انجیل به روایت مرقس

9

1و بدیشان گفت: هرآینه به شما می گویم بعضی از ایستادگان در اینجا می باشند که تا ملکوت خدا را که به قوت می آید نبینند، ذائقه موت را نخواهند چشید.

تبدیل هیأت عیسی

 2و بعد از شش روز، عیسی پطرس و یعقوب و یوحنا را برداشته، ایشان را تنها بر فراز کوهی به خلوت برد و هیاتش در نظر ایشان متبدل گشت. 3و لباس او درخشان و چون برف بغایت سفید گردید، چنانکه هیچ گازری بر روی زمین نمی تواند چنان سفید نماید. 4و الیاس با موسی بر ایشان ظاهر شده، با عیسی گفتگو می کردند. 5پس پطرس ملتفت شده، به عیسی گفت: ای استاد، بودن ما در اینجا نیکو است! پس سه سایبان می سازیم، یکی برای تو و دیگری برای موسی و سومی برای الیاس! 6از آنرو که نمی دانست چه بگوید، چونکه هراسان بودند. 7ناگاه ابری بر ایشان سایه انداخت و آوازی از ابر در رسید که این است پسر حبیب من، از او بشنوید. 8در ساعت گرداگرد خود نگریسته، جزعیسی تنها با خود هیچکس را ندیدند. 9و چون از کوه به زیر می آمدند، ایشان راقدغن فرمود که تا پسر انسان از مردگان برنخیزد، از آنچه دیده اند کسی را خبر ندهند. 10و این سخن را در خاطر خود نگاه داشته، از یکدیگرسوال می کردند که برخاستن از مردگان چه باشد. 11پس از او استفسار کرده، گفتند: چرا کاتبان می گویند که الیاس باید اول بیاید؟ 12او درجواب ایشان گفت که الیاس البته اول می آید وهمه چیز را اصلاح می نماید و چگونه درباره پسرانسان مکتوب است که می باید زحمت بسیار کشد و حقیر شمرده شود. 13لیکن به شما می گویم که الیاس هم آمد و با وی آنچه خواستند کردند، چنانچه در حق وی نوشته شده است.

شفای پسر دیوزده

 14پس چون نزد شاگردان خود رسید، جمعی کثیر گرد ایشان دید و بعضی از کاتبان را که با ایشان مباحثه می کردند. 15در ساعت، تمامی خلق چون او را بدیدند در حیرت افتادند و دوان دوان آمده، او را سلام دادند. 16آنگاه از کاتبان پرسید که با اینها چه مباحثه دارید؟ 17یکی ازآن میان در جواب گفت: ای استاد، پسر خود را نزد تو آوردم که روحی گنگ دارد، 18و هر جا که او را بگیرد می اندازدش، چنانچه کف برآورده، دندانها بهم می ساید و خشک می گردد. پس شاگردان تو را گفتم که او را بیرون کنند، نتوانستند. 19او ایشان را جواب داده، گفت: ای فرقه بی ایمان تا کی با شما باشم و تا چه حد متحمل شما شوم! او را نزد من آورید. 20پس اورا نزد وی آوردند. چون او را دید، فوراً آن روح او را مصروع کرد تا بر زمین افتاده، کف برآورد وغلطان شد. 21پس از پدر وی پرسید: چند وقت است که او را این حالت است؟ گفت: از طفولیت. 22و بارها او را در آتش و در آب انداخت تا او را هلاک کند. حال اگر می توانی بر ما ترحم کرده، ما را مدد فرما. 23عیسی وی راگفت: اگر میتوانی ایمان آری، مومن را همه چیزممکن است.24در ساعت پدر طفل فریاد برآورده، گریه کنان گفت: ایمان می آورم ای خداوند، بی ایمانی مرا امداد فرما. 25چون عیسی دید که گروهی گرد او به شتاب می آیند، روح پلید را نهیب داده، به وی فرمود: ای روح گنگ و کر من تو را حکم می کنم از او در آی و دیگر داخل او مشو! 26پس صیحه زده و او را بشدت مصروع نموده، بیرون آمد و مانند مرده گشت، چنانکه بسیاری گفتند که فوت شد. 27اما عیسی دستش را گرفته، برخیزانیدش که برپا ایستاد. 28و چون به خانه درآمد، شاگردانش درخلوت از او پرسیدند: چرا ما نتوانستیم او رابیرون کنیم؟ 29ایشان را گفت: این جنس به هیچ وجه بیرون نمی رود جز به دعا.

دومین پیشگویی عیسی دربارۀ مرگ خود

 30و از آنجا روانه شده، در جلیل می گشتند ونمی خواست کسی او را بشناسد، 31زیرا که شاگردان خود را اعلام فرموده، می گفت: پسرانسان به دست مردم تسلیم می شود و او راخواهند کشت و بعد از مقتول شدن، روز سوم خواهد برخاست. 32اما این سخن را درک نکردند و ترسیدند که از او بپرسند.

بحث دربارۀ بزرگی

 33و وارد کفرناحوم شده، چون به خانه درآمد، از ایشان پرسید که در بین راه با یک دیگرچه مباحثه می کردید؟ 34اما ایشان خاموش ماندند، از آنجا که در راه با یکدیگر گفتگو می کردند در اینکه کیست بزرگتر. 35پس نشسته، آن دوازده را طلبیده، بدیشان گفت: هرکه می خواهد مقدم باشد موخر و غلام همه بود. 36پس طفلی را برداشته، در میان ایشان بر پا نمود و او را در آغوش کشیده، به ایشان گفت: 37هرکه یکی از این کودکان را به اسم من قبول کند، مرا قبول کرده است و هر که مرا پذیرفت نه مرا بلکه فرستنده مرا پذیرفته باشد.

شاگردان مانع شخصی می شوند که نام عیسی را بکار می برد

 38آنگاه یوحنا ملتفت شده، بدو گفت: ای استاد، شخصی را دیدیم که به نام تو دیوها بیرون می کرد و متابعت ما نمی نمود؛ و چون متابعت ما نمی کرد، او را ممانعت نمودیم. 39عیسی گفت: او را منع مکنید، زیرا هیچکس نیست که معجزه ای به نام من بنماید و بتواند به زودی درحق من بد گوید. 40زیرا هرکه ضد ما نیست با ماست. 41و هرکه شما را از این رو که از آن مسیح هستید، کاسه ای آب به اسم من بنوشاند، هرآینه به شما می گویم اجر خود را ضایع نخواهد کرد. 42و هرکه یکی از این کودکان را که به من ایمان آورند، لغزش دهد، او را بهتر است که سنگ آسیایی بر گردنش آویخته، در دریا افکنده شود.

