انجیل به روایت مرقس

1

 یحیی تعمید دهنده راه را برای عیسی آماده می کند

1ابتدا انجیل عیسی مسیح پسر خدا. 2چنانکه در اشعیا نبی مکتوب است، اینک رسول خود را پیش روی تو می فرستم تا راه تو را پیش تو مهیا سازد. 3صدای ندا کننده ای در بیابان که راه خداوند را مهیا سازید و طرق او را راست نمایید. 4یحیی تعمید دهنده در بیابان ظاهر شد و بجهت آمرزش گناهان به تعمید توبه موعظه می نمود. 5و تمامی مرز و بوم یهودیه و جمیع سکنه اورشلیم نزد وی بیرون شدند و به گناهان خود معترف گردیده، در رود اردون از او تعمید می یافتند. 6و یحیی را لباس از پشم شتر و کمربند چرمی بر کمر می بود و خوراک وی ازملخ و عسل بری. 7و موعظه می کرد و می گفت که بعد از من کسی تواناتر از من می آید که لایق آن نیستم که خم شده، دوال نعلین او را باز کنم. 8من شما را به آب تعمید دادم. لیکن او شما را به روح القدس تعمید خواهد داد.

یحیی عیسی را تعمید می دهد

 9و واقع شد در آن ایام که عیسی از ناصره جلیل آمده در اردن از یحیی تعمید یافت. 10وچون از آب برآمد، در ساعت آسمان را شکافته دید و روح را که مانند کبوتری بر وی نازل می شود. 11و آوازی از آسمان دررسید که تو پسر حبیب من هستی که از تو خشنودم.

 تجربه عیسی در بیابان

 12پس بی درنگ روح وی را به بیابان می برد. 13و مدت چهل روز در صحرا بود و شیطان او را تجربه میکرد و با وحوش بسر می برد و فرشتگان او را پرستاری می نمودند.

موعظۀ عیسی در جلیل

 14و بعد از گرفتاری یحیی، عیسی به جلیل آمده، به بشارت ملکوت خدا موعظه کرده، 15می گفت: وقت تمام شد و ملکوت خدانزدیک است. پس توبه کنید و به انجیل ایمان بیاورید.

چهار ماهیگیر عیسی را پیروی می کنند

 16و چون به کناره دریای جلیل می گشت، شمعون و برادرش اندریاس را دید که دامی دردریا می اندازند زیرا که صیاد بودند. 17عیسی ایشان را گفت: از عقب من آیید که شما را صیاد مردم گردانم. 18بی تامل دام های خود را گذارده، از پی او روانه شدند. 19و از آنجا قدری پیشتر رفته، یعقوب بن زبدی و برادرش یوحنا را دید که در کشتی دام های خود را اصلاح می کنند. 20درحال ایشان را دعوت نمود. پس پدر خود زبدی را با مزدوران در کشتی گذارده، از عقب وی روانه شدند.

عیسی با اقتدار بسیار تعلیم می دهد

 21و چون وارد کفرناحوم شدند، بی تامل درروز سبت به کنیسه درآمده، به تعلیم دادن شروع کرد، 22به قسمی که از تعلیم وی حیران شدند، زیرا که ایشان را مقتدرانه تعلیم میداد نه مانند کاتبان. 23و در کنیسه ایشان شخصی بود که روح پلید داشت. ناگاه صیحه زده، 24گفت: ای عیسی ناصری ما را با تو چه کار است؟ آیا برای هلاک کردن ما آمدی؟ تو را می شناسم کیستی، ای قدوس خدا! 25عیسی به وی نهیب داده، گفت: خاموش شو و از او درآی! 26در ساعت آن روح خبیث او را مصروع نمود و به آواز بلند صدا زده، از او بیرون آمد. 27و همه متعجب شدند، بحدی که از همدیگر سوال کرده، گفتند: این چیست و این چه تعلیم تازه است که ارواح پلید را نیز با قدرت امر می کند و اطاعتش می نمایند؟ 28و اسم او فور در تمامی مرز و بوم جلیل شهرت یافت.

شفای مادر زن پطرس و بسیاری دیگر

 29و از کنیسه بیرون آمده، فوراً با یعقوب ویوحنا به خانه شمعون و اندریاس درآمدند. 30و مادر زن شمعون تب کرده، خوابیده بود. درساعت وی را از حالت او خبر دادند. 31پس نزدیک شده، دست او را گرفته، برخیزانیدش که همان وقت تب از او زایل شد و به خدمت گذاری ایشان مشغول گشت. 32شامگاه چون آفتاب به مغرب شد، جمیع مریضان و مجانین را پیش او آوردند. 33و تمام شهر بر در خانه ازدحام نمودند. 34و بسا کسانی را که به انواع امراض مبتلا بودند، شفا داد ودیوهای بسیاری بیرون کرده، نگذارد که دیوهاحرف زنند زیرا که او را شناختند.

موعظۀ عیسی در سراسر جلیل

 35بامدادان قبل از صبح برخاسته، بیرون رفت و به ویرانهای رسیده، در آنجا به دعا مشغول شد. 36و شمعون و رفقایش درپی او شتافتند. 37چون او را دریافتند، گفتند: همه تو رامی طلبند. 38بدیشان گفت: به دهات مجاورهم برویم تا در آنها نیز موعظه کنم، زیرا که بجهت این کار بیرون آمدم. 39پس در تمام جلیل درکنایس ایشان وعظ مینمود و دیوها را اخراج میکرد.

