انجیل به روایت یوحنا

 

 15 تاک حقیقی

1من تاک حقیقی هستم و پدر من باغبان است. 2هر شاخه ای در من که میوه نیاورد، آن را دور می سازد و هرچه میوه آرد آن را پاک می کند تا بیشتر میوه آورد. 3الحال شما به سبب کلامی که به شما گفته ام پاک هستید. 4در من بمانید و من در شما. همچنانکه شاخه از خود نمی تواند میوه آورد اگر در تاک نماند، همچنین شما نیز اگر در من نمانید. 5من تاک هستم و شما شاخه ها. آنکه در من می ماند و من در او، میوه بسیار می آورد زیرا که جدا از من هیچ نمی توانید کرد. 6اگر کسی در من نماند، مثل شاخه بیرون انداخته می شود و می خشکد و آنها را جمع کرده، در آتش می اندازند و سوخته می شود. 7اگر در من بمانید و کلام من در شما بماند، آنچه خواهید بطلبید که برای شما خواهد شد. 8جلال پدر من آشکارا می شود به اینکه میوه بسیار بیاورید وشاگرد من بشوید. 9همچنانکه پدر مرا محبت نمود، من نیز شما را محبت نمودم؛ در محبت من بمانید. 10اگر احکام مرا نگاه دارید، در محبت من خواهید ماند، چنانکه من احکام پدر خود را نگاه داشته ام و در محبت او می مانم. 11این را به شما گفتم تا خوشی من در شما باشد و شادی شما کامل گردد.12این است حکم من که یکدیگر را محبت نمایید، همچنانکه شما را محبت نمودم. 13کسی محبت بزرگتر از این ندارد که جان خودرا بجهت دوستان خود بدهد. 14شما دوست من هستید اگر آنچه به شما حکم می کنم به جا آرید. 15دیگر شما را بنده نمی خوانم زیرا که بنده آنچه آقایش می کند نمی داند؛ لکن شما را دوست خوانده ام زیرا که هرچه از پدر شنیده ام به شما بیان کردم. 16شما مرا برنگزیدید، بلکه من شما را برگزیدم و شما را مقرر کردم تا شما بروید و میوه آورید و میوه شما بماند تا هرچه از پدر به اسم من طلب کنید به شما عطا کند.

هشدار درباره نفرت مردم دنیا

 17به این چیزها شما را حکم می کنم تا یکدیگر را محبت نمایید. 18اگر جهان شما را دشمن دارد، بدانید که پیشتر از شما مرا دشمن داشته است. 19اگر از جهان می بودید، جهان خاصان خود را دوست می داشت. لکن چونکه ازجهان نیستید بلکه من شما را از جهان برگزیده ام، از این سبب جهان با شما دشمنی می کند. 20به خاطر آرید کلامی را که به شما گفتم: غلام بزرگتراز آقای خود نیست. اگر مرا زحمت دادند، شما رانیز زحمت خواهند داد، اگر کلام مرا نگاه داشتند، کلام شما را هم نگاه خواهند داشت. 21لکن بجهت اسم من جمیع این کارها را به شما خواهند کرد زیرا که فرستنده مرا نمی شناسند. 22اگرنیامده بودم و به ایشان تکلم نکرده، گناه نمی داشتند؛ و اما الان عذری برای گناه خود ندارند. 23هر که مرا دشمن دارد پدر مرا نیز دشمن دارد. 24و اگر در میان ایشان کارهایی نکرده بودم که غیر از من کسی هرگز نکرده بود، گناه نمی داشتند. ولیکن اکنون دیدند و دشمن داشتند مرا و پدر مرا نیز. 25بلکه تا تمام شود کلامی که در شریعت ایشان مکتوب است که "مرا بی سبب دشمن داشتند." 26لیکن چون تسلی دهنده که او را از جانب پدر نزد شما می فرستم آید، یعنی روح راستی که از پدر صادر می گردد، او بر من شهادت خواهد داد. 27و شما نیزشهادت خواهید داد زیرا که از ابتدا با من بوده اید.

 

16

   1این را به شما گفتم تا لغزش نخورید. 2شما را از کنایس بیرون خواهند نمود؛ بلکه ساعتی می آید که هرکه شما را بکشد، گمان برد که خدا را خدمت می کند. 3و این کارهارا با شما خواهند کرد، بجهت آنکه نه پدر راشناخته اند و نه مرا. 4لیکن این را به شما گفتم تا وقتی که ساعت آید به خاطر آورید که من به شما گفتم. و این را از اول به شما نگفتم، زیرا که با شما بودم.