هشدار در مورد وسوسه

 43پس هرگاه دستت تو را بلغزاند، آن را ببر زیرا تو را بهتر است که شل داخل حیات شوی، از اینکه با دو دست وارد جهنم گردی، در آتشی که خاموشی نپذیرد؛ 44جایی که کرم ایشان نمیرد وآتش، خاموشی نپذیرد. 45و هرگاه پایت تو را بلغزاند، قطعش کن زیرا تو را مفیدتر است که لنگ داخل حیات شوی از آنکه با دو پا به جهنم افکنده شوی، در آتشی که خاموشی نپذیرد؛ 46آنجایی که کرم ایشان نمیرد و آتش، خاموش نشود. 47و هر گاه چشم تو تو را لغزش دهد، قلعش کن زیرا تو را بهتر است که با یک چشم داخل ملکوت خدا شوی، از آنکه با دو چشم درآتش جهنم انداخته شوی، 48جایی که کرم ایشان نمیرد و آتش خاموشی نیابد. 49زیرا هرکس به آتش، نمکین خواهد شد و هر قربانی به نمک، نمکین می گردد. 50نمک نیکو است، لیکن هر گاه نمک فاسد گردد به چه چیز آن را اصلاح می کنید؟ پس در خود نمک بدارید و با یکدیگرصلح نمایید.

 

10 تعلیم درباره ازدواج و طلاق

1و از آنجا برخاسته، از آن طرف اردن به نواحی یهودیه آمد. و گروهی باز نزد وی جمع شدند و او برحسب عادت خود، بازبدیشان تعلیم می داد.

سؤال درباره طلاق

 2آنگاه فریسیان پیش آمده، از روی امتحان ازاو سوال نمودند که آیا مرد را طلاق دادن زن خویش جایز است. 3در جواب ایشان گفت: موسی شما را چه فرموده است؟ 4گفتند: موسی اجازت داد که طلاق نامه بنویسند و رها کنند. 5عیسی در جواب ایشان گفت: به سبب سنگدلی شما این حکم را برای شما نوشت. 6لیکن از ابتدای خلقت، خدا ایشان را مرد و زن آفرید. 7از آن جهت باید مرد پدر و مادر خود را ترک کرده، با زن خویش بپیوندد، 8و این دو یک تن خواهند بود چنانکه از آن پس دو نیستند بلکه یک جسد. 9پس آنچه خدا پیوست، انسان آن را جدا نکند. 10و در خانه باز شاگردانش از این مقدمه از وی سوال نمودند.11بدیشان گفت: هرکه زن خود را طلاق دهد و دیگری را نکاح کند، برحق وی زنا کرده باشد. 12و اگر زن از شوهر خود جدا شود و منکوحه دیگری گردد، مرتکب زنا شود.

برکت دادن کودکان

 13و بچه های کوچک را نزد او آوردند تا ایشان را لمس نماید؛ اما شاگردان آورندگان را منع کردند. 14چون عیسی این را بدید، خشم نموده، بدیشان گفت: بگذارید که بچه های کوچک نزد من آیند و ایشان را مانع نشوید، زیرا ملکوت خدا از امثال اینها است. 15هرآینه به شما می گویم هرکه ملکوت خدا را مثل بچه کوچک قبول نکند، داخل آن نشود. 16پس ایشان را در آغوش کشید و دست بر ایشان نهاده، برکت داد.

جوان ثروتمند

 17چون به راه می رفت، شخصی دوان دوان آمده، پیش او زانو زده، سوال نمود که ای استاد نیکو چه کنم تا وارث حیات جاودانی شوم؟ 18عیسی بدو گفت: چرا مرا نیکو گفتی و حال آنکه کسی نیکو نیست جز خدا فقط؟ 19احکام را می دانی، زنا مکن، قتل مکن، دزدی مکن، شهادت دروغ مده، دغل بازی مکن، پدر و مادر خود را حرمت دار. 20او در جواب وی گفت: ای استاد، این همه را از طفولیت نگاه داشتم. 21عیسی به وی نگریسته، او را محبت نمود وگفت: تو را یک چیز ناقص است: برو و آنچه داری بفروش و به فقرا بده که در آسمان گنجی خواهی یافت و بیا صلیب را برداشته، مرا پیروی کن. 22لیکن او از این سخن ترش رو و محزون گشته، روانه گردید زیرا اموال بسیار داشت. 23آنگاه عیسی گرداگرد خود نگریسته، به شاگردان خود گفت: چه دشوار است که توانگران داخل ملکوت خدا شوند. 24چون شاگردانش از سخنان او در حیرت افتادند، عیسی باز توجه نموده، بدیشان گفت: ای فرزندان، چه دشوار است دخول آنانی که به مال و اموال توکل دارند در ملکوت خدا! 25سهل تر است که شتر به سوراخ سوزن درآید از اینکه شخص دولتمند به ملکوت خدا داخل شود! 26ایشان بغایت متحیر گشته، با یکدیگر می گفتند: پس که میتواند نجات یابد؟ 27عیسی به ایشان نظر کرده، گفت: نزد انسان محال است لیکن نزد خدا نیست زیراکه همه چیز نزد خدا ممکن است. 28پطرس بدو گفتن گرفت که اینک ما همه چیز را ترک کرده، تورا پیروی کرده ایم. 29عیسی جواب فرمود: هرآینه به شما می گویم کسی نیست که خانه یا برادران یا خواهران یا پدر یا مادر یا زن یا اولاد یا املاک را بجهت من و انجیل ترک کند، 30جز اینکه الحال در این زمان صد چندان یابد ازخانه ها و برادران و خواهران و مادران و فرزندان و املاک با زحمات، و در عالم آینده حیات جاودانی را. 31اما بسا اولین که آخرین می گردند و آخرین اولین.

سومین پیشگویی عیسی درباره مرگ خود

 32و چون در راه به سوی اورشلیم می رفتند وعیسی در جلو ایشان می خرامید، در حیرت افتادند و چون از عقب او می رفتند، ترس بر ایشان مستولی شد. آنگاه آن دوازده را باز به کنار کشیده، شروع کرد به اطلاع دادن به ایشان از آنچه بر وی وارد می شد، 33که اینک به اورشلیم می رویم و پسر انسان به دست روسای کهنه وکاتبان تسلیم شود و بر وی فتوای قتل دهند و اورا به امتها سپارند، 34و بر وی سخریه نموده، تازیانه اش زنند و آب دهان بر وی افکنده، او را خواهند کشت و روز سوم خواهد برخاست.

