اما عیسی چون دانست که می خواهند بیایند و او را به زور برده پادشاه سازند، باز تنها به کوه برآمد.

راه رفتن بر روی آب

 16و چون شام شد، شاگردانش به جانب دریا پایین رفتند، 17و به کشتی سوار شده به آن طرف دریا به کفرناحوم روانه شدند. و چون تاریک شدعیسی هنوز نزد ایشان نیامده بود. 18و دریا بواسطه وزیدن باد شدید به تلاطم آمد. 19پس وقتی که قریب به بیست و پنج یا سی تیر پرتاپ رانده بودند، عیسی را دیدند که بر روی دریا خرامان شده، نزدیک کشتی می آید. پس ترسیدند. 20او بدیشان گفت: من هستم، مترسید! 21و چون می خواستند او را در کشتی بیاورند، در ساعت کشتی به آن زمینی که عازم آن بودند رسید.

عیسی نان حقیقی و آسمانی

 22بامدادان گروهی که به آن طرف دریا ایستاده بودند، دیدند که هیچ زورقی نبود غیر از آن که شاگردان او داخل آن شده بودند و عیسی باشاگردان خود داخل آن زورق نشده، بلکه شاگردانش تنها رفته بودند. 23لیکن زورقهای دیگر از طبریه آمد، نزدیک به آنجایی که نان خورده بودند بعد از آنکه خداوند شکر گفته بود. 24پس چون آن گروه دیدند که عیسی و شاگردانش در آنجا نیستند، ایشان نیز به کشتیها سوار شده، در طلب عیسی به کفرناحوم آمدند. 25و چون او را در آن طرف دریا یافتند، بدوگفتند: ای استاد کی به اینجا آمدی؟ 26عیسی در جواب ایشان گفت: آمین آمین به شما می گویم که مرا می طلبید نه بسبب معجزاتی که دیدید، بلکه بسبب آن نان که خوردید و سیرشدید. 27کار بکنید نه برای خوراک فانی بلکه برای خوراکی که تا حیات جاودانی باقی است که پسر انسان آن را به شما عطا خواهد کرد، زیراخدای پدر بر او مهر زده است. 28بدو گفتند: چه کنیم تا اعمال خدا را به جا آورده باشیم؟ 29عیسی در جواب ایشان گفت: عمل خدا این است که به آن کسی که او فرستاد، ایمان بیاورید. 30بدو گفتند: چه معجزه می نمایی تا آن را دیده به تو ایمان آوریم؟ چکار می کنی؟ 31پدران ما دربیابان مَن را خوردند، چنانکه مکتوب است که ازآسمان بدیشان نان عطا کرد تا بخورند. 32عیسی بدیشان گفت: آمین آمین به شما میگویم که موسی نان را از آسمان به شما نداد، بلکه پدر من نان حقیقی را از آسمان به شما می دهد. 33زیرا که نان خدا آن است که از آسمان نازل شده، به جهان حیات می بخشد. 34آنگاه بدو گفتند: ای خداوند این نان را پیوسته به ما بده. 35عیسی بدیشان گفت: من نان حیات هستم. کسی که نزد من آید، هرگز گرسنه نشود و هرکه به من ایمان آرد هرگز تشنه نگردد. 36لیکن به شما گفتم که مرا هم دیدید و ایمان نیاوردید. 37هرآنچه پدر به من عطا کند، به جانب من آید و هرکه به جانب من آید، او را بیرون نخواهم نمود. 38زیرا از آسمان نزول کردم نه تا به اراده خودعمل کنم، بلکه به اراده فرستنده خود. 39و اراده پدری که مرا فرستاد این است که از آنچه به من عطا کرد چیزی تلف نکنم بلکه در روز بازپسین آن را برخیزانم. 40و اراده فرستنده من این است که هرکه پسر را دید و بدو ایمان آورد، حیات جاودانی داشته باشد و من در روز بازپسین او راخواهم برخیزانید.