   تعلیم درباره روح القدس

  5اما الان نزد فرستنده خود می روم و کسی ازشما از من نمی پرسد به کجا میروی. 6ولیکن چون این را به شما گفتم، دل شما از غم پر شده است. 7و من به شما راست می گویم که رفتن من برای شما مفید است، زیرا اگر نروم تسلی دهنده نزد شما نخواهد آمد. اما اگر بروم او را نزد شما می فرستم. 8و چون او آید، جهان را بر گناه وعدالت و داوری ملزم خواهد نمود. 9اما بر گناه، زیرا که به من ایمان نمی آورند. 10و اما بر عدالت، از آن سبب که نزد پدر خود می روم و دیگر مرا نخواهید دید. 11و اما بر داوری، از آنرو که بر رئیس این جهان حکم شده است. 12و بسیار چیزهای دیگر نیز دارم به شما بگویم، لکن الان طاقت تحمل آنها را ندارید. 13ولیکن چون او یعنی روح راستی آید، شما را به جمیع راستی هدایت خواهد کرد زیرا که از خود تکلم نمی کند بلکه به آنچه شنیده است سخن خواهد گفت و از امور آینده به شما خبرخواهد داد. 14او مرا جلال خواهد داد زیرا که از آنچه آن من است خواهد گرفت و به شما خبرخواهد داد. 15هرچه از آن پدر است، از آن من است. از این جهت گفتم که از آنچه آن من است، می گیرد و به شما خبرخواهد داد. 16بعد از اندکی مرا نخواهید دید و بعد از اندکی باز مرا خواهید دید زیرا که نزد پدر می روم.

   دعا در نام عیسی

   17آنگاه بعضی از شاگردانش به یکدیگر گفتند: چه چیز است اینکه به ما می گوید که اندکی مرا نخواهید دید و بعد از اندکی باز مرا خواهید دید و زیرا که نزد پدر می روم؟ 18پس گفتند: چه چیز است این اندکی که می گوید؟ نمی دانیم چه می گوید. 19عیسی چون دانست که می خواهند از او سوال کنند، بدیشان گفت: آیا در میان خود از این سوال می کنید که گفتم اندکی دیگر مرا نخواهید دید پس بعد از اندکی باز مرا خواهید دید. 20آمین آمین به شما می گویم که شما گریه و زاری خواهید کرد و جهان شادی خواهد نمود. شما محزون می شوید لکن حزن شما به خوشی مبدل خواهد شد. 21زن در حین زاییدن محزون می شود، زیرا که ساعت او رسیده است. و لیکن چون طفل را زایید، آن زحمت را دیگر یاد نمی آورد به سبب خوشی از اینکه انسانی در جهان تولد یافت. 22پس شما همچنین الان محزون می باشید، لکن باز شما را خواهم دید و دل شما خوش خواهد گشت و هیچکس آن خوشی را از شما نخواهد گرفت. 23و در آن روزچیزی از من سوال نخواهید کرد. آمین آمین به شما می گویم که هرآنچه از پدر به اسم من طلب کنید به شما عطا خواهد کرد. 24تا کنون به اسم من چیزی طلب نکردید، بطلبید تا بیابید و خوشی شما کامل گردد. 25این چیزها را به مثل ها به شما گفتم، لکن ساعتی می آید که دیگر به مثلها به شما حرف نمی زنم بلکه از پدر به شما آشکارا خبرخواهم داد. 26در آن روز به اسم من طلب خواهید کرد و به شما نمی گویم که من بجهت شما از پدر سوال می کنم، 27زیرا خود پدر شما را دوست می دارد، چونکه شما مرا دوست داشتید و ایمان آوردید که من از نزد خدا بیرون آمدم. 28از نزد پدر بیرون آمدم و در جهان وارد شدم، و باز جهان را گذارده، نزد پدر می روم. 29شاگردانش بدو گفتند: هان اکنون علانیه سخن می گویی و هیچ مثل نمی گویی.30الان دانستیم که همه چیز رامی دانی و لازم نیست که کسی از تو بپرسد. بدین جهت باور می کنیم که از خدا بیرون آمدی. 31عیسی به ایشان جواب داد: آیا الان باور می کنید؟ 32اینک ساعتی می آید بلکه الان آمده است که متفرق خواهید شد هریکی به نزد خاصان خود و مرا تنها خواهید گذارد. لیکن تنها نیستم زیرا که پدر با من است. 33بدین چیزها به شما تکلم کردم تا در من سلامتی داشته باشید. در جهان برای شما زحمت خواهد شد. و لکن خاطرجمع دارید زیرا که من بر جهان غالب شده ام.