شفای یک جذامی

 40و ابرصی پیش وی آمده، استدعا کرد و زانو زده، بدو گفت: اگر بخواهی، می توانی مرا طاهر سازی! 41عیسی ترحم نموده، دست خود را دراز کرد و او را لمس نموده، گفت: می خواهم. طاهر شو! 42و چون سخن گفت، فی الفور برص از او زایل شده، پاک گشت. 43و او را قدغن کرد و فور مرخص فرموده، 44گفت: زنهار کسی را خبر مده، بلکه رفته خود را به کاهن بنما و آنچه موسی فرموده، بجهت تطهیر خود بگذران تا برای ایشان شهادتی بشود. 45لیکن او بیرون رفته، به موعظه نمودن و شهرت دادن این امر شروع کرد، بقسمی که بعد از آن او نتوانست آشکارا به شهر درآید بلکه در ویرانه های بیرون بسر می برد و مردم از همه اطراف نزد وی می آمدند.

 

2 شفای مرد افلیج

 

  1و بعد از چندی، باز وارد کفرناحوم شده، چون شهرت یافت که در خانه است، 2بی درنگ جمعی ازدحام نمودند بقسمی که بیرون در نیز گنجایش نداشت و برای ایشان کلام را بیان می کرد. 3که ناگاه بعضی نزد وی آمده مفلوجی را به دست چهار نفر برداشته، آوردند. 4و چون به سبب جمعیت نتوانستند نزد او برسند، طاق جایی را که او بود باز کرده و شکافته، تختی را که مفلوج بر آن خوابیده بود، به زیر هشتند. 5عیسی چون ایمان ایشان را دید، مفلوج را گفت: ای فرزند، گناهان تو آمرزیده شد. 6لیکن بعضی از کاتبان که در آنجا نشسته بودند، در دل خود تفکر نمودند 7که چرا این شخص چنین کفر میگوید؟ غیر از خدای واحد، کیست که بتواند گناهان را بیامرزد؟ 8در ساعت عیسی در روح خود ادراک نموده که با خود چنین فکر می کنند، بدیشان گفت: از بهرچه این خیالات را به خاطر خود راه می دهید؟ 9کدام سهل تر است؟ مفلوج را گفتن گناهان تو آمرزیده شد؟ یا گفتن برخیز و بستر خود را برداشته بخرام؟ 10لیکن تا بدانید که پسر انسان را استطاعت آمرزیدن گناهان بر روی زمین هست... مفلوج را گفت: 11تو را میگویم برخیز و بستر خود را برداشته، به خانه خود برو!12او برخاست و بی تامل بستر خود را برداشته، پیش روی همه روانه شد بطوری که همه حیران شده، خدا را تمجید نموده، گفتند: مثل این امرهرگز ندیده بودیم!

     ضیافت در خانه متی

    13و باز به کناره دریا رفت و تمام آن گروه نزد او آمدند و ایشان را تعلیم می داد.14و هنگامی که می رفت لاوی ابن حلفی را بر باجگاه نشسته دید. بدو گفت: از عقب من بیا! پس برخاسته، درعقب وی شتافت. 15و وقتی که او در خانه وی نشسته بود، بسیاری از باجگیران و گناهکاران با عیسی و شاگردانش نشستند زیرا بسیار بودند و پیروی او می کردند. 16و چون کاتبان و فریسیان او را دیدند که با باجگیران و گناهکاران می خورد، به شاگردان او گفتند: چرا با باجگیران وگناهکاران اکل و شرب می نماید؟ 17عیسی چون این را شنید، بدیشان گفت: تندرستان احتیاج به طبیب ندارند بلکه مریضان. و من نیامدم تا عادلان را بلکه تا گناهکاران را به توبه دعوت کنم.

   سؤال رهبران مذهبی دربارۀ روزه

    18و شاگردان یحیی و فریسیان روزه می داشتند. پس آمده، بدو گفتند: چون است که شاگردان یحیی و فریسیان روزه می دارند وشاگردان تو روزه نمی دارند؟ 19عیسی بدیشان گفت: آیا ممکن است پسران خانه عروسی مادامی که داماد با ایشان است روزه بدارند؟ زمانی که داماد را با خود دارند، نمی توانند روزه دارند. 20لیکن ایامی می آید که داماد از ایشان گرفته شود. در آن ایام روزه خواهند داشت. 21وهیچکس بر جامه کهنه، پارهای از پارچه نو وصله نمی کند، والا آن وصله نو از آن کهنه جدا می گردد و دریدگی بدتر می شود. 22و کسی شراب نو را در مشکهای کهنه نمی ریزد و گرنه آن شراب نو مشکها را بدرد و شراب ریخته، مشکها تلف می گردد. بلکه شراب نو را در مشکهای نو باید ریخت.

     شاگردان در روز سَبَّت گندم می چینند

     23و چنان افتاد که روز سبتی از میان مزرعه ها می گذشت و شاگردانش هنگامی که می رفتند، به چیدن خوشه ها شروع کردند. 24فریسیان بدو گفتند: اینک چرا در روزسبت مرتکب عملی می باشند که روا نیست؟ 25او بدیشان گفت: مگر هرگز نخوانده اید که داود چه کرد چون او و رفقایش محتاج وگرسنه بودند؟ 26چگونه در ایام ابیتار رئیس کهنه به خانه خدا درآمده، نان تقدمه را خورد که خوردن آن جز به کاهنان روا نیست و به رفقای خود نیز داد؟ 27و بدیشان گفت: سبت بجهت انسان مقرر شد نه انسان برای سبت. 28بنابراین پسر انسان مالک سبت نیزهست.

 

   3 شفای دست بیمار

1و باز به کنیسه درآمده، در آنجا مرد دست خشکی بود. 2و مراقب وی بودند که شاید او را در سبت شفا دهد تا مدعی او گردند. 3پس بدان مرد دست خشک گفت: در میان بایست! 4و بدیشان گفت: آیا در روز سبت کدام جایز است؟ نیکویی کردن یا بدی؟ جان رانجات دادن یا هلاک کردن؟ ایشان خاموش ماندند. 5پس چشمان خود را بر ایشان باغضب گردانیده، زیرا که از سنگدلی ایشان محزون بود، به آن مرد گفت: دست خود را دراز کن! پس دراز کرده، دستش صحیح گشت. 6در ساعت فریسیان بیرون رفته، با هیرودیان درباره او شورا نمودند که چطور او را هلاک کنند.