تعلیم درباره خدمت به دیگران

 35آنگاه یعقوب و یوحنا دو پسر زبدی نزد وی آمده، گفتند: ای استاد، می خواهیم آنچه از تو سوال کنیم برای ما بکنی. 36ایشان را گفت: چه می خواهید برای شما بکنم؟ 37گفتند: به ما عطا فرما که یکی به طرف راست و دیگری برچپ تو در جلال تو بنشینیم. 38عیسی ایشان راگفت: نمی فهمید آنچه می خواهید. آیا می توانید آن پیاله ای را که من می نوشم، بنوشید و تعمیدی را که من می پذیرم، بپذیرید؟ 39وی را گفتند: می توانیم. عیسی بدیشان گفت: پیاله ای را که من می نوشم خواهید آشامید و تعمیدی را که من می پذیرم خواهید پذیرفت. 40لیکن نشستن به دست راست و چپ من از آن من نیست که بدهم جز آنانی را که از بهر ایشان مهیا شده است. 41وآن ده نفر چون شنیدند بر یعقوب و یوحنا خشم گرفتند. 42عیسی ایشان را خوانده، به ایشان گفت: می دانید آنانی که حکام امت ها شمرده می شوند برایشان ریاست می کنند و بزرگانشان بر ایشان مسلطند. 43لیکن در میان شما چنین نخواهد بود، بلکه هرکه خواهد در میان شما بزرگ شود، خادم شما باشد. 44و هرکه خواهد مقدم بر شما شود، غلام همه باشد.45زیرا که پسر انسان نیز نیامده تا مخدوم شود بلکه تا خدمت کند و تا جان خود را فدای بسیاری کند.

شفای فقیر کور

 46و وارد اریحا شدند. و وقتی که او با شاگردان خود و جمعی کثیر از اریحا بیرون می رفت، بارتیمائوس کور، پسر تیماوس بر کناره راه نشسته، گدایی می کرد. 47چون شنید که عیسی ناصری است، فریاد کردن گرفت و گفت: ای عیسی ابن داود بر من ترحم کن. 48و چندانکه بسیاری او را نهیب می دادند که خاموش شود، زیادتر فریاد برمی آورد که پسر داودا بر من ترحم فرما. 49پس عیسی ایستاده، فرمود تا او را بخوانند. آنگاه آن کور را خوانده، بدو گفتند: خاطر جمع دار برخیز که تو را می خواند. 50درساعت ردای خود را دور انداخته، بر پا جست ونزد عیسی آمد. 51عیسی به وی التفات نموده، گفت: چه می خواهی از بهر تو نمایم؟ کور بدوگفت: یا سیدی آنکه بینایی یابم. 52عیسی بدو گفت: برو که ایمانت تو را شفا داده است. درساعت بینا گشته، از عقب عیسی در راه روانه شد.

 

11 ورود مظفرانه عیسی به اورشلیم

1و چون نزدیک به اورشلیم به بیت فاجی و بیت عنیا بر کوه زیتون رسیدند، دو نفراز شاگردان خود را فرستاده، 2بدیشان گفت: بدین قریه ای که پیش روی شما است بروید و چون وارد آن شدید، درساعت کره الاغی را بسته خواهید یافت که تا به حال هیچکس بر آن سوار نشده؛ آن را باز کرده، بیاورید. 3و هرگاه کسی به شما گوید چرا چنین می کنید، گویید خداوند بدین احتیاج دارد؛ بی تامل آن را به اینجا خواهد فرستاد. 4پس رفته کره ای بیرون دروازه در شارع عام بسته یافتند و آن را باز می کردند، 5که بعضی از حاضرین بدیشان گفتند: چه کار دارید که کره را باز می کنید؟ 6آن دو نفر چنانکه عیسی فرموده بود، بدیشان گفتند. پس ایشان را اجازت دادند. 7آنگاه کره را به نزد عیسی آورده، رخت خود را بر آن افکندند تا بر آن سوار شد. 8وبسیاری رختهای خود و بعضی شاخه ها ازدرختان بریده، بر راه گسترانیدند. 9و آنانی که پیش و پس می رفتند، فریادکنان می گفتند: هوشیعانا، مبارک باد کسی که به نام خداوند می آید. 10مبارک باد ملکوت پدر ما داود که می آید به اسم خداوند. هوشیعانا در اعلی علیین. 11و عیسی وارد اورشلیم شده، به هیکل درآمد وبه همه چیز ملاحظه نمود. چون وقت شام شد با آن دوازده به بیت عنیا رفت.

تطهیر هیکل

 

 12بامدادان چون از بیت عنیا بیرون می آمدند، گرسنه شد. 13ناگاه درخت انجیری که برگ داشت از دور دیده، آمد تا شاید چیزی بر آن بیابد. اما چون نزد آن رسید، جز برگ بر آن هیچ نیافت زیرا که موسم انجیر نرسیده بود. 14پس عیسی توجه نموده، بدان فرمود: از این پس تا به ابد، هیچکس از تو میوه نخواهد خورد. وشاگردانش شنیدند. 15پس وارد اورشلیم شدند. و چون عیسی داخل هیکل گشت، به بیرون کردن آنانی که درهیکل خرید و فروش می کردند شروع نمود وتخت های صرافان و کرسی های کبوترفروشان را واژگون ساخت، 16و نگذاشت که کسی با ظرفی از میان هیکل بگذرد، 17و تعلیم داده، گفت: آیا مکتوب نیست که خانه من خانه عبادت تمامی امت ها نامیده خواهد شد؟ اما شما آن را مغاره دزدان ساخته اید. 18چون روسای کهنه و کاتبان این را بشنیدند، در صدد آن شدند که او را چطور هلاک سازند زیرا که از وی ترسیدند چون که همه مردم ازتعلیم وی متحیر می بودند. 19چون شام شد، از شهر بیرون رفت.

درخت انجیر

 20صبحگاهان، در اثنای راه، درخت انجیر را از ریشه خشک یافتند.21پطرس به خاطر آورده، وی را گفت: ای استاد، اینک درخت انجیری که نفرینش کردی خشک شده! 22عیسی در جواب ایشان گفت: به خدا ایمان آورید، 23زیرا که هرآینه به شما می گویم هرکه بدین کوه گوید منتقل شده، به دریا افکنده شو و در دل خود شک نداشته باشد بلکه یقین دارد که آنچه گوید می شود، هرآینه هرآنچه گوید بدو عطا شود. 24بنابراین به شما می گویم آنچه در عبادت سوال می کنید، یقین بدانید که آن را یافته اید و به شماعطا خواهد شد. 25و وقتی که به دعا بایستید، هرگاه کسی به شما خطا کرده باشد، او را ببخشید تا آنکه پدر شما نیز که در آسمان است، خطایای شما را معاف دارد.