 

 17 عیسی برای خود دعا می کند

1عیسی چون این را گفت، چشمان خودرا به طرف آسمان بلند کرده، گفت: ای پدر ساعت رسیده است. پسر خود را جلال بده تا پسرت نیز تو را جلال دهد. 2همچنانکه او را برهر بشری قدرت داده ای تا هرچه بدو داده ای به آنها حیات جاودانی بخشد. 3و حیات جاودانی این است که تو را خدای واحد حقیقی و عیسی مسیح را که فرستادی بشناسند. 4من بر روی زمین تو را جلال دادم و کاری را که به من سپردی تا بکنم، به کمال رسانیدم. 5و الان توای پدر مرا نزد خود جلال ده، به همان جلالی که قبل از آفرینش جهان نزد تو داشتم.

عیسی برای شاگردان خود دعا می کند

 6اسم تو را به آن مردمانی که از جهان به من عطا کردی ظاهر ساختم. از آن تو بودند و ایشان را به من دادی و کلام تو را نگاه داشتند. 7و الان دانستند آنچه به من داده ای از نزد تو می باشد. 8زیرا کلامی را که به من سپردی، بدیشان سپردم و ایشان قبول کردند و از روی یقین دانستند که ازنزد تو بیرون آمدم و ایمان آوردند که تو مرا فرستادی. 9من بجهت اینها سوال می کنم و برای جهان سوال نمی کنم، بلکه از برای کسانی که به من داده ای، زیرا که از آن تو می باشند. 10و آنچه از آن من است از آن تو است و آنچه از آن تو است از آن من است و در آنها جلال یافته ام. 11بعد از این در جهان نیستم اما اینها در جهان هستند و من نزد تو می آیم. ای پدر قدوس اینها را که به من داده ای، به اسم خود نگاه دار تا یکی باشند چنانکه ما هستیم. 12مادامی که با ایشان در جهان بودم، من ایشان را به اسم تو نگاه داشتم، و هر کس را که به من داده ای حفظ نمودم که یکی از ایشان هلاک نشد، مگر پسر هلاکت تا کتاب تمام شود. 13و اما الان نزد تو می آیم. و این را در جهان می گویم تا خوشی مرا در خود کامل داشته باشند. 14من کلام تو را به ایشان دادم و جهان ایشان را دشمن داشت زیرا که از جهان نیستند، همچنانکه من نیز از جهان نیستم. 15خواهش نمی کنم که ایشان را از جهان ببری، بلکه تا ایشان را از شریرنگاه داری. 16ایشان از جهان نیستند چنانکه من از جهان نمی باشم.17ایشان را به راستی خود تقدیس نما. کلام تو راستی است. 18همچنانکه مرا در جهان فرستادی، من نیز ایشان را در جهان فرستادم. 19و بجهت ایشان من خود را تقدیس می کنم تا ایشان نیز در راستی، تقدیس کرده شوند.

عیسی برای ایمانداران آینده دعا می کند

 20و نه برای اینها فقط سوال می کنم، بلکه برای آنها نیز که به وسیله کلام ایشان به من ایمان خواهند آورد. 21تا همه یک گردند چنانکه توای پدر، در من هستی و من در تو، تا ایشان نیز در ما یک باشند تا جهان ایمان آرد که تو مرا فرستادی. 22و من جلالی را که به من دادی به ایشان دادم تا یک باشند چنانکه ما یک هستیم. 23من در ایشان و تو در من، تا در یکی کامل گردند و تا جهان بداند که تو مرا فرستادی و ایشان را محبت نمودی چنانکه مرا محبت نمودی. 24ای پدر می خواهم آنانی که به من داده ای با من باشند در جایی که من می باشم تا جلال مرا که به من داده ای ببینند، زیرا که مرا پیش از بنای جهان محبت نمودی. 25ای پدر عادل، جهان تو را نشناخت، اما من تو را شناختم؛ و اینها شناخته اند که تو مرا فرستادی. 26و اسم تو را به ایشان شناسانیدم و خواهم شناسانید تا آن محبتی که به من نموده ای در ایشان باشد و من نیز در ایشان باشم.