جماعت بزرگی بدنبال عیسی می روند

 7و عیسی با شاگردانش به سوی دریا آمد وگروهی بسیار از جلیل به عقب او روانه شدند، 8و از یهودیه و از اورشلیم و ادومیه و آن طرف اردن و از حوالی صور و صیدون نیز جمعی کثیر، چون اعمال او را شنیدند، نزد وی آمدند. 9و به شاگردان خود فرمود تا زورقی به سبب جمعیت، بجهت او نگاه دارند تا بر وی ازدحام ننمایند، 10زیرا که بسیاری را صحت می داد، بقسمی که هرکه صاحب دردی بود بر او هجوم می آورد تا او را لمس نماید. 11و ارواح پلید چون او را دیدند، پیش او به روی درافتادند و فریاد کنان می گفتند که تو پسر خدا هستی. 12و ایشان را به تاکید بسیار فرمود که او را شهرت ندهند.

انتخاب دوازده حواری

 13پس بر فراز کوهی برآمده، هرکه راخواست به نزد خود طلبید و ایشان نزد او آمدند. 14و دوازده نفر را مقرر فرمود تا همراه او باشند و تا ایشان را بجهت وعظ نمودن بفرستد، 15و ایشان را قدرت باشد که مریضان را شفا دهند ودیوها را بیرون کنند. 16و شمعون را پطرس نام نهاد. 17و یعقوب پسر زبدی و یوحنا برادر یعقوب؛ این هر دو را بوانرجس یعنی پسران رعد نام گذارد. 18و اندریاس و فیلپس و برتولما و متی و توما و یعقوب بن حلفی و تدی وشمعون قانوی، 19و یهودای اسخریوطی که او را تسلیم کرد.

تهمت رهبران مذهبی

 20و چون به خانه درآمدند، باز جمعی فراهم آمدند بطوری که ایشان فرصت نان خوردن هم نکردند. 21و خویشان او چون شنیدند، بیرون آمدند تا او را بردارند زیرا گفتند بی خود شده است. 22و کاتبانی که از اورشلیم آمده بودند، گفتند که بعلزبول دارد و به یاری رئیس دیوها، دیوها را اخراج می کند. 23پس ایشان را پیش طلبیده، مثلها زده، بدیشان گفت: چطور می تواند شیطان، شیطان را بیرون کند؟ 24و اگر مملکتی برخلاف خود منقسم شود، آن مملکت نتواند پایدار بماند. 25و هرگاه خانه ای به ضد خویش منقسم شد، آن خانه نمی تواند استقامت داشته باشد. 26و اگر شیطان با نفس خود مقاومت نماید و منقسم شود، او نمی تواند قائم ماند بلکه هلاک می گردد. 27و هیچکس نمی تواند به خانه مرد زورآور درآمده، اسباب او را غارت نماید، جزآنکه اول آن زورآور را ببندد و بعد از آن خانه او را تاراج می کند. 28هرآینه به شما می گویم که همه گناهان از بنی آدم آمرزیده می شود و هر قسم کفر که گفته باشند، 29لیکن هرکه به روح القدس کفر گوید، تا به ابد آمرزیده نشود بلکه مستحق عذاب جاودانی بود. 30زیرا که می گفتند روحی پلید دارد.

عیسی خانواده حقیقی خود را معرفی می کند

 31پس برادران و مادر او آمدند و بیرون ایستاده، فرستادند تا او را طلب کنند. 32آنگاه جماعت گرد او نشسته بودند و به وی گفتند: اینک مادرت و برادرانت بیرون تو را می طلبند. 33در جواب ایشان گفت: کیست مادر من وبرادرانم کیانند؟34پس بر آنانی که گرد وی نشسته بودند، نظر افکنده، گفت: اینانند مادر وبرادرانم، 35زیرا هرکه اراده خدا را به جا آرد همان برادر و خواهر و مادر من باشد.

 

4 مثل چهار نوع زمین

1و باز به کناره دریا به تعلیم دادن شروع کرد و جمعی کثیر نزد او جمع شدند بطوری که به کشتی سوار شده، بر دریا قرار گرفت و تمامی آن جماعت بر ساحل دریا حاضر بودند. 2پس ایشان را به مثلها چیزهای بسیار می آموخت و درتعلیم خود بدیشان گفت: 3گوش گیرید! اینک برزگری بجهت تخم پاشی بیرون رفت. 4و چون تخم می پاشید، قدری بر راه ریخته شده، مرغان هوا آمده آنها را برچیدند. 5و پارهای بر سنگلاخ پاشیده شد، در جایی که خاک بسیار نبود. پس چون که زمین عمق نداشت به زودی رویید، 6وچون آفتاب برآمد، سوخته شد و از آنرو که ریشه نداشت خشکید. 7و قدری در میان خارها ریخته شد و خارها نمو کرده، آن را خفه نمود که ثمری نیاورد. 8و مابقی در زمین نیکو افتاد و حاصل پیدا نمود که رویید و نمو کرد و بارآورد، بعضی سی وبعضی شصت و بعضی صد. 9پس گفت: هرکه گوش شنوا دارد، بشنود!