سؤال درباره اقتدار عیسی

 26اما هرگاه شما نبخشید، پدر شما نیز که درآسمان است تقصیرهای شما را نخواهد بخشید. 27و باز به اورشلیم آمدند. و هنگامی که او درهیکل می خرامید، روسای کهنه و کاتبان و مشایخ نزد وی آمده، 28گفتندش: به چه قدرت این کارها را می کنی و کیست که این قدرت را به تو داده است تا این اعمال را به جا آری؟ 29عیسی در جواب ایشان گفت: من از شما نیز سخنی می پرسم، مرا جواب دهید تا من هم به شما گویم به چه قدرت این کارها را میکنم. 30تعمید یحیی ازآسمان بود یا از انسان؟ مرا جواب دهید. 31ایشان در دلهای خود تفکر نموده، گفتند: اگر گوییم از آسمان بود، هرآینه گوید پس چرا بدوایمان نیاوردید. 32و اگر گوییم از انسان بود، ازخلق بیم داشتند از آنجا که همه یحیی را نبی ای برحق می دانستند. 33پس در جواب عیسی گفتند: نمی دانیم. عیسی بدیشان جواب داد: من هم شما را نمی گویم که به کدام قدرت این کارها را به جا می آورم.

 

12 حکایت باغبانهای ظالم

1پس به مثلها به ایشان آغاز سخن نمود که شخصی تاکستانی غرس نموده، حصاری گردش کشید و چرخشتی بساخت وبرجی بنا کرده، آن را به دهقانان سپرد و سفر کرد. 2و در موسم، نوکری نزد دهقانان فرستاد تا ازمیوه باغ از باغبانان بگیرد. 3اما ایشان او را گرفته، زدند و تهیدست روانه نمودند. 4باز نوکری دیگرنزد ایشان روانه نمود. او را نیز سنگسار کرده، سر او را شکستند و بی حرمت کرده، برگردانیدندش. 5پس یک نفر دیگر فرستاده، او را نیز کشتند و بسا دیگران را که بعضی را زدند و بعضی را به قتل رسانیدند. 6و بالاخره یک پسر حبیب خود را باقی داشت. او را نزد ایشان فرستاده، گفت: پسرمرا حرمت خواهند داشت. 7لیکن دهقانان با خود گفتند: این وارث است؛ بیایید او را بکشیم تا میراث از آن ما گردد. 8پس او را گرفته، مقتول ساختند و او را بیرون از تاکستان افکندند. 9پس صاحب تاکستان چه خواهد کرد؟ او خواهد آمد و آن باغبان را هلاک ساخته، باغ را به دیگران خواهد سپرد. 10آیا این نوشته رانخوانده اید: سنگی که معمارانش رد کردند، همان سر زاویه گردید؟ 11این از جانب خداوند شد و در نظر ما عجیب است. 12آنگاه خواستند او را گرفتار سازند، اما از خلق می ترسیدند، زیرا می دانستند که این مثل رابرای ایشان آورد. پس او را واگذارده، برفتند.

سؤال درباره پرداخت باج و خراج

 13و چند نفر از فریسیان و هیرودیان را نزد وی فرستادند تا او را به سخنی به دام آورند. 14ایشان آمده، بدو گفتند: ای استاد، ما را یقین است که تو راستگو هستی و از کسی باک نداری، چون که به ظاهر مردم نمی نگری بلکه طریق خدارا به راستی تعلیم می نمایی. جزیه دادن به قیصرجایز است یا نه؟ بدهیم یا ندهیم؟ 15اما او ریاکاری ایشان را درک کرده، بدیشان گفت: چرا مرا امتحان می کنید؟ دیناری نزد من آرید تا آن را ببینم. 16چون آن را حاضر کردند، بدیشان گفت: این صورت و رقم از آن کیست؟ وی راگفتند: از آن قیصر. 17عیسی در جواب ایشان گفت: آنچه از قیصر است، به قیصر رد کنید وآنچه از خداست، به خدا. و از او متعجب شدند.

سؤال درباره قیامت

 18و صدوقیان که منکر قیامت هستند نزد وی آمده، از او سوال نموده، گفتند: 19ای استاد، موسی به ما نوشت که هرگاه برادر کسی بمیرد و زنی باز گذاشته، اولادی نداشته باشد، برادرش زن او را بگیرد تا از بهر برادر خود نسلی پیدا نماید. 20پس هفت برادر بودند که نخستین، زنی گرفته، بمرد و اولادی نگذاشت. 21پس ثانی او را گرفته، هم بی اولاد فوت شد و همچنین سومی. 22تا آنکه آن هفت او را گرفتند و اولادی نگذاشتند و بعد ازهمه، زن فوت شد. 23پس در قیامت چون برخیزند، زن کدامیک از ایشان خواهد بود از آنجهت که هر هفت، او را به زنی گرفته بودند؟ 24عیسی در جواب ایشان گفت: آیا گمراه نیستید از آنرو که کتب و قوت خدا را نمی دانید؟ 25زیرا هنگامی که از مردگان برخیزند، نه نکاح می کنند و نه منکوحه می گردند، بلکه مانند فرشتگان، در آسمان می باشند. 26اما در باب مردگان که برمی خیزند، در کتاب موسی در ذکر بوته نخوانده اید چگونه خدا او را خطاب کرده، گفت که منم خدای ابراهیم و خدای اسحاق وخدای یعقوب. 27و او خدای مردگان نیست بلکه خدای زندگان است. پس شما بسیار گمراه شده اید.

بزرگترین حکم

 28و یکی از کاتبان، چون مباحثه ایشان را شنیده، دید که ایشان را جواب نیکو داد، پیش آمده، از او پرسید که اول همه احکام کدام است؟ 29عیسی او را جواب داد که اول همه احکام این است که بشنو ای اسرائیل، خداوند خدای ما خداوند واحد است. 30و خداوند خدای خود را به تمامی دل و تمامی جان و تمامی خاطر و تمامی قوت خود محبت نما، که اول از احکام این است. 31و دوم مثل اول است که همسایه خود را چون نفس خود محبت نما. بزرگتر از این دو، حکمی نیست. 32کاتب وی راگفت: آفرین ای استاد، نیکو گفتی، زیرا خدا واحد است و سوای او دیگری نیست، 33و او را به تمامی دل و تمامی فهم و تمامی نفس و تمامی قوت محبت نمودن و همسایه خود را مثل خود محبت نمودن، از همه قربانی های سوختنی وهدایا افضل است. 34چون عیسی بدید که عاقلانه جواب داد، به وی گفت: از ملکوت خدا دور نیستی. و بعد از آن، هیچکس جرات نکرد که از او سوالی کند. 

ناتوانی از جواب دادن به عیسی

35و هنگامی که عیسی در هیکل تعلیم می داد، متوجه شده، گفت: چگونه کاتبان می گویند که مسیح پسر داود است؟ 36و حال آنکه خود داود در روح القدس میگوید که خداوند به خداوند من گفت برطرف راست من بنشین تا دشمنان تو را پای انداز تو سازم؟ 37خود داود او را خداوند می خواند؛ پس چگونه او را پسر می باشد؟ و عوام الناس کلام او را به خشنودی می شنیدند.