بی ایمانی یهودیان

 41پس یهودیان درباره او همهمه کردند زیرا گفته بود: من هستم آن نانی که از آسمان نازل شد. 42و گفتند: آیا این عیسی پسر یوسف نیست که ما پدر و مادر او را می شناسیم؟ پس چگونه می گوید که از آسمان نازل شدم؟ 43عیسی در جواب ایشان گفت: با یکدیگرهمهمه مکنید.44کسی نمی تواند نزد من آید، مگر آنکه پدری که مرا فرستاد او را جذب کند و من در روز بازپسین او را خواهم برخیزانید. 45درانبیا مکتوب است که همه از خدا تعلیم خواهند یافت. پس هرکه از پدر شنید و تعلیم یافت نزد من می آید. 46نه اینکه کسی پدر را دیده باشد، جز آن کسی که از جانب خداست، او پدر را دیده است. 47آمین آمین به شما می گویم هرکه به من ایمان آرد، حیات جاودانی دارد.48من نان حیات هستم. 49پدران شما در بیابان مَن را خوردند ومردند. 50این نانی است که از آسمان نازل شد تا هر که از آن بخورد نمیرد. 51من هستم آن نان زنده که از آسمان نازل شد. اگر کسی از این نان بخورد تا به ابد زنده خواهد ماند و نانی که من عطا می کنم جسم من است که آن را بجهت حیات جهان می بخشم. 52پس یهودیان با یکدیگر مخاصمه کرده، میگفتند: چگونه این شخص می تواند جسد خود را به ما دهد تا بخوریم؟ 53عیسی بدیشان گفت: آمین آمین به شما می گویم اگر جسد پسرانسان را نخورید و خون او را ننوشید، در خود حیات ندارید. 54و هرکه جسد مرا خورد و خون مرا نوشید، حیات جاودانی دارد و من در روز آخر او را خواهم برخیزانید. 55زیرا که جسد من، خوردنی حقیقی و خون من، آشامیدنی حقیقی است. 56پس هرکه جسد مرا می خورد و خون مرا می نوشد، در من می ماند و من در او. 57چنانکه پدر زنده مرا فرستاد و من به پدر زنده هستم، همچنین کسی که مرا بخورد او نیز به من زنده می شود. 58این است نانی که از آسمان نازل شد، نه همچنانکه پدران شما من را خوردند و مردند؛ بلکه هرکه این نان را بخورد تا به ابد زنده ماند. 59این سخن را وقتی که در کفرناحوم تعلیم می داد، در کنیسه گفت.

عده ای از پیروان عیسی، او را ترک می کنند

 60آنگاه بسیاری از شاگردان او چون این را شنیدند گفتند: این کلام سخت است! که می تواند آن را بشنود؟ 61چون عیسی در خود دانست که شاگردانش در این امر همهمه می کنند، بدیشان گفت: آیا این شما را لغزش می دهد؟ 62پس اگرپسر انسان را بینید که به جایی که اول بود صعود می کند چه؟ 63روح است که زنده می کند و اما ازجسد فایده ای نیست. کلامی را که من به شما می گویم روح و حیات است. 64ولیکن بعضی از شما هستند که ایمان نمی آورند. زیرا که عیسی از ابتدا می دانست کیانند که ایمان نمی آورند وکیست که او را تسلیم خواهد کرد. 65پس گفت: از این سبب به شما گفتم که کسی نزد من نمی تواند آمد مگر آنکه پدر من، آن را بدو عطا کند. 66در همان وقت بسیاری از شاگردان او برگشته، دیگر با او همراهی نکردند. 67آنگاه عیسی به آن دوازده گفت: آیا شما نیز می خواهید بروید؟ 68شمعون پطرس به اوجواب داد: خداوندا نزد که برویم؟ کلمات حیات جاودانی نزد تو است. 69و ما ایمان آورده و شناخته ایم که تو مسیح پسر خدای حی هستی. 70عیسی بدیشان جواب داد: آیا من شما دوازده را برنگزیدم و حال آنکه یکی از شما ابلیسی است. 71و این را درباره یهودا پسرشمعون اسخریوطی گفت، زیرا او بود که می بایست تسلیم کننده وی بشود و یکی از آن دوازده بود.