تشریح حکایت چهار نوع زمین

 10و چون به خلوت شد، رفقای او با آن دوازده شرح این مثل را از او پرسیدند. 11به ایشان گفت: به شما دانستن سر ملکوت خدا عطا شده، اما به آنانی که بیرونند، همه چیز به مثلها می شود، 12تا نگران شده بنگرند و نبینند و شنوا شده بشنوند و نفهمند، مبادا بازگشت کرده گناهان ایشان آمرزیده شود. 13و بدیشان گفت: آیا این مثل را نفهمیده اید؟ پس چگونه سایر مثلها را خواهید فهمید؟ 14برزگر کلام را می کارد.15و اینانند به کناره راه، جایی که کلام کاشته می شود؛ و چون شنیدند فوراً شیطان آمده کلام کاشته شده درقلوب ایشان را می رباید. 16و ایضاً کاشته شده درسنگلاخ، کسانی می باشند که چون کلام را بشنوند، در حال آن را به خوشی قبول کنند، 17ولکن ریشه ای در خود ندارند بلکه فانی می باشند؛ و چون صدمه ای یا زحمتی به سبب کلام روی دهد در ساعت لغزش می خورند. 18و کاشته شده در خارها آنانی می باشند که چون کلام را شنوند، 19اندیشه های دنیوی و غرور دولت وهوس چیزهای دیگر داخل شده، کلام را خفه می کند و بی ثمر می گردد. 20و کاشته شده در زمین نیکو آنانند که چون کلام را شنوند آن رامی پذیرند و ثمر می آورند، بعضی سی و بعضی شصت و بعضی صد. 21پس بدیشان گفت: آیا چراغ را می آورند تا زیر پیمانه ای یا تختی و نه بر چراغدان گذارند؟ 22زیرا که چیزی پنهان نیست که آشکارا نگردد وهیچ چیز مخفی نشود، مگر تا به ظهور آید. 23هرکه گوش شنوا دارد بشنود. 24و بدیشان گفت: با حذر باشید که چه می شنوید، زیرا به هر میزانی که وزن کنید به شما پیموده شود، بلکه از برای شما که می شنوید افزون خواهد گشت. 25زیرا هرکه دارد بدو داده شود و از هرکه ندارد آنچه نیز دارد گرفته خواهد شد.

مثل رشد بذر

 26و گفت: همچنین ملکوت خدا مانند کسی است که تخم بر زمین بیفشاند، 27و شب و روزبخوابد و برخیزد و تخم بروید و نمو کند. چگونه؟ او نداند. 28زیرا که زمین به ذات خود ثمر می آورد، اول علف، بعد خوشه، پس از آن دانه کامل در خوشه. 29و چون ثمر رسید، فوراً داس را بکار می برد زیرا که وقت حصاد رسیده است.

مثل دانه خردل

 30و گفت: به چه چیز ملکوت خدا را تشبیه کنیم و برای آن چه مثل بزنیم؟ 31مثل دانه خردلی است که وقتی که آن را بر زمین کارند، کوچکترین تخمهای زمینی باشد. 32لیکن چون کاشته شد، میروید و بزرگتر از جمیع بقول میگردد و شاخه های بزرگ می آورد، چنانکه مرغان هوا زیر سایه اش می توانند آشیانه گیرند. 33و به مثلهای بسیار مانند اینها بقدری که استطاعت شنیدن داشتند، کلام را بدیشان بیان می فرمود، 34و بدون مثل بدیشان سخن نگفت. لیکن در خلوت، تمام معانی را برای شاگردان خود شرح می نمود.

آرام کردن طوفان دریا

 

 35و در همان روز وقت شام، بدیشان گفت: به کناره دیگر عبور کنیم. 36پس چون آن گروه را رخصت دادند، او را همانطوری که در کشتی بود برداشتند و چند زورق دیگر نیز همراه او بود. 37که ناگاه طوفانی عظیم از باد پدید آمد وامواج بر کشتی می خورد بقسمی که برمی گشت. 38و او در موخر کشتی بر بالشی خفته بود. پس اورا بیدار کرده گفتند: ای استاد، آیا تو را باکی نیست که هلاک شویم؟ 39در ساعت او برخاسته، باد را نهیب داد و به دریا گفت: ساکن شو و خاموش باش! که باد ساکن شده، آرامی کامل پدید آمد. 40و ایشان را گفت: از بهرچه چنین ترسانید و چون است که ایمان ندارید؟ 41پس بینهایت ترسان شده، به یکدیگر گفتند: این کیست که باد و دریا هم او را اطاعت می کنند؟

 

5 اخراج ارواح ناپاک

 

1پس به آن کناره دریا تا به سرزمین جدریان آمدند. 2و چون از کشتی بیرون آمد، فی الفور شخصی که روحی پلید داشت از قبوربیرون شده، بدو برخورد. 3که در قبور ساکن می بود و هیچکس به زنجیرها هم نمی توانست او را بند نماید،4زیرا که بارها او را به کنده ها و زنجیرها بسته بودند و زنجیرها را گسیخته وکنده ها را شکسته بود و احدی نمی توانست او را رام نماید، 5و پیوسته شب وروز در کوه ها وقبرها فریاد میزد و خود را به سنگها مجروح می ساخت. 6چون عیسی را از دور دید، دوان دوان آمده، او را سجده کرد، 7و به آواز بلند صیحه زده، گفت: ای عیسی، پسر خدای تعالی، مرا با تو چه کار است؟ تو را به خدا قسم می دهم که مرا معذب نسازی. 8زیرا بدو گفته بود: ای روح پلید از این شخص بیرون بیا! 9پس از اوپرسید: اسم تو چیست؟ به وی گفت: نام من لجئون است زیرا که بسیاریم. 10پس بدو التماس بسیار نمود که ایشان را از آن سرزمین بیرون نکند. 11و در حوالی آن کوه ها، گله خوک بسیاری می چرید. 12و همه دیوها از وی خواهش نموده، گفتند: ما را به خوک ها بفرست تا در آنها داخل شویم. 13فور عیسی ایشان را اجازت داد. پس آن ارواح خبیث بیرون شده، به خوک ها داخل گشتند و آن گله از بلندی به دریا جست و قریب بدو هزار بودند که در آب خفه شدند. 14و خوک بانان فرار کرده، در شهر ومزرعه ها خبر می دادند و مردم بجهت دیدن آن ماجرا بیرون شتافتند. 15و چون نزد عیسی رسیده، آن دیوانه را که لجئون داشته بود دیدند که نشسته و لباس پوشیده و عاقل گشته است، بترسیدند. 16و آنانی که دیده بودند، سرگذشت دیوانه و خوک ها را بدیشان بازگفتند. 17پس شروع به التماس نمودند که از حدود ایشان روانه شود. 18و چون به کشتی سوار شد، آنکه دیوانه بود از وی استدعا نمود که با وی باشد. 19اما عیسی وی را اجازت نداد بلکه بدو گفت: به خانه نزد خویشان خود برو و ایشان را خبر ده از آنچه خداوند با تو کرده است و چگونه به تو رحم نموده است. 20پس روانه شده، در دیکاپولس به آنچه عیسی با وی کرده، موعظه کردن آغاز نمود که همه مردم متعجب شدند.