هشدار به رهبران مذهبی

 38پس در تعلیم خود گفت: از کاتبان احتیاط کنید که خرامیدن در لباس دراز و تعظیم های در بازارها 39و کرسی های اول در کنایس و جای های صدر در ضیافت ها را دوست می دارند. 40اینان که خانه های بیوه زنان را می بلعند و نماز را به ریا طول می دهند، عقوبت شدیدتر خواهند یافت.

هدیه بیوه زن فقیر

 41و عیسی در مقابل بیت المال نشسته، نظاره میکرد که مردم به چه وضع پول به بیت المال می اندازند؛ و بسیاری از دولتمندان، بسیارمی انداختند. 42آنگاه بیوه زنی فقیر آمده، دو فلس که یک ربع باشد انداخت. 43پس شاگردان خود را پیش خوانده، به ایشان گفت: هرآینه به شما می گویم این بیوه زن مسکین از همه آنانی که در خزانه انداختند، بیشتر داد. 44زیرا که همه ایشان از زیادتی خود دادند، لیکن این زن ازحاجتمندی خود، آنچه داشت انداخت، یعنی تمام معیشت خود را.

 

13 آینده جهان

1و چون او از هیکل بیرون می رفت، یکی از شاگردانش بدو گفت: ای استاد ملاحظه فرما چه نوع سنگها و چه عمارت ها است! 2عیسی در جواب وی گفت: آیا این عمارت های عظیمه را می نگری؟ بدان که سنگی بر سنگی گذارده نخواهد شد، مگر آنکه به زیرافکنده شود! 3و چون او بر کوه زیتون، مقابل هیکل نشسته بود، پطرس و یعقوب و یوحنا و اندریاس سراً از وی پرسیدند: 4ما را خبر بده که این امور کی واقع می شود و علامت نزدیک شدن این امور چیست؟ 5آنگاه عیسی در جواب ایشان سخن آغاز کرد که زنهار کسی شما را گمراه نکند! 6زیرا که بسیاری به نام من آمده، خواهند گفت که من هستم و بسیاری را گمراه خواهند نمود. 7اما چون جنگها و اخبار جنگها را بشنوید، مضطرب مشوید زیرا که وقوع این حوادث ضروری است لیکن انتها هنوز نیست. 8زیرا که امتی بر امتی و مملکتی بر مملکتی خواهند برخاست و زلزله ها در جای ها حادث خواهد شد و قحطی ها واغتشاش ها پدید می آید؛ و اینها ابتدای دردهای زه می باشد. 9لیکن شما از برای خود احتیاط کنید زیرا که شما را به شوراها خواهند سپرد و در کنایس تازیانه ها خواهند زد و شما را پیش حکام و پادشاهان بخاطر من حاضر خواهند کرد تا برایشان شهادتی شود. 10و لازم است که انجیل اول بر تمامی امت ها موعظه شود. 11و چون شما را گرفته، تسلیم کنند، میندیشید که چه بگویید و متفکر مباشید بلکه آنچه در آن ساعت به شما عطا شود، آن را گویید زیرا گوینده شما نیستید بلکه روح القدس است. 12آنگاه برادر، برادر را و پدر، فرزند را به هلاکت خواهند سپرد و فرزندان بر والدین خود برخاسته، ایشان را به قتل خواهند رسانید. 13و تمام خلق بجهت اسم من شما را دشمن خواهند داشت. اما هرکه تا به آخر صبر کند، همان نجات یابد. 14پس چون مکروه ویرانی را که به زبان دانیال نبی گفته شده است، در جایی که نمی باید برپا بینید - آنکه می خواند بفهمد - آنگاه آنانی که در یهودیه می باشند، به کوهستان فرار کنند، 15و هرکه بر بام باشد، به زیر نیاید و به خانه داخل نشود تا چیزی از آن ببرد، 16و آنکه در مزرعه است، برنگردد تا رخت خود را بردارد.17اما وای بر آبستنان و شیر دهندگان در آن ایام. 18و دعا کنید که فرار شما در زمستان نشود، 19زیرا که درآن ایام، چنان مصیبتی خواهد شد که از ابتدای خلقتی که خدا آفرید تا کنون نشده و نخواهد شد. 20و اگر خداوند آن روزها را کوتاه نکردی، هیچ بشری نجات نیافتی. لیکن بجهت برگزیدگانی که انتخاب نموده است، آن ایام را کوتاه ساخت.

بازگشت مسیح

 21پس هرگاه کسی به شما گوید اینک مسیح در اینجاست یا اینک در آنجا، باور مکنید. 22زانرو که مسیحان دروغ و انبیای کذبه ظاهرشده، آیات و معجزات از ایشان صادر خواهد شد، بقسمی که اگر ممکن بودی، برگزیدگان را هم گمراه نمودندی. 23لیکن شما برحذر باشید! 24و در آن روزهای بعد از آن مصیبت خورشید تاریک گردد و ماه نور خود را باز گیرد، 25و ستارگان ازآسمان فرو ریزند و قوای افلاک متزلزل خواهد گشت. 26آنگاه پسر انسان را بینند که با قوت وجلال عظیم بر ابرها می آید. 27در آن وقت، فرشتگان خود را از جهات اربعه از انتهای زمین تا به اقصای فلک فراهم خواهد آورد. 28الحال از درخت انجیر مثلش را فرا گیرید که چون شاخه اش نازک شده، برگ می آورد می دانید که تابستان نزدیک است. 29همچنین شما نیز چون این چیزها را واقع بینید، بدانید که نزدیک بلکه بر در است. 30هرآینه به شما می گویم تا جمیع این حوادث واقع نشود، این فرقه نخواهند گذشت. 31آسمان و زمین زایل میشود، لیکن کلمات من هرگز زایل نشود.

انتظار برای بازگشت مسیح

 32ولی از آن روز و ساعت غیر از پدرهیچکس اطلاع ندارد، نه فرشتگان در آسمان و نه پسر هم. 33پس برحذر و بیدار شده، دعا کنید زیرا نمی دانید که آن وقت کی می شود. 34مثل کسیکه عازم سفر شده، خانه خود را واگذارد وخادمان خود را قدرت داده، هر یکی را به شغلی خاص مقرر نماید و دربان را امر فرماید که بیدار بماند. 35پس بیدار باشید زیرا نمی دانید که در چه وقت صاحبخانه می آید، در شام یا نصف شب یا بانگ خروس یا صبح. 36مبادا ناگهان آمده شما را خفته یابد. 37اما آنچه به شما می گویم، به همه می گویم: بیدار باشید!