 

   18 دستگیری عیسی

1چون عیسی این را گفت، با شاگردان خود به آن طرف وادی قدرون رفت و در آنجا باغی بود که با شاگردان خود به آن درآمد. 2و یهودا که تسلیم کننده وی بود، آن موضع را می دانست، چونکه عیسی در آنجا با شاگردان خود بارها انجمن می نمود. 3پس یهودا لشکریان و خادمان از نزد روسای کهنه و فریسیان برداشته، با چراغها و مشعلها و اسلحه به آنجا آمد. 4آنگاه عیسی با اینکه آگاه بود از آنچه می بایست بر او واقع شود، بیرون آمده، به ایشان گفت: که را می طلبید؟ 5به او جواب دادند: عیسی ناصری را! عیسی بدیشان گفت: من هستم! و یهودا که تسلیم کننده او بود نیز با ایشان ایستاده بود. 6پس چون بدیشان گفت: من هستم، برگشته، بر زمین افتادند. 7او باز از ایشان سوال کرد: که را می طلبید؟ گفتند: عیسی ناصری را! 8عیسی جواب داد: به شما گفتم من هستم. پس اگر مرا می خواهید، اینها را بگذارید بروند. 9تا آن سخنی که گفته بود تمام گردد که از آنانی که به من داده ای یکی را گم نکرده ام. 10آنگاه شمعون پطرس شمشیری که داشت کشیده، به غلام رئیس کهنه که ملوک نام داشت زده، گوش راستش را برید. 11عیسی به پطرس گفت: شمشیر خود را غلاف کن. آیا جامی را که پدر به من داده است ننوشم؟

 محاکمه در حضور حنا

 12آنگاه سربازان و سرتیبان و خادمان یهود، عیسی را گرفته، او را بستند. 13و اول او را نزد حنا، پدر زن قیافا که در همان سال رئیس کهنه بود، آوردند. 14و قیافا همان بود که به یهود اشاره کرده بود که بهتر است یک شخص در راه قوم بمیرد. 15اما شمعون پطرس و شاگردی دیگر ازعقب عیسی روانه شدند، و چون آن شاگرد نزد رئیس کهنه معروف بود، با عیسی داخل خانه رئیس کهنه شد. 16اما پطرس بیرون در ایستاده بود. پس آن شاگرد دیگر که آشنای رئیس کهنه بود، بیرون آمده، با دربان گفتگو کرد و پطرس را به اندرون برد. 17آنگاه آن کنیزی که دربان بود، به پطرس گفت: آیا تو نیز از شاگردان این شخص نیستی؟ گفت: نیستم. 18و غلامان و خدام آتش افروخته، ایستاده بودند و خود را گرم می کردند چونکه هوا سرد بود؛ و پطرس نیز با ایشان خود را گرم می کرد. 19پس رئیس کهنه از عیسی درباره شاگردان و تعلیم او پرسید. 20عیسی به او جواب داد که من به جهان آشکارا سخن گفته ام. من هر وقت درکنیسه و در هیکل، جایی که همه یهودیان پیوسته جمع می شدند، تعلیم می دادم و در خفا چیزی نگفته ام. 21چرا از من سوال میکنی؟ از کسانی که شنیده اند بپرس که چه چیز بدیشان گفتم. اینک ایشان می دانند آنچه من گفتم. 22و چون این راگفت، یکی از خادمان که در آنجا ایستاده بود، طپانچه بر عیسی زده، گفت: آیا به رئیس کهنه چنین جواب میدهی؟ 23عیسی بدو جواب داد: اگر بد گفتم، به بدی شهادت ده؛ و اگرخوب، برای چه مرا میزنی؟ 24پس حنا او را بسته، به نزد قیافا رئیس کهنه فرستاد.

 انکار پطرس

 25و شمعون پطرس ایستاده، خود را گرم می کرد. بعضی بدو گفتند: آیا تو نیز از شاگردان او نیستی؟ او انکار کرده، گفت: نیستم! 26پس یکی از غلامان رئیس کهنه که از خویشان آن کس بود که پطرس گوشش را بریده بود، گفت: مگرمن تو را با او در باغ ندیدم؟ 27پطرس باز انکارکرد که در حال خروس بانگ زد.