زنده کردن دختر یایرُس

 21و چون عیسی باز به آن طرف، در کشتی عبور نمود، مردم بسیار بر وی جمع گشتند و برکناره دریا بود. 22که ناگاه یکی از روسای کنیسه، یایرس نام آمد و چون او را بدید بر پایهایش افتاده، 23بدو التماس بسیار نموده، گفت: نفس دخترک من به آخر رسیده. بیا و بر او دست گذار تا شفا یافته، زیست کند. 24پس با او روانه شده، خلق بسیاری نیز از پی او افتاده، بر وی ازدحام می نمودند. 

25آنگاه زنی که مدت دوازده سال به استحاضه مبتلا می بود، 26و زحمت بسیار ازاطبای متعدد دیده و آنچه داشت صرف نموده، فایده ای نیافت بلکه بدتر می شد، 27چون خبرعیسی را بشنید، میان آن گروه از عقب وی آمده ردای او را لمس نمود، 28زیرا گفته بود: اگرلباس وی را هم لمس کنم، هرآینه شفا یابم. 29در ساعت چشمه خون او خشک شده، در تن خود فهمید که از آن بلا صحت یافته است. 30فی الفور عیسی از خود دانست که قوتی از اوصادر گشته. پس در آن جماعت روی برگردانیده، گفت: کیست که لباس مرا لمس نمود؟ 31شاگردانش بدو گفتند: می بینی که مردم بر تو ازدحام می نمایند! و می گویی کیست که مرا لمس نمود؟ ! 32پس به اطراف خود می نگریست تا آن زن را که این کار کرده، ببیند. 33آن زن چون دانست که به وی چه واقع شده، ترسان و لرزان آمد و نزد او به روی درافتاده، حقیقت امر رابالتمام به وی بازگفت. 34او وی را گفت: ای دختر، ایمانت تو را شفا داده است. به سلامتی برو و از بلای خویش رستگار باش. 35او هنوز سخن میگفت که بعضی از خانه رئیس کنیسه آمده، گفتند: دخترت فوت شده؛ دیگر برای چه استاد را زحمت میدهی؟ 36عیسی چون سخنی را که گفته بودند شنید، درساعت به رئیس کنیسه گفت: مترس ایمان آور وبس! 37و جز پطرس و یعقوب و یوحنا برادر یعقوب، هیچکس را اجازت نداد که از عقب او بیایند. 38پس چون به خانه رئیس کنیسه رسیدند، جمعی شوریده دید که گریه و نوحه بسیار می نمودند. 39پس داخل شده، بدیشان گفت: چرا غوغا و گریه می کنید؟ دختر نمرده بلکه در خواب است. 40ایشان بر وی سخریه کردند لیکن او همه را بیرون کرده، پدر و مادر دختر را با رفیقان خویش برداشته، به جایی که دختر خوابیده بود، داخل شد. 41پس دست دختر را گرفته، به وی گفت: طلیتا قومی. که معنی آن این است: ای دختر، تو را می گویم برخیز. 42در ساعت دختر برخاسته، خرامید زیرا که دوازده ساله بود. ایشان بینهایت متعجب شدند. 43پس ایشان را به تاکید بسیار فرمود: کسی از این امر مطلع نشود. و گفت تا خوراکی بدو دهند.

 

6 بی ایمانی مردم ناصره

1پس از آنجا روانه شده، به وطن خویش آمد و شاگردانش از عقب او آمدند.2چون روز سبت رسید، در کنیسه تعلیم دادن آغاز نمود و بسیاری چون شنیدند، حیران شده گفتند: ازکجا بدین شخص این چیزها رسیده و این چه حکمت است که به او عطا شده است که چنین معجزات از دست او صادر می گردد؟ 3مگر این نیست نجار پسر مریم و برادر یعقوب و یوشا و یهودا و شمعون؟ و خواهران او اینجا نزد ما نمی باشند؟ و از او لغزش خوردند. 4عیسی ایشان را گفت: نبی بی حرمت نباشد جز در وطن خود و میان خویشان و در خانه خود. 5و در آنجا هیچ معجزه ای نتوانست نمود جز اینکه دست های خود را بر چند مریض نهاده، ایشان را شفا داد. 6واز بی ایمانی ایشان متعجب شده، در دهات آن حوالی گشته، تعلیم همی داد.

اعزام دوازده شاگرد

 7پس آن دوازده را پیش خوانده، شروع کرد به فرستادن ایشان جفت جفت و ایشان را بر ارواح پلید قدرت داد، 8و ایشان را قدغن فرمود که جزعصا فقط، هیچ چیز بر ندارید، نه توشه دان و نه پول در کمربند خود، 9بلکه موزه ای در پا کنید و دو قبا در بر نکنید. 10و بدیشان گفت: در هر جا داخل خانه ای شوید، در آن بمانید تا از آنجا کوچ کنید. 11و هرجا که شما را قبول نکنند و به سخن شما گوش نگیرند، از آن مکان بیرون رفته، خاک پایهای خود را بیفشانید تا بر آنها شهادتی گردد. هرآینه به شما می گویم حالت سدوم و غموره در روز جزا از آن شهر سهل تر خواهد بود. 12پس روانه شده، موعظه کردند که توبه کنند،13وبسیار دیوها را بیرون کردند و مریضان کثیر راروغن مالیده، شفا دادند.

