باکره شهید بزرگ، قدیس کاترین از اسکندریه

موعظه بر قرائت رسولی در 25 نوامبر 2018 - قدیس کاترین از اسکندریه

 

 

 

 

کاترین، شهید بزرگ و با شکوه مسیح، از شهر بزرگ اسکندریه بود. او در زمان پادشاهان هتاک، ماکسیمیان، ماکسنیوس و ماکسیمینوس، که در طول سالهای 305-313 سلطنت می کردند، شهید شد. زندگی و شهادت او بسیار شگفت انگیز و بسیار شیرین است، هر جانی که آن را با دقت می خواند و می شنود، شاد و تازه می شود و میوه های روحانی بسیار برداشت می کند.

 او دختر متبارک کنت، پادشاه سابق اسکندریه بود و زیبایی منحصر به فردی داشت و بهترین آموزش های هلنیک (یونان باستان) را تحصیل کرده بود. او متون عمده شاعران و فیلسوفان و همه چیزهایی که توسط طبیبان معروف آسکلپیوس، بقراط و گالن نوشته شده بود و تمام علم بدیع بلاغت و منطق و همچنین زبانهای دیگر را فرا گرفته بود، به این ترتیب توسط همه کسانی که با او آشنا بودند مورد تحسین قرار گرفته بود و حتی کسانی که فقط از او شنیده بودند را شگفت زده کرده بود. برخی از نجیبان بسیار ثروتمند سنا که خواستار ازدواج با او بودند، خواستار اجازه مادر او شدند، که به دلیل وسعت زیاد آزار و اذیت ایمانداران که ماکسیمیان آغاز کرده بود، بطور مخفیانه مسیحی بود. بستگان کاترین و مادرش به وی توصیه کردند که ازدواج کند تا اموال پدرش به یک خارجی نرسد؛ چرا که او را از خانواده اش بیگانه می کند. به عنوان یک فیلسوف، کاترین عفت و باکره بودن را عمیقاً دوست داشت، بنابراین با آوردن بهانه های مختلف، می گفت که اصلاً نمی خواهد ازدواج کند. اما زمانی که دید که خواستگاران مزاحم او شده اند، او عمداً به آنها گفت که شوهری را انتخاب خواهد کرد، تنها اگر شایسته تر و با استعداد تر از خود او باشد - در ظاهر، در تحصیلات، نجابت و رفتارهای نیک. آنهایی که اصرار می ورزیدند را با بیان اینکه ایشان تمام صلاحیت های ممکن که او می خواهد را ندارند، را رد می کرد.

در آن زمان مادرش یک راهنمای روحانی بسیار مقدس داشت که در خارج از شهر پنهانی زندگی می کرد. بنابراین او کاترین را گرفت و به نزد آن پیر برای مشاوره رفت. با توجه به رفتار مناسبش و شنیدن نظرات متفکرانه و دقت او، پیر ذهن خود را به هدایت او به معرفت مسیح، پادشاه آسمانی گذاشت، بنابراین به او گفت: من مردی فوق العاده را می شناسم که به طور شگفت انگیزی  در تمام آن کارهایی که اشاره کردی از تو بسیار برتر است. زیبایی او بسیار درخشان تر از خورشید است، حکمت او بر تمام چیزهایی که خلق شده، هر دوی مرئی و نامرئی حکمرانی می کند، و گنجینه های او به تمام جهان توزیع می شود و هرگز کاسته نمی شود، بلکه آنها به همان اندازه که توزیع می شوند، افزایش می یابند. علاوه بر این، شخصیت نجیب او غیر قابل توصیف، غیر قابل مقایسه و غیر قابل تصور است. "

 پس از شنیدن این چیزها و بیشتر از اینها توسط پیر، دختر متبارک تصور کرد که او از یک مرد زمینی سخن می گوید، و بلافاصله تغییری در قلب خود احساس کرد، پس از پیر درخواست کرد، اگر تمام آن ستایش ها درست باشد، او را به وی معرفی کند. سپس او مشخص کرد که آن شخص مسیح است، و همچنین به او گفت که مادر او مقدس ترین باکره می باشد، که به حرمت تقدس استثنایی اش جاودانه شده است. کاترین هیجان زده شد و از پیر پرسید که آیا او می تواند خودش این مرد را ببیند. پیر پاسخ داد: اگر او واقعا می خواهد شخصاً او را ملاقات کند، باید دستورالعمل های پیر را اطاعت کند. او احساس کرد که آن پیر صادق و راستگو است، بنابراین موافقت کرد آنچه را که به او می گوید انجام دهد. سپس او آیکونی از مادر مقدس با عیسی مسیح کودک در آغوشش را به او داد، و به وی توصیه کرد که در اتاق خود به طور خصوصی دعا کند و از مادر مقدس بخواهد که اجازۀ ملاقات با پسرش را به او بدهد.