 محاکمه در حضور پیلاطس

 28بعد عیسی را از نزد قیافا به دیوانخانه آوردند و صبح بود و ایشان داخل دیوانخانه نشدند مبادا نجس بشوند بلکه تا فصح را بخورند. 29پس پیلاطس به نزد ایشان بیرون آمده، گفت: چه دعوی بر این شخص دارید؟ 30در جواب او گفتند: اگر او بدکار نمی بود، به تو تسلیم نمی کردیم. 31پیلاطس بدیشان گفت: شما او را بگیرید و موافق شریعت خود بر او حکم نمایید. یهودیان به وی گفتند: بر ما جایز نیست که کسی را بکشیم. 32تا قول عیسی تمام گردد که گفته بود، اشاره به آن قسم موت که باید بمیرد. 33پس پیلاطس باز داخل دیوانخانه شد وعیسی را طلبیده، به او گفت: آیا تو پادشاه یهود هستی؟ 34عیسی به او جواب داد: آیا تو این را از خود می گویی یا دیگران درباره من به تو گفتند؟ 35پیلاطس جواب داد: مگر من یهود هستم؟ امت تو و روسای کهنه تو را به من تسلیم کردند. چه کرده ای؟ 36عیسی جواب داد که پادشاهی من از این جهان نیست. اگر پادشاهی من از این جهان می بود، خدام من جنگ می کردند تا به یهود تسلیم نشوم. لیکن اکنون پادشاهی من از این جهان نیست. 37پیلاطس به او گفت: مگر توپادشاه هستی؟ عیسی جواب داد: تو می گویی که من پادشاه هستم. از این جهت من متولد شدم و بجهت این در جهان آمدم تا به راستی شهادت دهم، و هر که از راستی است سخن مرا می شنود. 38پیلاطس به او گفت: راستی چیست؟ و چون این را بگفت، باز به نزد یهودیان بیرون شده، به ایشان گفت: من در این شخص هیچ عیبی نیافتم. 39و قانون شما این است که در عید فصح بجهت شما یک نفر آزاد کنم. پس آیا می خواهید بجهت شما پادشاه یهود را آزاد کنم؟ 40باز همه فریاد برآورده، گفتند: او را نی بلکه برابا را. و برابا دزد بود.

 

  19 صدور حکم مصلوب شدن

1پس پیلاطس عیسی را گرفته، تازیانه زد. 2و لشکریان تاجی از خار بافته برسرش گذاردند و جامه ارغوانی بدو پوشانیدند 3ومی گفتند: سلام ای پادشاه یهود! و طپانچه بدو می زدند. 4باز پیلاطس بیرون آمده، به ایشان گفت: اینک او را نزد شما بیرون آوردم تا بدانید که در او هیچ عیبی نیافتم. 5آنگاه عیسی با تاجی از خار و لباس ارغوانی بیرون آمد. پیلاطس بدیشان گفت: اینک آن انسان. 6و چون روسای کهنه و خدام او را دیدند، فریاد برآورده، گفتند: صلیبش کن! صلیبش کن! پیلاطس بدیشان گفت: شما او را گرفته، مصلوبش سازید زیرا که من در او عیبی نیافتم. 7یهودیان بدو جواب دادند که ما شریعتی داریم و موافق شریعت ما واجب است که بمیرد زیرا خود را پسر خدا ساخته است. 8پس چون پیلاطس این را شنید، خوف بر او زیاده مستولی گشت. 9باز داخل دیوانخانه شده، به عیسی گفت: تو از کجایی؟ اما عیسی بدوهیچ جواب نداد. 10پیلاطس بدو گفت: آیا به من سخن نمی گویی؟ نمی دانی که قدرت دارم تو را صلیب کنم و قدرت دارم آزادت نمایم؟ 11عیسی جواب داد: هیچ قدرت بر من نمی داشتی اگر از بالا به تو داده نمی شد. و از این جهت آن کس که مرا به تو تسلیم کرد، گناه بزرگتردارد. 12و از آن وقت پیلاطس خواست او را آزاد نماید، لیکن یهودیان فریاد برآورده، می گفتند که اگر این شخص را رها کنی، دوست قیصر نیستی. هرکه خود را پادشاه سازد، برخلاف قیصر سخن گوید. 13پس چون پیلاطس این را شنید، عیسی را بیرون آورده، بر مسند حکومت، در موضعی که به بلاط و به عبرانی جباتا گفته می شد، نشست. 14و وقت تهیه فصح و قریب به ساعت ششم بود. پس به یهودیان گفت: اینک پادشاه شما. 15ایشان فریاد زدند: او را بر دار، بر دار! صلیبش کن! پیلاطس به ایشان گفت: آیا پادشاه شما را مصلوب کنم؟ روسای کهنه جواب دادند که غیر از قیصر پادشاهی نداریم!

در راه جلجتا

 16آنگاه او را بدیشان تسلیم کرد تا مصلوب شود. پس عیسی را گرفته بردند 17و صلیب خود را برداشته، بیرون رفت به موضعی که به جمجمه مسمی بود و به عبرانی آن را جلجتا می گفتند.