قتل یحیی تعمید دهنده

  

 14و هیرودیس پادشاه شنید زیرا که اسم او شهرت یافته بود و گفت که یحیی تعمید دهنده از مردگان برخاسته است و از این جهت معجزات از او به ظهور می آید. 15اما بعضی گفتند که الیاس است و بعضی گفتند که نبی ای است یا چون یکی از انبیا. 16اما هیرودیس چون شنید گفت: این همان یحیی است که من سرش را از تن جدا کردم که از مردگان برخاسته است. 17زیرا که هیرودیس فرستاده، یحیی را گرفتار نموده، او رادر زندان بست بخاطر هیرودیا، زن برادر او فیلپس که او را در نکاح خویش آورده بود. 18از آن جهت که یحیی به هیرودیس گفته بود: نگاه داشتن زن برادرت بر تو روا نیست. 19پس هیرودیا از او کینه داشته، می خواست اور ا به قتل رساند اما نمی توانست، 20زیرا که هیرودیس از یحیی می ترسید چونکه او را مرد عادل و مقدس می دانست و رعایتش می نمود و هرگاه از او می شنید بسیار به عمل می آورد و به خوشی سخن او را اصغا می نمود. 21اما چون هنگام فرصت رسید که هیرودیس در روز میلاد خود امرای خود و سرتیبان و روسای جلیل را ضیافت نمود؛ 22و دختر هیرودیا به مجلس درآمده، رقص کرد و هیرودیس و اهل مجلس را شاد نمود. پادشاه بدان دختر گفت: آنچه خواهی ازمن بطلب تا به تو دهم. 23و از برای او قسم خورد که آنچه از من خواهی حتی نصف ملک مرا هرآینه به تو عطا کنم. 24او بیرون رفته، به مادرخود گفت: چه بطلبم؟ گفت: سر یحیی تعمید دهنده را. 25در ساعت به حضور پادشاه درآمده، خواهش نموده، گفت: می خواهم که الان سر یحیی تعمید دهنده را در طبقی به من عنایت فرمایی. 26پادشاه به شدت محزون گشت، لیکن بجهت پاس قسم و خاطر اهل مجلس نخواست او را محروم نماید. 27بی درنگ پادشاه جلادی فرستاده، فرمود تا سرش را بیاورد. 28و او به زندان رفته سر او را از تن جدا ساخته و بر طبقی آورده، بدان دختر داد و دختر آن را به مادر خود سپرد. 29چون شاگردانش شنیدند، آمدند و بدن او را برداشته، دفن کردند.

خوراک به پنج هزار نفر

 

 30و رسولان نزد عیسی جمع شده، از آنچه کرده و تعلیم داده بودند او را خبر دادند. 31بدیشان گفت شما به خلوت، به جای ویران بیایید و اندکی استراحت نمایید زیرا آمد و رفت چنان بود که فرصت نان خوردن نیز نکردند. 32پس به تنهایی در کشتی به موضعی ویران رفتند. 33و مردم ایشان را روانه دیده، بسیاری او را شناختند و از جمیع شهرها بر خشکی بدان سو شتافتند و از ایشان سبقت جسته، نزد وی جمع شدند. 34عیسی بیرون آمده، گروهی بسیار دیده، بر ایشان ترحم فرمود زیرا که چون گوسفندان بی شبان بودند و بسیار به ایشان تعلیم دادن گرفت. 35و چون بیشتری از روز سپری گشت، شاگردانش نزد وی آمده، گفتند: این مکان ویرانه است و وقت منقضی شده. 36اینها را رخصت ده تا به اراضی و دهات این نواحی رفته، نان بجهت خود بخرند که هیچ خوراکی ندارند. 37درجواب ایشان گفت: شما ایشان را غذا دهید! وی را گفتند: مگر رفته، دویست دینار نان بخریم تا اینها را طعام دهیم! 38بدیشان گفت: چند نان دارید؟ رفته، تحقیق کنید. پس دریافت کرده، گفتند: پنج نان و دو ماهی. 39آنگاه ایشان رافرمود که همه را دسته دسته بر سبزه بنشانید.40پس صف صف، صد صد و پنجاه پنجاه نشستند. 41و آن پنج نان و دو ماهی را گرفته، به سوی آسمان نگریسته، برکت داد و نان را پاره نموده، به شاگردان خود بسپرد تا پیش آنها بگذارند و آن دو ماهی را بر همه آنها تقسیم نمود. 42پس جمیع خورده، سیر شدند. 43و ازخرده های نان و ماهی، دوازده سبد پر کرده، برداشتند. 44و خورندگان نان، قریب به پنج هزارمرد بودند. 45فی الفور شاگردان خود را الحاح فرمود که به کشتی سوار شده، پیش از او به بیت صیدا عبورکنند تا خود آن جماعت را مرخص فرماید. 46وچون ایشان را مرخص نمود، بجهت عبادت به فراز کوهی برآمد. 47و چون شام شد، کشتی درمیان دریا رسید و او تنها بر خشکی بود. 48وایشان را در راندن کشتی خسته دید زیرا که باد مخالف بر ایشان می وزید. پس نزدیک پاس چهارم از شب بر دریا خرامان شده، به نزد ایشان آمد و خواست از ایشان بگذرد. 49اما چون او را بر دریا خرامان دیدند، تصور نمودند که این خیالی است. پس فریاد برآوردند، 50زیرا که همه او را دیده، مضطرب شدند. پس بی درنگ بدیشان خطاب کرده، گفت: خاطر جمع دارید! من هستم، ترسان مباشید! 51و تا نزد ایشان به کشتی سوار شد، باد ساکن گردید چنانکه بینهایت درخود متحیر و متعجب شدند، 52زیرا که معجزه نان را درک نکرده بودند زیرا دل ایشان سخت بود.