 

7 برادران عیسی او را تحقیر می کنند

1و بعد از آن عیسی در جلیل می گشت زیرا نمی خواست در یهودیه راه رود چونکه یهودیان قصد قتل او می داشتند. 2و عید یهود که عید خیمه ها باشد نزدیک بود. 3پس برادرانش بدو گفتند: از اینجا روانه شده، به یهودیه برو تا شاگردانت نیز آن اعمالی را که تو میکنی ببینند، 4زیرا هرکه می خواهد آشکار شود در پنهانی کار نمی کند. پس اگر این کارها را میکنی خود را به جهان بنما. 5زیرا که برادرانش نیز به او ایمان نیاورده بودند. 6آنگاه عیسی بدیشان گفت: وقت من هنوز نرسیده، اما وقت شما همیشه حاضر است. 7جهان نمی تواند شما را دشمن دارد ولیکن مرا دشمن می دارد زیرا که من بر آن شهادت می دهم که اعمالش بد است. 8شما برای این عید بروید. من حال به این عید نمی آیم زیرا که وقت من هنوز تمام نشده است. 9چون این را بدیشان گفت، در جلیل توقف نمود.

عیسی آشکارا در خانه خدا تعلیم می دهد

10لیکن چون برادرانش برای عید رفته بودند، او نیز آمد، نه آشکار بلکه در خفا.11اما یهودیان در عید او را جستجو نموده، می گفتند که او کجا است. 12و در میان مردم درباره او همهمه بسیاربود. بعضی می گفتند که مردی نیکو است ودیگران می گفتند نی بلکه گمراه کننده قوم است. 13و لیکن بسبب ترس از یهود، هیچکس درباره او ظاهر حرف نمی زد. 14و چون نصف عید گذشته بود، عیسی به هیکل آمده، تعلیم می داد. 15و یهودیان تعجب نموده، گفتند: این شخص هرگز تعلیم نیافته، چگونه کتب را می داند؟ 16عیسی در جواب ایشان گفت: تعلیم من از من نیست، بلکه از فرستنده من. 17اگر کسی بخواهد اراده او را به عمل آرد، درباره تعلیم خواهد دانست که از خدا است یا آنکه من از خود سخن می رانم. 18هرکه ازخود سخن گوید، جلال خود را طالب بود و اماهرکه طالب جلال فرستنده خود باشد، او صادق است و در او ناراستی نیست. 19آیا موسی تورات را به شما نداده است؟ و حال آنکه کسی از شما نیست که به تورات عمل کند. از برای چه می خواهید مرا به قتل رسانید؟ 20آنگاه همه درجواب گفتند: تو دیو داری. که اراده دارد تو را بکشد؟ 21عیسی در جواب ایشان گفت: یک عمل نمودم وهمه شما از آن متعجب شدید. 22موسی ختنه را به شما داد نه آنکه از موسی باشد بلکه از اجداد و در روز سبت مردم را ختنه می کنید. 23پس اگر کسی در روز سبت مختون شود تا شریعت موسی شکسته نشود، چرا بر من خشم می آورید از آن سبب که در روز سبت شخصی را شفای کامل دادم؟ 24بحسب ظاهرداوری مکنید بلکه به راستی داوری نمایید. 25پس بعضی از اهل اورشلیم گفتند: آیا این آن نیست که قصد قتل او دارند؟ 26و اینک آشکارا حرف میزند و بدو هیچ نمی گویند. آیا روسا یقین می دانند که او در حقیقت مسیح است؟ 27لیکن این شخص را می دانیم از کجا است، اما مسیح چون آید هیچکس نمی شناسد که از کجا است. 28و عیسی چون در هیکل تعلیم می داد، ندا کرده، گفت: مرا می شناسید و نیز می دانید ازکجا هستم و از خود نیامده ام بلکه فرستنده من حق است که شما او را نمی شناسید. 29اما من او را می شناسم زیرا که از او هستم و او مرا فرستاده است. 30آنگاه خواستند او را گرفتار کنند ولیکن کسی بر او دست نینداخت زیرا که ساعت او هنوزنرسیده بود. 31آنگاه بسیاری از آن گروه بدو ایمان آوردند و گفتند: آیا چون مسیح آید، معجزات بیشتر از اینها که این شخص می نماید، خواهد نمود؟