مصلوب شدن عیسی

 18او را در آنجا صلیب نمودند و دو نفر دیگر را از این طرف و آن طرف و عیسی را در میان. 19وپیلاطس تقصیرنامه ای نوشته، بر صلیب گذارد؛ و نوشته این بود: عیسی ناصری پادشاه یهود. 20و این تقصیر نامه را بسیاری از یهود خواندند، زیرا آن مکانی که عیسی را صلیب کردند، نزدیک شهر بود و آن را به زبان عبرانی و یونانی و لاتینی نوشته بودند. 21پس روسای کهنه یهود به پیلاطس گفتند: منویس پادشاه یهود، بلکه او گفت منم پادشاه یهود. 22پیلاطس جواب داد: آنچه نوشتم، نوشتم. 23پس لشکریان چون عیسی را صلیب کردند، جامه های او را برداشته، چهار قسمت کردند، هر سپاهی را یک قسمت؛ و پیراهن را نیز، اما پیراهن درز نداشت، بلکه تمام از بالا بافته شده بود. 24پس به یکدیگر گفتند: این را پاره نکنیم، بلکه قرعه بر آن بیندازیم تا از آن که شود. تا تمام گردد کتاب که میگوید: در میان خود جامه های مرا تقسیم کردند و بر لباس من قرعه افکندند. پس لشکریان چنین کردند. 25و پای صلیب عیسی، مادر او و خواهر مادرش مریم زن، کلوپا ومریم مجدلیه ایستاده بودند. 26چون عیسی مادرخود را با آن شاگردی که دوست می داشت ایستاده دید، به مادر خود گفت: ای زن، اینک پسر تو. 27و به آن شاگرد گفت: اینک مادر تو. و در همان ساعت آن شاگرد او را به خانه خود برد.

جان سپردن عیسی

 28و بعد چون عیسی دید که همه چیز به انجام رسیده است تا کتاب تمام شود، گفت: تشنه ام. 29و در آنجا ظرفی پر از سرکه گذارده بود. پس اسفنجی را از سرکه پر ساخته، و بر زوفا گذارده، نزدیک دهان او بردند. 30چون عیسی سرکه را گرفت، گفت: تمام شد. و سر خود را پایین آورده، جان بداد. 31پس یهودیان تا بدنها در روز سبت برصلیب نماند، چونکه روز تهیه بود و آن سبت، روز بزرگ بود، از پیلاطس درخواست کردند که ساق پایهای ایشان را بشکنند و پایین بیاورند. 32آنگاه لشکریان آمدند و ساقهای آن اول ودیگری را که با او صلیب شده بودند، شکستند. 33اما چون نزد عیسی آمدند و دیدند که پیش ازآن مرده است، ساقهای او را نشکستند. 34لکن یکی از لشکریان به پهلوی او نیزه ای زد که در آن ساعت خون و آب بیرون آمد. 35و آن کسیکه دید شهادت داد و شهادت او راست است و اومی داند که راست می گوید تا شما نیز ایمان آورید. 36زیرا که این واقع شد تا کتاب تمام شود که می گوید: استخوانی از او شکسته نخواهد شد. 37و باز کتاب دیگر می گوید: آن کسی راکه نیزه زدند خواهند نگریست.

تدفین عیسی

 38و بعد از این، یوسف که از اهل رامه و شاگرد عیسی بود، لیکن مخفی به سبب ترس یهود، از پیلاطس خواهش کرد که جسد عیسی را بردارد. پیلاطس اذن داد. پس آمده، بدن عیسی را برداشت. 39و نیقودیموس نیز که اول در شب نزد عیسی آمده بود، مر مخلوط با عود قریب به صدرطل با خود آورد. 40آنگاه بدن عیسی را بداشته، در کفن با حنوط به رسم تکفین یهود پیچیدند. 41و در موضعی که مصلوب شد باغی بود و در باغ، قبر تازهای که هرگز هیچکس در آن دفن نشده بود. 42پس به سبب تهیه یهود، عیسی را در آنجا گذاردند، چونکه آن قبر نزدیک بود.