بنابراین کاترین آیکون را گرفته و آنچه که پیر گفته بود را انجام داد. پس از دعا برای مدت طولانی، خسته شد و خوابش برد. در یک رؤیا، مادر مقدس را در فرمی که در آن آیکون تصویر شده بود، با پسرش که در آغوشش بود، مشاهده کرد، با این تفاوت که پشت او به سمت کاترین بود. دختر سعی کرد برای دیدن چهرۀ او در اطراف مادر مقدس حرکت کند اما او برای نگاه به دختر نمی چرخید. پس از سه بار تلاش، مادر مقدس از پسرش خواست تا به روی دختر زیبا نگاه کند و ببیند او چه می خواهد، اما او گفت: "نمی توانم بر او نگاه کنم، زیرا او به نظر من بسیار تاریک و گناه آلود است." مادر مقدس به طور مرتب از  پسرش خواست که به درخواست آن دختر پاسخ دهد، اما او گفت که کاترین باید به نزد پیر بازگردد و هر کاری که به او دستور می دهد، انجام دهد. او بلافاصله از رویایش بیدار شد و از آنچه که دیده بود شگفت زده بود، بنابراین صبح روز بعد او گروهی از زنان را با خود برداشت و به نزد پیر رفت. نزد او زانو زد، به او التماس کرد تا کمکش کند کسی را که می طلبد، ملاقات کند، بنابراین پیر اقدام به آشنا کردن او با ایمان مسیحی و تمام جزئیاتش کرد، و در نهایت او را به دریافت تعمید مقدس هدایت کرد. سپس به او توصیه کرد که به خانه بازگردد و بار دیگر بسیار مشتاقانه به مادر مقدس دعا کند و از او بخواهد تا بتواند در نهایت با پسر او ملاقات کند.

او دستور پیر را دنبال کرد و پس از مدت طولانی روزه گرفتن و دعا کردن وقتی در اتاق خود با اشک نماز می خواند، او دوباره با خستگی خوابید و مادر آسمانی دوباره ظاهر شد، مانند بار اول، که در رؤیای او ظاهر شده بود. اما این بار، کودک مقدس مستقیماً به کاترین باکره نگاه کرد، اکنون چهره اش از شادی می درخشید. هنگامی که مادر مقدس از او پرسید که اکنون کاترین چگونه به نظر او می آید، او گفت که در حال حاضر در مقایسه با ظاهر قبلی او بسیار روشن تر و با شکوه تر به نظر می رسد. او همچنین به کاترین اطمینان داد که اکنون بسیار غنی تر و عاقل تر است و حتی بسیار با استعداد تر از دفعه قبل است. کلمات او بسیار تحسین انگیز و با شکوه بود، که کاترین شروع به گریه کرد، و اصرار ورزید که حتی لیاقت نداشت به او نگاه شود، اما فقط از او خواست که وی را لایق این سازد که به عنوان یکی از خادمینش باشد. سپس مادر مقدس دست کاترین را گرفت و او را به سمت پسرش آورد و گفت: به او حلقۀ نامزدی را بده، تا او بتواند عروس تو در پادشاهی ات باشد. سپس مسیح یک حلقه زیبا بر روی انگشت او قرار داد و به او گفت: اینک، امروز من تو را به عنوان عروس فساد ناپذیر و ابدی خود می پذیرم؛ بدین خاطر، احترام می گذاری و قبول می کنی که هیچ مرد زمینی را هرگز همسر خود نسازی. هنگامی که کاترین از این رؤیا بیدار شد، متوجه شد که بر انگشتش واقعا حلقه ای بود که مسیح آنجا قرار داده بود. از آن لحظه به بعد، قلب او با عشق الهی به خداوندش، عیسی مسیح گرفتار شد.