رهبران مذهبی تلاش می کنند او را دستگیر کنند

 32چون فریسیان شنیدند که خلق درباره او این همهمه می کنند، فریسیان و روسای کهنه خادمان فرستادند تا او را بگیرند. 33آنگاه عیسی گفت: اندک زمانی دیگر با شما هستم، بعد نزد فرستنده خود می روم. 34و مرا طلب خواهید کرد و نخواهید یافت و آنجایی که من هستم شما نمی توانید آمد. 35پس یهودیان با یکدیگرگفتند: او کجا می خواهد برود که ما او را نمی یابیم؟ آیا اراده دارد به سوی پراکندگان یونانیان رود و یونانیان را تعلیم دهد؟ 36این چه کلامی است که گفت مرا طلب خواهید کرد ونخواهید یافت و جایی که من هستم شما نمی توانید آمد؟ 37و در روز آخر که روز بزرگ عید بود، عیسی ایستاده، ندا کرد و گفت: هرکه تشنه باشد نزد من آید و بنوشد. 38کسیکه به من ایمان آورد، چنانکه کتاب می گوید، از بطن او نهرهای آب زنده جاری خواهد شد. 39اما این را گفت درباره روح که هرکه به او ایمان آرد او را خواهد یافت زیرا که روح القدس هنوز عطا نشده بود، چونکه عیسی تا به حال جلال نیافته بود. 40آنگاه بسیاری از آن گروه، چون این کلام را شنیدند، گفتند: در حقیقت این شخص همان نبی است. 41و بعضی گفتند: او مسیح است. و بعضی گفتند: مگر مسیح از جلیل خواهد آمد؟ 42آیا کتاب نگفته است که از نسل داود و ازبیت لحم، دهی که داود در آن بود، مسیح ظاهر خواهد شد؟ 43پس درباره او در میان مردم اختلاف افتاد.44و بعضی از ایشان خواستند او را بگیرند و لکن هیچکس بر او دست نینداخت.45پس خادمان نزد روسای کهنه و فریسیان آمدند. آنها بدیشان گفتند: برای چه او را نیاوردید؟ 46خادمان در جواب گفتند: هرگزکسی مثل این شخص سخن نگفته است! 47آنگاه فریسیان در جواب ایشان گفتند: آیا شما نیز گمراه شده اید؟48مگر کسی از سرداران یا از فریسیان به او ایمان آورده است؟ 49ولیکن این گروه که شریعت را نمی دانند، ملعون می باشند. 50نیقودیموس، آنکه در شب نزد اوآمده و یکی از ایشان بود بدیشان گفت: 51آیاشریعت ما بر کسی فتوی می دهد، جز آنکه اول سخن او را بشنوند و کار او را دریافت کنند؟ 52ایشان در جواب وی گفتند: مگر تو نیزجلیلی هستی؟ تفحص کن و ببین زیرا که هیچ نبی از جلیل برنخاسته است. پس هر یک به خانه خود رفتند.

 

27-05-2018   صفحه ايجاد شد :

27-05-2018   صفحه به روز شد :