 

20 قیام عیسی مسیح

1بامدادان در اول هفته، وقتی که هنوز تاریک بود، مریم مجدلیه به سر قبرآمد و دید که سنگ از قبر برداشته شده است. 2پس دوان دوان نزد شمعون پطرس و آن شاگرد دیگر که عیسی او را دوست می داشت آمده، به ایشان گفت: خداوند را از قبر برده اند و نمی دانیم او راکجا گذارده اند. 3آنگاه پطرس و آن شاگرد دیگربیرون شده، به جانب قبر رفتند. 4و هر دو با هم می دویدند، اما آن شاگرد دیگر از پطرس پیش افتاده، اول به قبر رسید، 5و خم شده، کفن را گذاشته دید، لیکن داخل نشد. 6بعد شمعون پطرس نیز از عقب او آمد و داخل قبرگشته، کفن را گذاشته دید، 7و دستمالی را که بر سر او بود، نه با کفن نهاده، بلکه در جای علیحده پیچیده. 8پس آن شاگرد دیگر که اول به سر قبرآمده بود نیزداخل شده، دید و ایمان آورد. 9زیرا هنوز کتاب را نفهمیده بودند که باید او از مردگان برخیزد. 10پس آن دو شاگرد به مکان خود برگشتند.

عیسی به مریم مجدلیه ظاهر می شود

 11اما مریم بیرون قبر، گریان ایستاده بود وچون می گریست به سوی قبر خم شده، 12دو فرشته را که لباس سفید در بر داشتند، یکی به طرف سر و دیگری به جانب قدم، در جایی که بدن عیسی گذارده بود، نشسته دید. 13ایشان بدو گفتند: ای زن برای چه گریانی؟ بدیشان گفت: خداوند مرا برده اند و نمی دانم او را کجا گذارده اند. 14چون این را گفت، به عقب ملتفت شده، عیسی را ایستاده دید لیکن نشناخت که عیسی است. 15عیسی بدو گفت: ای زن برای چه گریانی؟ که را می طلبی؟ چون او گمان کرد که باغبان است، بدو گفت: ای آقا اگر تو او را برداشته ای، به من بگو او را کجا گذارده ای تا من او را بردارم. 16عیسی بدو گفت: ای مریم! او برگشته، گفت: ربونی (یعنی ای معلم ). 17عیسی بدو گفت: مرا لمس مکن زیرا که هنوزنزد پدر خود بالا نرفته ام. و لیکن نزد برادران من رفته، به ایشان بگو که نزد پدر خود و پدر شما و خدای خود و خدای شما می روم. 18مریم مجدلیه آمده، شاگردان را خبر داد که خداوند را دیدم و به من چنین گفت.

ظاهر شدن بر شاگردان

 19و در شام همان روز که یکشنبه بود، هنگامی که درها بسته بود، جایی که شاگردان به سبب ترس یهود جمع بودند، ناگاه عیسی آمده، در میان ایستاد و بدیشان گفت: سلام بر شما باد! 20و چون این را گفت، دستها و پهلوی خود را به ایشان نشان داد و شاگردان چون خداوند را دیدند، شاد گشتند. 21باز عیسی به ایشان گفت: سلام بر شما باد. چنانکه پدر مرا فرستاد، من نیزشما را می فرستم. 22و چون این را گفت، دمید و به ایشان گفت: روح القدس را بیابید. 23گناهان آنانی را که آمرزیدید، برای ایشان آمرزیده شد و آنانی را که بستید، بسته شد.

عیسی بر شاگردان منجمله بر توما ظاهر می شود

 24اما توما که یکی از آن دوازده بود و او را توام می گفتند، وقتی که عیسی آمد با ایشان نبود. 25پس شاگردان دیگر بدو گفتند: خداوند رادیده ایم. بدیشان گفت: تا در دو دستش جای میخها را نبینم و انگشت خود را در جای میخها نگذارم و دست خود را بر پهلویش ننهم، ایمان نخواهم آورد. 26و بعد از هشت روز باز شاگردان با توما درخانه ای جمع بودند و درها بسته بود که ناگاه عیسی آمد و در میان ایستاده، گفت: سلام بر شما باد. 27پس به توما گفت: انگشت خود را به اینجا بیاور و دست های مرا ببین و دست خود را بیاور و بر پهلوی من بگذار و بی ایمان مباش بلکه ایمان دار. 28توما در جواب وی گفت: ای خداوند من و ای خدای من.29عیسی گفت: ای توما، بعد از دیدنم ایمان آوردی؟ خوشابحال آنانی که ندیده ایمان آورند. 30و عیسی معجزات دیگر بسیار نزد شاگردان نمود که در این کتاب نوشته نشد. 31لیکن این قدرنوشته شد تا ایمان آورید که عیسی، مسیح و پسر خدا است و تا ایمان آورده به اسم او حیات یابید.