 با این حال، پادشاه هتاک - که نسبت به خدایان بی احساس و مصنوعی، که حتی بیشتر از آن ها بی احساس و غیر منطقی بود- حکمی صادر کرد که به تمام شهرها و سرزمین های قلمروش فرستاده شد و در میان دیگر موارد اعلام شد: "من، پادشاه، به همه شما که تحت قدرت من هستید خوش آمد می گویم و به شما دستور می دهم که هر چه زودتر به قلمرو پادشاهی در مناطق خود جمع شوید و سپس به خدایان بزرگ احترام گذارید و سپاسگزاری شایسته خود را با ارائه قربانی ها به آنها نشان دهید - هر یک با توجه به توانایی خود - زیرا خدایان به ما مزایا و هدایای بسیاری داده اند. اما هر کس که این فرمان را نادیده بگیرد و جرات کند که هر خدای دیگری را پرستش کند، از ما خسارات بسیار و شکنجه های مختلف دریافت خواهد کرد. "

 پس از آنکه فرمان او به هر گوشه ای از سرزمین رسید، جمعیت زیادی در شهر جمع شدند، و هر شخصی هر آنچه می توانست، با خود آورد - ثروتمندان گاو یا گوسفند آوردند، در حالی که فقرا پرندگان و سایر چیزهای کوچکتر را برای ارائه آوردند. هنگامی که روز موعود برای این جشن پست رسید، پادشاه هتاک 130 گاو نر را قربانی کرد، در حالی که دیگر اشراف و اربابان کمتر قربانی کردند، به طوری که هر یک از زائرین به پادشاه و همچنین به سوی آن خدایان ناپاک احترام خود را نشان دادند. به زودی هوا به علت فریاد حیواناتی که قتل عام می شدند و توسط دود سنگینی که از قربانی های سوختنی بلند می شد، غیر قابل تحمل شد، به طوری که در همه جا اغتشاش و شوریدگی پدید آمد.

 با دیدن وضعیت اسفناکی که مردم در آن سرازیر شده بودند، همانطور که در امیدی بیهوده برای گریختن موقتی از مرگ با خیانت به روح خود برای تمام ابدیت به سمت چنین بی تقوایی هجوم می بردند، کاترینِ پر از فیض، قلبش شکسته شد. او برای آنها تماماً احساس شفقت کرد و ناگهان با تعصبی الهی غالب آمد. بنابراین او به معبدی که مردم بی عقل در آن به قربانی می پرداختند، رفت. هنگامی که او به درب معبد رسید، همه چشم ها به ظاهر زیبای او جذب شدند. سپس او به دربان اطلاع داد که می خواهد با پادشاه درباره موضوع بسیار مهمی صحبت کند و پادشاه گفت که او می تواند وارد شود. به محض این که او نزد پادشاه آمد و از روی تواضع تعظیم کرد، فورا شروع به سرزنش وی کرد:

"شما، پادشاه من، باید اولین کسی باشید که متوجه شوید، همه شما از طریق پرستش بتهایی که فانی و بی احساس هستند، در چه فریبی افتاده اید؟ این یک شرم بزرگ است، که به طور آشکارا نسبت به حقیقت کور باشید، و چنین پلیدی هایی را پرستش کنید! حداقل شما باید از سخنان حکیمان خود اطاعت کنید، که به شما گفته اند این مجسمه ها خدایان واقعی نیستند، بنابراین می توانید از لعنت ابدی اجتناب کنید! خدای واقعی تنها یکی است که ابدی است و بدون آغاز، کسی که جاودان است و کسی که در نهایت به شکل انسان برای نجات تمام بشریت آمد! او همه چیز را با فرمان خود خلق کرد، و او همچنین همه چیز را حفظ می کند، بنابراین او به چنین قربانی های خونی نیازی ندارد، و با کشتار اینهمه حیوان بی گناه، که آنان سرزنش نمی شوند، خشنود نمی شود. همه آنچه که او از بشر می خواهد این است که به احکامش احترام بگذارند. "