 

14 توطئه قتل عیسی

1و بعد از دو روز، عید فصح و فطیر بود که روسای کهنه و کاتبان مترصد بودند که به چه حیله او را دستگیر کرده، به قتل رسانند. 2لیکن می گفتند: نه در عید مبادا در قوم اغتشاشی پدید آید.

تدهین عیسی با عطر

 3و هنگامی که او در بیت عنیا در خانه شمعون ابرص به غذا نشسته بود، زنی با شیشه ای از عطرگرانبها از سنبل خالص آمده، شیشه را شکسته، برسر وی ریخت. 4و بعضی در خود خشم نموده، گفتند: چرا این عطر تلف شد؟ 5زیرا ممکن بود این عطر زیادتر از سیصد دینار فروخته، به فقرا داده شود. و آن زن را سرزنش نمودند. 6اما عیسی گفت: او را وا گذارید! از برای چه او را زحمت می دهید؟ زیرا که با من کاری نیکو کرده است، 7زیرا که فقرا را همیشه با خود دارید وهرگاه بخواهید می توانید با ایشان احسان کنید، لیکن مرا با خود دائم ندارید. 8آنچه در قوه او بود کرد، زیرا که جسد مرا بجهت دفن، پیش تدهین کرد. 9هرآینه به شما می گویم در هر جایی از تمام عالم که به این انجیل موعظه شود، آنچه این زن کرد نیز بجهت یادگاری وی مذکور خواهد شد.

طرح خیانت یهودا

 10پس یهودای اسخریوطی که یکی از آن دوازده بود، به نزد روسای کهنه رفت تا او را بدیشان تسلیم کند. 11ایشان سخن او را شنیده، شاد شدند و بدو وعده دادند که نقدی بدو بدهند. و او در صدد فرصت موافق برای گرفتاری وی برآمد.

آماده کردن فِصَح

 12و روز اول از عید فطیر که در آن فصح را ذبح می کردند، شاگردانش به وی گفتند: کجا می خواهی برویم تدارک بینیم تا فصح را بخوری؟ 13پس دو نفر از شاگردان خود را فرستاده، بدیشان گفت: به شهر بروید و شخصی با سبوی آب به شما خواهد برخورد. از عقب وی بروید، 14و به هرجایی که درآید صاحبخانه را گویید: استاد می گوید مهمانخانه کجا است تا فصح را با شاگردان خود آنجا صرف کنم؟ 15و او بالاخانه بزرگ مفروش و آماده به شما نشان می دهد. آنجا از بهر ما تدارک بینید. 16شاگردانش روانه شدند و به شهر رفته، چنانکه او فرموده بود، یافتند و فصح را آماده ساختند.

شام آخر

 17شامگاهان با آن دوازده آمد. 18و چون نشسته غذا می خوردند، عیسی گفت: هرآینه به شما می گویم که، یکی از شما که با من غذا می خورد، مرا تسلیم خواهد کرد. 19ایشان غمگین گشته، یک یک گفتن گرفتند که آیا من آنم و دیگری که آیا من هستم. 20او در جواب ایشان گفت: یکی از دوازده که با من دست در قاب فرو برد! 21به درستی که پسر انسان بطوری که درباره او مکتوب است، رحلت می کند. لیکن وای بر آن کسیکه پسر انسان به واسطه او تسلیم شود. او رابهتر می بود که تولد نیافتی. 22و چون غذا می خوردند، عیسی نان راگرفته، برکت داد و پاره کرده، بدیشان داد و گفت: بگیرید و بخورید که این جسد من است. 23وپیاله ای گرفته، شکر نمود و به ایشان داد و همه از آن آشامیدند 24و بدیشان گفت: این است خون من از عهد جدید که در راه بسیاری ریخته می شود. 25هرآینه به شما می گویم بعد از این ازعصیر انگور نخورم تا آن روزی که در ملکوت خدا آن را تازه بنوشم.

پیشگویی مجدد انکار پطرس

 26و بعد از خواندن تسبیح، به سوی کوه زیتون بیرون رفتند.27عیسی ایشان را گفت: همانا همه شما امشب در من لغزش خورید، زیرامکتوب است شبان را می زنم و گوسفندان پراکنده خواهند شد. 28اما بعد از برخاستنم، پیش از شما به جلیل خواهم رفت. 29پطرس به وی گفت: هرگاه همه لغزش خورند، من هرگز نخورم. 30عیسی وی را گفت: هرآینه به تو می گویم که امروز در همین شب، قبل از آنکه خروس دومرتبه بانگ زند، تو سه مرتبه مرا انکار خواهی نمود. 31لیکن او به تاکید زیادتر می گفت: هرگاه مردنم با تو لازم افتد، تو را هرگز انکار نکنم. ودیگران نیز همچنان گفتند.

باغ جتسیمانی

 32و چون به موضعی که جتسیمانی نام داشت رسیدند، به شاگردان خود گفت: در اینجا بنشینید تا دعا کنم. 33و پطرس و یعقوب و یوحنا را همراه برداشته، مضطرب و دلتنگ گردید 34و بدیشان گفت: نفس من از حزن، مشرف بر موت شد. اینجا بمانید و بیدار باشید. 35و قدری پیشتر رفته، به روی بر زمین افتاد و دعا کرد تا اگر ممکن باشد آن ساعت از او بگذرد. 36پس گفت: یا ابا پدر، همه چیز نزد تو ممکن است. این پیاله را از من بگذران، لیکن نه به خواهش من بلکه به اراده تو. 37پس چون آمد، ایشان را در خواب دیده، پطرس را گفت: ای شمعون، در خواب هستی؟ آیا نمی توانستی یک ساعت بیدار باشی؟ 38بیدار باشید و دعا کنید تا در آزمایش نیفتید. روح البته راغب است لیکن جسم ناتوان. 39و باز رفته، به همان کلام دعا نمود. 40و نیز برگشته، ایشان را در خواب یافت زیرا که چشمان ایشان سنگین شده بود و ندانستند او را چه جواب دهند. 41و مرتبه سوم آمده، بدیشان گفت: مابقی را بخوابید واستراحت کنید. کافی است! ساعت رسیده است. اینک پسر انسان به دستهای گناهکاران تسلیم می شود. 42برخیزید برویم که اکنون تسلیم کننده من نزدیک شد.