شفای عده ای بسیار

 53پس از دریا گذشته، به سرزمین جنیسارت آمده، لنگر انداختند. 54و چون از کشتی بیرون شدند، مردم در حال او را شناختند، 55و در همه آن نواحی بشتاب می گشتند و بیماران را بر تخت ها نهاده، هر جا که می شنیدند که او در آنجا است، می آوردند. 56و هر جایی که به دهات یا شهرها یا اراضی می رفت، مریضان را بر راهها می گذاردند و از او خواهش می نمودند که محض دامن ردای او را لمس کنند و هرکه آن را لمس می کرد شفا می یافت.

 

7 پاکی درون

1و فریسیان و بعضی کاتبان از اورشلیم آمده، نزد او جمع شدند. 2چون بعضی از شاگردان او را دیدند که با دستهای ناپاک یعنی ناشسته نان می خورند، ملامت نمودند، 3زیرا که فریسیان و همه یهود تمسک به تقلید مشایخ نموده، تا دستها را بدقت نشویند غذا نمی خورند، 4و چون از بازارها آیند تا نشویند چیزی نمی خورند و بسیار رسوم دیگر هست که نگاه می دارند چون شستن پیاله ها و آفتابه ها و ظروف مس و کرسی ها. 5پس فریسیان و کاتبان از او پرسیدند: چون است که شاگردان تو به تقلید مشایخ سلوک نمی نمایند بلکه به دستهای ناپاک نان می خورند؟ 6در جواب ایشان گفت: نیکو اخبار نمود اشعیا درباره شما ای ریاکاران، چنانکه مکتوب است: این قوم به لبهای خود مرا حرمت می دارند لیکن دلشان از من دور است. 7پس مرا عبث عبادت می نمایند زیرا که رسوم انسانی را به جای فرایض تعلیم می دهند، 8زیرا حکم خدا را ترک کرده، تقلید انسان را نگاه می دارند، چون شستن آفتابه ها و پیاله ها و چنین رسوم دیگر بسیار بعمل می آورید. 9پس بدیشان گفت که حکم خدا را نیکو باطل ساخته اید تا تقلید خود را محکم بدارید. 10از این جهت که موسی گفت پدر و مادرخود را حرمت دار و هرکه پدر یا مادر را دشنام دهد، البته هلاک گردد. 11لیکن شما می گویید که هرگاه شخصی به پدر یا مادر خود گوید: "آنچه ازمن نفع یابی قربان یعنی هدیه برای خداست " 12وبعد از این او را اجازت نمی دهید که پدر یا مادرخود را هیچ خدمت کند.13پس کلام خدا را به تقلیدی که خود جاری ساخته اید، باطل می سازید و کارهای مثل این بسیار به جا می آورید. 14پس آن جماعت را پیش خوانده، بدیشان گفت: همه شما به من گوش دهید و فهم کنید. 15هیچ چیز نیست که از بیرون آدم داخل او گشته، بتواند او را نجس سازد بلکه آنچه از درونش صادر شود آن است که آدم را ناپاک می سازد. 16هرکه گوش شنوا دارد بشنود. 17و چون از نزد جماعت به خانه درآمد، شاگردانش معنی مثل را از او پرسیدند. 18بدیشان گفت: مگر شما نیز همچنین بی فهم هستید ونمی دانید که آنچه از بیرون داخل آدم می شود، نمی تواند او را ناپاک سازد، 19زیرا که داخل دلش نمی شود بلکه به شکم میرود و خارج می شود به مزبله ای که این همه خوراک را پاک می کند. 20وگفت: آنچه از آدم بیرون آید، آن است که انسان را ناپاک می سازد، 21زیرا که از درون دل انسان صادر می شود، خیالات بد و زنا و فسق و قتل ودزدی 22و طمع و خباثت و مکر و شهوت پرستی و چشم بد و کفر و غرور و جهالت. 23تمامی این چیزهای بد از درون صادر می گردد و آدم را ناپاک می گرداند.

اخراج روح  ناپاک از یک دختر

 24پس از آنجا برخاسته به حوالی صور وصیدون رفته، به خانه درآمد و خواست که هیچکس مطلع نشود، لیکن نتوانست مخفی بماند، 25از آنرو که زنی که دخترک وی روح پلید داشت، چون خبر او را بشنید، فور آمده بر پایهای او افتاد. 26و او زن یونانی از اهل فینیقیه صوریه بود. پس از وی استدعا نمود که دیو را از دخترش بیرون کند. 27عیسی وی را گفت: بگذار اول فرزندان سیر شوند زیرا نان فرزندان راگرفتن و پیش سگان انداختن نیکو نیست. 28آن زن در جواب وی گفت: بلی خداوندا، زیرا سگان نیز پس خرده های فرزندان را از زیر سفره می خورند. 29وی را گفت؛ بجهت این سخن برو که دیو از دخترت بیرون شد. 30پس چون به خانه خود رفت، دیو را بیرون شده و دختر را بر بستر خوابیده یافت.

حیرت جماعت از معجزات عیسی

 31و باز از نواحی صور روانه شده، از راه صیدون در میان حدود دیکاپولس به دریای جلیل آمد. 32آنگاه کری را که لکنت زبان داشت نزد وی آورده، التماس کردند که دست بر او گذارد. 33پس او را از میان جماعت به خلوت برده، انگشتان خود را در گوشهای او گذاشت و آب دهان انداخته، زبانش را لمس نمود؛ 34و به سوی آسمان نگریسته، آهی کشید و بدو گفت: افتح! یعنی باز شو35در ساعت گوشهای او گشاده وعقده زبانش حل شده، به درستی تکلم نمود.36پس ایشان را قدغن فرمود که هیچکس را خبرندهند؛ لیکن چندانکه بیشتر ایشان را قدغن نمود، زیادتر او را شهرت دادند. 37و بینهایت متحیر گشته می گفتند: همه کارها را نیکو کرده است؛ کران را شنوا و گنگان را گویا می گرداند!