 

   21 عیسی بر شاگردان به هنگام ماهیگیری ظاهر می شود

1بعد از آن عیسی باز خود را در کناره دریای طبریه، به شاگردان ظاهر ساخت و بر اینطور نمودار گشت: 2شمعون پطرس و تومای معروف به توام و نتنائیل که از قانای جلیل بود و دو پسر زبدی و دو نفر دیگر از شاگردان اوجمع بودند. 3شمعون پطرس به ایشان گفت: می روم تا صید ماهی کنم. به او گفتند: ما نیز با تو می آییم. پس بیرون آمده، به کشتی سوارشدند و در آن شب چیزی نگرفتند. 4و چون صبح شد، عیسی بر ساحل ایستاده بود لیکن شاگردان ندانستند که عیسی است. 5عیسی بدیشان گفت: ای بچه ها نزد شما خوراکی هست؟ به او جواب دادند که نی. 6بدیشان گفت: دام را به طرف راست کشتی بیندازید که خواهید یافت. پس انداختند و از کثرت ماهی نتوانستند آن را بکشند. 7پس آن شاگردی که عیسی او را محبت می نمود به پطرس گفت: خداوند است. چون شمعون پطرس شنید که خداوند است، جامه خود را به خویشتن پیچید چونکه برهنه بود و خود را در دریا انداخت. 8اما شاگردان دیگر در زورق آمدند زیرا از خشکی دور نبودند، مگر قریب به دویست ذراع و دام ماهی را می کشیدند. 9پس چون به خشکی آمدند، آتشی افروخته و ماهی بر آن گذارده و نان دیدند. 10عیسی بدیشان گفت: از ماهی هایی که الان گرفته اید، بیاورید. 11پس شمعون پطرس رفت و دام را بر زمین کشید، پر از صد و پنجاه و سه ماهی بزرگ وبا وجودی که اینقدر بود، دام پاره نشد. 12عیسی بدیشان گفت: بیایید بخورید. ولی احدی از شاگردان جرات نکرد که از او بپرسد تو کیستی، زیرا می دانستند که خداوند است. 13آنگاه عیسی آمد و نان را گرفته، بدیشان داد و همچنین ماهی را. 14و این مرتبه سوم بود که عیسی بعد از برخاستن از مردگان، خود را به شاگردان ظاهرکرد.

گفتگوی عیسی با پطرس

 15و بعد از غذا خوردن، عیسی به شمعون پطرس گفت: ای شمعون، پسر یونا، آیا مرا بیشتر از اینها محبت می نمایی؟ بدو گفت: بلی خداوندا، تو می دانی که تو را دوست می دارم. بدو گفت: بره های مرا خوراک بده. 16باز درثانی به او گفت: ای شمعون، پسر یونا، آیا مرا محبت می نمایی؟ به او گفت: بلی خداوندا، تومی دانی که تو را دوست می دارم. بدو گفت: گوسفندان مرا شبانی کن. 17مرتبه سوم بدوگفت: ای شمعون، پسر یونا، مرا دوست می داری؟ پطرس محزون گشت، زیرا مرتبه سوم بدو گفت مرا دوست می داری؟ پس به اوگفت: خداوندا، تو بر همه چیز واقف هستی. تومی دانی که تو را دوست می دارم. عیسی بدوگفت: گوسفندان مرا خوراک ده. 18آمین آمین به تو می گویم وقتی که جوان بودی، کمر خود رامی بستی و هر جا می خواستی میرفتی ولکن زمانی که پیر شوی دستهای خود را دراز خواهی کرد و دیگران تو را بسته به جایی که نمی خواهی تو را خواهند برد. 19و بدین سخن اشاره کرد که به چه قسم موت خدا را جلال خواهد داد وچون این را گفت، به او فرمود: از عقب من بیا. 20پطرس ملتفت شده، آن شاگردی که عیسی او را محبت می نمود دید که از عقب می آید؛ وهمان بود که بر سینه وی، وقت عشا تکیه می زد وگفت: خداوندا کیست آن که تو را تسلیم می کند. 21پس چون پطرس او را دید، به عیسی گفت: ای خداوند و او چه شود؟ 22عیسی بدو گفت: اگر بخواهم که او بماند تا باز آیم تو را چه؟ تو از عقب من بیا. 23پس این سخن در میان برادران شهرت یافت که آن شاگرد نخواهد مرد. لیکن عیسی بدو نگفت که نمی میرد، بلکه اگر بخواهم که او بماند تا باز آیم تو را چه. 24و این شاگردی است که به این چیزها شهادت داد و اینها را نوشت و می دانیم که شهادت او راست است.

                                    

 

                                                                                                                    

 

 

 


 

 

27-05-2018   صفحه ايجاد شد :

27-05-2018   صفحه به روز شد :