دستگیری عیسی

 43در ساعت وقتی که او هنوز سخن می گفت، یهودا که یکی از آن دوازده بود، با گروهی بسیار با شمشیرها و چوبها از جانب روسای کهنه و کاتبان و مشایخ آمدند. 44و تسلیم کننده او بدیشان نشانی داده، گفته بود: هرکه را ببوسم، همان است. او را بگیرید و با حفظ تمام ببرید. 45و درساعت نزد وی شده، گفت: یا سیدی، یا سیدی. و وی را بوسید. 46ناگاه دستهای خود را بر وی انداخته، گرفتندش. 47و یکی از حاضرین شمشیر خود را کشیده، بر یکی از غلامان رئیس کهنه زده، گوشش را ببرید. 48عیسی روی بدیشان کرده، گفت: گویا بر دزد با شمشیرها وچوبها بجهت گرفتن من بیرون آمدید! 49هر روز در نزد شما در هیکل تعلیم می دادم و مرا نگرفتید. لیکن لازم است که کتب تمام گردد. 50آنگاه همه او را واگذارده بگریختند. 51و یک جوانی با چادری بر بدن برهنه خود پیچیده، از عقب او روانه شد. چون جوانان او را گرفتند، 52چادر را گذارده، برهنه از دست ایشان گریخت.

محاکمه در حضور قیافا

 53و عیسی را نزد رئیس کهنه بردند و جمیع روسای کاهنان و مشایخ و کاتبان بر او جمع گردیدند. 54و پطرس از دور در عقب او می آمد تا به خانه رئیس کهنه درآمده، با ملازمان بنشست و نزدیک آتش خود را گرم می نمود. 55و روسای کهنه و جمیع اهل شورا در جستجوی شهادت برعیسی بودند تا او را بکشند و هیچ نیافتند، 56زیرا که هرچند بسیاری بر وی شهادت دروغ می دادند، اما شهادت های ایشان موافق نشد. 57وبعضی برخاسته شهادت دروغ داده، گفتند: 58ما شنیدیم که او می گفت: من این هیکل ساخته شده به دست را خراب می کنم و در سه روز، دیگری را ناساخته شده به دست، بنا می کنم. 59و در این هم باز شهادت های ایشان موافق نشد.60پس رئیس کهنه از آن میان برخاسته، ازعیسی پرسیده، گفت: هیچ جواب نمی دهی؟ چه چیز است که اینها در حق تو شهادت می دهند؟ 61اما او ساکت مانده، هیچ جواب نداد. باز رئیس کهنه از او سوال نموده، گفت: آیا تو مسیح پسر خدای متبارک هستی؟ 62عیسی گفت: من هستم؛ و پسر انسان را خواهید دید که برطرف راست قوت نشسته، در ابرهای آسمان می آید. 63آنگاه رئیس کهنه جامه خود را چاک زده، گفت: دیگرچه حاجت به شاهدان داریم؟ 64کفر او را شنیدید! چه مصلحت می دانید؟ پس همه بر او حکم کردند که مستوجب قتل است. 65و بعضی شروع نمودند به آب دهان بروی انداختن و روی او را پوشانیده، او را می زدند و می گفتند نبوت کن. ملازمان او را می زدند.

انکار پطرس

 66و در وقتی که پطرس در ایوان پایین بود، یکی از کنیزان رئیس کهنه آمد 67و پطرس راچون دید که خود را گرم می کند، بر او نگریسته، گفت: تو نیز با عیسی ناصری می بودی؟ 68او انکار نموده، گفت: نمی دانم و نمی فهمم که توچه می گویی! و چون بیرون به دهلیز خانه رفت، ناگاه خروس بانگ زد. 69و بار دیگر آن کنیزک اورا دیده، به حاضرین گفتن گرفت که این شخص از آنها است! 70او باز انکار کرد. و بعد از زمانی حاضرین بار دیگر به پطرس گفتند: در حقیقت تو از آنها می باشی زیرا که جلیلی نیز هستی و لهجه تو چنان است. 71پس به لعن کردن و قسم خوردن شروع نمود که آن شخص را که می گویید نمی شناسم. 72ناگاه خروس مرتبه دیگر بانگ زد. پس پطرس را به خاطر آمد آنچه عیسی بدو گفته بود که قبل از آنکه خروس دو مرتبه بانگ زند، سه مرتبه مرا انکار خواهی نمود. و چون این را به خاطر آورد، بگریست.

 

15 محکوم شدن عیسی

1بامدادان، بی درنگ روسای کهنه با مشایخ و کاتبان و تمام اهل شورا مشورت نمودند و عیسی را بند نهاده، بردند و به پیلاطس تسلیم کردند.

در حضور پیلاطس

 2پیلاطس از او پرسید: آیا تو پادشاه یهود هستی؟ او در جواب وی گفت: تو می گویی. 3و چون روسای کهنه ادعای بسیار بر او می نمودند، 4پیلاطس باز از او سوال کرده، گفت: هیچ جواب نمی دهی؟ ببین که چقدر بر توشهادت می دهند! 5اما عیسی باز هیچ جواب نداد، چنانکه پیلاطس متعجب شد.

صدور حکم مصلوب شدن

 6و در هر عید یک زندانی، هرکه رامی خواستند، بجهت ایشان آزاد می کرد. 7و برابا نامی با شرکای فتنه او که در فتنه خونریزی کرده بودند، در حبس بود. 8آنگاه مردم صدا زده، شروع کردند به خواستن که برحسب عادت با ایشان عمل نماید. 9پیلاطس درجواب ایشان گفت: آیا می خواهید پادشاه یهود را برای شما آزاد کنم؟ 10زیرا یافته بود که روسای کهنه او را از راه حسد تسلیم کرده بودند. 11اما روسای کهنه مردم را تحریض کرده بودند که بلکه برابا را برای ایشان رها کند. 12پیلاطس باز ایشان را در جواب گفت: پس چه می خواهید بکنم با آن کس که پادشاه یهودش می گویید؟ 13ایشان بار دیگر فریاد کردند که او را مصلوب کن! 14پیلاطس بدیشان گفت: چرا؟ چه بدی کرده است؟ ایشان بیشتر فریاد برآوردند که او را مصلوب کن. 15پس پیلاطس چون خواست که مردم راخشنود گرداند، برابا را برای ایشان آزاد کرد وعیسی را تازیانه زده، تسلیم نمود تا مصلوب شود.

استهزای سربازان رومی

 16آنگاه سپاهیان او را به سرایی که دارالولایه است برده، تمام فوج را فراهم آوردند 17وجامه ای قرمز بر او پوشانیدند و تاجی از خاربافته، بر سرش گذاردند18و او را سلام کردن گرفتند که سلام ای پادشاه یهود! 19و نی بر سر او زدند و آب دهان بر وی انداخته و زانو زده، بدو تعظیم می نمودند. 20و چون او را استهزا کرده بودند، لباس قرمز را از وی کنده جامه خودش را پوشانیدند و او را بیرون بردند تا مصلوبش سازند.

در راه جلجتا

 21و راهگذری را شمعون نام، از اهل قیروان که از بلوکات می آمد، و پدر اسکندر و رفس بود، مجبور ساختند که صلیب او را بردارد. 22پس او را به موضعی که جلجتا نام داشت یعنی محل کاسه سر بردند23و شراب مخلوط به مر به وی دادند تا بنوشد لیکن قبول نکرد. 24و چون او را مصلوب کردند، لباس او را تقسیم نموده، قرعه بر آن افکندند تا هر کس چه برد.