 

8 خوراک به چهار هزار نفر

1و در آن ایام باز جمعیت، بسیار شده و خوراکی نداشتند. عیسی شاگردان خود را پیش طلبیده، به ایشان گفت: 2بر این گروه دلم بسوخت زیرا الان سه روز است که با من می باشند و هیچ خوراک ندارند. 3و هرگاه ایشان را گرسنه به خانه های خود برگردانم، هرآینه در راه ضعف کنند، زیرا که بعضی از ایشان از راه دور آمده اند. 4شاگردانش وی را جواب دادند: از کجا کسی می تواند اینها را در این صحرا از نان سیر گرداند؟ 5از ایشان پرسید: چند نان دارید؟ گفتند: هفت. 6پس جماعت را فرمود تا بر زمین بنشینند؛ و آن هفت نان را گرفته، شکر نمود و پاره کرده، به شاگردان خود داد تا پیش مردم گذارند. پس نزد آن گروه نهادند. 7و چند ماهی کوچک نیز داشتند. آنها را نیز برکت داده، فرمود تا پیش ایشان نهند. 8پس خورده، سیر شدند و هفت زنبیل پر از پاره های باقیمانده برداشتند. 9و عدد خورندگان قریب به چهار هزار بود. پس ایشان رامرخص فرمود.

درخواست آیتی آسمانی

 10و بی درنگ با شاگردان به کشتی سوار شده، به نواحی دلمانوته آمد. 11و فریسیان بیرون آمده، با وی به مباحثه شروع کردند. و از راه امتحان آیتی آسمانی از او خواستند. 12او از دل آهی کشیده، گفت: از برای چه این فرقه آیتی می خواهند؟ هرآینه به شما می گویم آیتی بدین فرقه عطا نخواهد شد.

هشدار دربارۀ تعالیم غلط

 13پس ایشان را گذارد و باز به کشتی سوارشده، به کناره دیگر عبور نمود. 14و فراموش کردند که نان بردارند و با خود در کشتی جز یک نان نداشتند. 15آنگاه ایشان را قدغن فرمود که باخبر باشید و از خمیر مایه فریسیان و خمیرمایه هیرودیس احتیاط کنید! 16ایشان با خود اندیشیده، گفتند: از آن است که نان نداریم. 17عیسی فهم کرده، بدیشان گفت: چرا فکرمی کنید از آن جهت که نان ندارید؟ آیا هنوز نفهمیده و درک نکرده اید و تا حال دل شما سخت است؟ 18آیا چشم داشته نمی بینید و گوش داشته نمی شنوید و به یاد ندارید؟ 19وقتی که پنج نان را برای پنج هزار نفر پاره کردم، چند سبد پر از پاره ها برداشتید؟ بدو گفتند: دوازده. 20و وقتی که هفت نان را بجهت چهار هزار کس؛ پس زنبیل پر از ریزه ها برداشتید؟ گفتندش: هفت. 21پس بدیشان گفت: چرا نمی فهمید؟

شفای مرد نابینا

22چون به بیت صیدا آمد، شخصی کور را نزد او آوردند و التماس نمودند که او را لمس نماید. 23پس دست آن کور را گرفته، او را از قریه بیرون برد و آب دهان بر چشمان او افکنده، و دست بر او گذارده از او پرسید که چیزی می بینی؟ 24اوبالا نگریسته، گفت: مردمان را خرامان، چون درختها می بینم. 25پس بار دیگر دستهای خودرا بر چشمان او گذارده، او را فرمود تا بالا نگریست و صحیح گشته، همه چیز را به خوبی دید. 26پس او را به خانه اش فرستاده، گفت: داخل ده مشو و هیچکس را در آن جا خبر مده.

اعتراف پطرس

 27و عیسی با شاگردان خود به دهات قیصریه فیلپس رفت. و در راه از شاگردانش پرسیده، گفت که مردم مرا که می دانند؟ 28ایشان جواب دادند که یحیی تعمید دهنده و بعضی الیاس وبعضی یکی از انبیا. 29او از ایشان پرسید: شما مرا که می دانید؟ پطرس در جواب او گفت: تو مسیح هستی. 30پس ایشان را فرمود که هیچکس را از او خبر ندهند.

 نخستین پیشگویی عیسی درباره مرگ خود

 31آنگاه ایشان را تعلیم دادن آغاز کرد که لازم است پسر انسان بسیار زحمت کشد و از مشایخ و روسای کهنه و کاتبان رد شود و کشته شده، بعد از سه روز برخیزد. 32و چون این کلام را علانیه فرمود، پطرس او را گرفته، به منع کردن شروع نمود. 33اما او برگشته، به شاگردان خود نگریسته، پطرس را نهیب داد و گفت: ای شیطان از من دور شو، زیرا امور الهی را اندیشه نمی کنی بلکه چیزهای انسانی را. 34پس مردم را با شاگردان خود خوانده، گفت: هرکه خواهد از عقب من آید، خویشتن را انکار کند و صلیب خود را برداشته، مرا متابعت نماید. 35زیرا هرکه خواهد جان خود را نجات دهد، آن را هلاک سازد؛ و هرکه جان خود را بجهت من وانجیل بر باد دهد آن را برهاند. 36زیرا که شخص را چه سود دارد هر گاه تمام دنیا را ببرد و نفس خود را ببازد؟ 37یا آنکه آدمی چه چیز را به عوض جان خود بدهد؟ 38زیرا هرکه در این فرقه زناکار و خطاکار از من و سخنان من شرمنده شود، پسر انسان نیز وقتی که با فرشتگان مقدس درجلال پدر خویش آید، از او شرمنده خواهد گردید.

 

 

 

05-08-2018   صفحه ايجاد شد :

05-08-2018   صفحه به روز شد :