 پادشاه با شنیدن چنین اتهاماتی به شدت خشمگین شد و مدت طولانی ساکت ماند. سپس بدون توان پاسخگویی  به او جواب داد: بگذار قربانی را پایان دهیم و بعدا می توانیم با دقت بیشتری به تو گوش دهیم. پس از اتمام این جشن نفرت انگیز، او دستور داد تا کاترین را مقابل تختش آورده و از او پرسید : "تو فکر می کنی که چه کسی هستی و دلایل آن چیزهایی که گفتی چیست؟" او پاسخ داد: "من کاترین هستم، من به خوبی در تمام علوم و زبان ها تحصیل کرده ام؛ اما من همۀ آنها را خوار شمردم و قصد دارم عروس خداوند عیسی مسیح باشم که سخن زیر را از طریق دهان پیامبرش گفت: "من حکمت حکیمان را نابود خواهم ساخت و فهم فهیمان را محو خواهم کرد "(اشعیا 29: 14). در تحسین حکمت او و مشاهده چنین زیبایی، پادشاه تصور کرد که او از پدر و مادر زمینی متولد نشده است، بلکه احتمالا یکی از آن "الهه ها" باشد که او به آنها احترام می گذاشت، که اکنون به شکل انسانی ظاهر شده است.

پس از اعلام این افکار به کاترین، او دوباره با شجاعت او را محکوم کرد، با تکرار اینکه او چطور احمقانه معتقد است شیاطینی که پرستش می کنند، خدایان هستند و متوجه نیست که آنها از او با تمام توهماتشان آدم نادانی ساخته اند. پادشاه تلاش کرد تا او را بترساند و هشدار داد که به آن خدایان قدرتمند و جاویدان توهین نکند، اما او با اطمینان پاسخ داد و بار دیگر تکرار کرد که به جای اینکه به دنبال خدای متعال و قدرت صلیب او در مغلوب ساختن شیاطین باشد، او دارد کورکورانه به دنبال موجودات شیطانی می رود.

پادشاه این استدلال را متوقف کرد، در تظاهر به اینکه یک پادشاه نباید با زنان مذاکره کند؛ در عوض، او ترتیب داد تا حکیم ترین سخنورانش را جمع کنند، که او را با سخنان خود به خطای باورهایش متوجه سازند، به طوری که او به پرستش بت ها بازگردد. با این حال، او دستور داد که از کاترین با دقت محافظت شود، در حالیکه به تمامی شهرهای تحت قلمرو خود نامه هایی با محتوای زیر ارسال کرد: "من، پادشاه شما، به تمام حکیمان و سخنوران هلنیک سلام می فرستم، و از شما می خواهم که به سرعت نزد من آیید، به طوری که ما بتوانیم به هرمس خردمندترین خدایان را فراخوانیم و با دانش عالی شما، جسارت یک زن شناخته شده که اخیراً ظاهر شد و خدایان بزرگ را مسخره کرد، و اعمالشان را افسانه و حرف گزافه خواند، را سرکوب کنیم. به این ترتیب، شما حکمت سنتی خود را در برابر او به نمایش خواهید گذاشت، و شما شدیداً توسط مردم مورد تحسین قرار خواهید گرفت، و نیز از من پاداش بسیار دریافت خواهید کرد ".

 در نهایت تعداد قابل توجهی از سخنوران به دعوت پادشاه پاسخ دادند - صد و پنجاه نفر از بهترین و متخصص ترین سخنوران. پادشاه از قبل به آنها هشدار داد که به خوبی آماده باشند تا با کاترین به عنوان یک جنگجوی شجاع و سخنور قوی مقابله کنند و احساس اعتماد به نفس زیادی نداشته باشند که می خواهند در برابر صرفاً یک زن، رقابت کنند. پس از آن یکی از سخنوران شروع به لاف زدن کرد که هیچکس ممکن نیست بتواند آنها را شکست دهد، بدون اینکه متوجه باشند که همه آنها قرار است با زبانهای توهین آمیز و ناپاکشان با یک خادم پر از فیض خدا روبرو شوند. بنابراین پادشاه همه آنها را در آمفی تئاتر جمع کرد و بسیاری از غیرنظامیان به دنبال آن بودند تا نتیجه را ببینند. اما، درست قبل از اینکه او به آمفی تئاتر برده شود، فرشته مقرب میکائیل از آسمان به زمین آمد و به او گفت: ای دوشیزه، خادم خدا، مترس! از آنجا که - مشاهده خواهی کرد - خداوند به تو حکمتی مضاعف، برتر از آنچه داری به تو خواهد داد، و تو آن 150 سخنور را شکست خواهی داد. نه تنها آنها چیزهایی که می گویی را باور خواهند کرد، بلکه بسیاری از افراد دیگر نیز از طریق تو ایمان خواهند آورد، و تو تاج شهادت را از خدا دریافت خواهی کرد. "