مصلوب شدن عیسی

 25و ساعت سوم بود که او را مصلوب کردند. 26و تقصیر نامه وی این نوشته شد: پادشاه یهود. 27و با وی دو دزد را یکی از دست راست و دیگری از دست چپ مصلوب کردند. 28پس تمام گشت آن نوشته ای که می گوید: ازخطاکاران محسوب گشت. 29و راهگذاران او را دشنام داده و سر خود را جنبانیده، می گفتند: هان ای کسیکه هیکل را خراب می کنی و در سه روز آن را بنا می کنی، 30از صلیب به زیرآمده، خود را برهان! 31و همچنین روسای کهنه و کاتبان استهزاکنان با یکدیگر می گفتند؛ دیگران را نجات داد و نمی تواند خود را نجات دهد. 32مسیح، پادشاه اسرائیل، الان از صلیب نزول کند تا ببینیم و ایمان آوریم. و آنانی که با وی مصلوب شدند او را دشنام می دادند.

جان سپردن عیسی

 33و چون ساعت ششم رسید تا ساعت نهم تاریکی تمام زمین را فرو گرفت. 34و در ساعت نهم، عیسی به آواز بلند ندا کرده، گفت: ایلوئی ایلوئی، لما سبقتنی؟ یعنی الهی الهی چرا مرا واگذاردی؟ 35و بعضی از حاضرین چون شنیدند گفتند: الیاس را می خواند. 36پس شخصی دویده، اسفنجی را از سرکه پر کرد و برسر نی نهاده، بدو نوشانید و گفت: بگذارید ببینیم مگر الیاس بیاید تا او را پایین آورد. 37پس عیسی آوازی بلند برآورده، جان بداد. 38آنگاه پرده هیکل از سر تا پا دوپاره شد.39و چون یوزباشی که مقابل وی ایستاده بود، دید که بدینطور صدا زده، روح را سپرد، گفت؛ فی الواقع این مرد، پسر خدا بود. 40و زنی چند از دور نظر می کردند که از آن جمله مریم مجدلیه بود و مریم مادر یعقوب کوچک و مادر یوشا و سالومه، 41که هنگام بودن او در جلیل پیروی و خدمت او می کردند. و دیگرزنان بسیاری که به اورشلیم آمده بودند.

تدفین عیسی

 42و چون شام شد، از آن جهت روز تهیه یعنی روز قبل از سبت بود، 43یوسف نامی ازاهل رامه که مرد شریف از اعضای شورا و نیز منتظر ملکوت خدا بود آمد و جرات کرده نزد پیلاطس رفت و جسد عیسی را طلب نمود. 44پیلاطس تعجب کرد که بدین زودی فوت شده باشد، پس یوزباشی را طلبیده، از او پرسید که آیا چندی گذشته وفات نموده است؟ 45چون از یوزباشی دریافت کرد، بدن را به یوسف ارزانی داشت. 46پس کتانی خریده، آن را از صلیب به زیر آورد و به آن کتان کفن کرده، در قبری که ازسنگ تراشیده بود نهاد و سنگی بر سر قبرغلطانید. 47و مریم مجدلیه و مریم مادر یوشا دیدند که کجا گذاشته شد.

 

16 قیام عیسی

1پس چون سبت گذشته بود، مریم مجدلیه و مریم مادر یعقوب و سالومه حنوط خریده، آمدند تا او را تدهین کنند. 2وصبح روز یکشنبه را بسیار زود وقت طلوع آفتاب بر سر قبرآمدند. 3و با یکدیگر می گفتند: کیست که سنگ را برای ما از سر قبر بغلطاند؟ 4چون نگریستند، دیدند که سنگ غلطانیده شده است زیرا بسیار بزرگ بود. 5و چون به قبر درآمدند، جوانی را که جامه ای سفید دربرداشت بر جانب راست نشسته دیدند. پس متحیر شدند. 6اوبدیشان گفت: ترسان مباشید! عیسی ناصری مصلوب را می طلبید؟ او برخاسته است! در اینجا نیست. آن موضعی را که او را نهاده بودند، ملاحظه کنید. 7لیکن رفته، شاگردان او و پطرس را اطلاع دهید که پیش از شما به جلیل می رود. او را در آنجا خواهید دید، چنانکه به شما فرموده بود. 8پس بزودی بیرون شده از قبر گریختند زیرا لرزه و حیرت ایشان را فرو گرفته بود و به کسی هیچ نگفتند زیرا می ترسیدند.

عیسی به مریم مجدلیه ظاهر می شود

 9و صبحگاهان، روز اول هفته چون برخاسته بود، نخستین به مریم مجدلیه که از او هفت دیو بیرون کرده بود ظاهر شد. 10و او رفته اصحاب او را که گریه و ماتم می کردند خبر داد. 11و ایشان چون شنیدند که زنده گشته و بدو ظاهر شده بود، باور نکردند.

در راه عموآس

 12و بعد از آن به صورت دیگر به دو نفر از ایشان در هنگامی که به دهات می رفتند، هویدا گردید. 13ایشان رفته، دیگران را خبر دادند، لیکن ایشان را نیز تصدیق ننمودند.

عیسی بر شاگردان ظاهر می شود

 14و بعد از آن بدان یازده هنگامی که به غذا نشسته بودند ظاهر شد و ایشان را به سبب بی ایمانی و سخت دلی ایشان توبیخ نمود زیرا به آنانی که او را برخاسته دیده بودند، تصدیق ننمودند.

مأموریت بزرگ

 15پس بدیشان گفت: در تمام عالم بروید وجمیع خلایق را به انجیل موعظه کنید. 16هرکه ایمان آورده، تعمید یابد نجات یابد و اما هرکه ایمان نیاورد بر او حکم خواهد شد. 17و این آیات همراه ایمانداران خواهد بود که به نام من دیوها را بیرون کنند و به زبانهای تازه حرف زنند 18و مارها را بردارند و اگر زهر قاتلی بخورند ضرری بدیشان نرساند و هرگاه دستها بر مریضان گذارند شفا خواهند یافت.

صعود عیسی به آسمان

 19و خداوند بعد از آنکه به ایشان سخن گفته بود، به سوی آسمان مرتفع شده، به دست راست خدا بنشست. 20و ایشان بیرون رفته، در هر جا موعظه می کردند و خداوند با ایشان کار می کرد و به آیاتی که همراه ایشان می بود، کلام را ثابت می گردانید.

 

 

 

05-08-2018   صفحه ايجاد شد :

05-08-2018   صفحه به روز شد :