فرستادگان رفتند و کاترین را به آمفی تئاتر آوردند، و بلافاصله او با سخنوری  متظاهر مواجه شد که با صدایی خشن از او پرسید: آیا تو همان کسی هستی که خیلی بی شرمانه به خدایان ما توهین می کند؟ اما او با صدای بسیار ملایم پاسخ داد: "من همان هستم؛ با این حال، من بدون هیچ گونه شرمساری - همانطور که گفتی - و بدون گستاخی، بلکه در عوض،ٍ مستقیماً و به راستی و صادقانه سخن می گویم." سخنور گفت:" اما هنگامی که شاعران آنها را "عالی" می نامند، تو - که حکمت آنان را چشیده ای و بسیار از آنها لذت برده ای - اکنون جرات می کنی زبان خود را بر علیه آنها چنین گستاخانه بچرخانی؟ "مشاجره در همین راستا ادامه یافت - با نقل قول های چاپلوسانه در مورد خدایانشان، در حالی که اشاره می کردند که آن شاعران هرگز از خداوند او در هیچ کجا ذکر نکرده اند. اما کاترین آیه های متداول از همان شاعران را نقل قول کرد، که، اگر چه آنها از صفت و عناوین مختلف برای خدایان استفاده کرده بودند، اما به هیچ وجه به آنها به عنوان خدایان اشاره نکرده بودند. علاوه بر این، او به سخنوران تمام ویژگی های نامشروع رفتارهای آن خدایان را یادآوری کرد: تقلب، فریب، فحشا، انتقام، طمع، قتل ... بعنوان اینکه خدای واقعی چنین نیست که اذعان می کند، او پیشگویی سخنور حکیم سیبیلا را نقل کرد، که در واقع تجسم مسیح را پیش بینی کرده بود، و همچنین خیانت به او و مصلوب شدنش را ...

او به طور گسترده ای در مورد تنها خدای حقیقی صحبت کرد، همه آنها را با دانش و حکمت خدا دادی خویش شگفت زده کرد، تا این که سخنور متظاهر سخنش را از یاد ببرد. اما با درک اینکه او به راحتی شکست خورده است، پادشاه فرمان داد که باقی سخنوران حکیم به بازجویی از کاترین ادامه دهند؛ با این حال، آنها از آن رقابت خارج شدند، اعلام کردند که قادر به رد کردن حقیقت استدلال های او نیستند، که همچنین پادشاه هتاک را شکست داده بود. سپس پادشاه دستور داد که یک آتش عظیم در مرکز شهر روشن کنند، جایی که همه سخنورهای ناموفق به عنوان مجازات برای شکست خود در آن زنده سوزانده شوند. هنگامی که آنها از تصمیم بی رحمانه پادشاه شنیدند، به کاترین التماس کردند که به خداوند دعا کند تا آنها را برای آنچه كه قبلا به طور ناخواسته انجام داده بودند ببخشاید، و آنها را شایسته تعمید مقدس بسازد. او به شدت از اعتراف و تصمیم آنان تکان خورد و به آنها اطمینان کامل داد که ایشان بدون شک توسط پادشاه حقیقی آسمان ​​پذیرفته خواهند شد و تعمید آنها آتشی خواهد بود که آنها را از گناهان گذشته شان پاک خواهد کرد.

پس از تسلی و برکت دادن آنها و رسم نشان صلیب بر روی پیشانی آنان، آنها در تاریخ 17 نوامبر برای مرگ، شهید شدن فرستاده شدند. هنگامی که در همان شب، برخی از شهروندان مومن به جمع آوری بقایای سوخته برای دفن پرداختند، آنها از منظره ای که دیدند شگفت زده شدند: اجساد هیچ یک از شهیدان توسط این آتش جهنمی تحت تأثیر قرار نگرفته بود و حتی هیچ مویی سوخته نشده بود. این معجزه بلافاصله باعث شد آنها به خدا ایمان بیاورند، به طوری که در بازگشت شان به خانه، شهیدان را به طور مناسب به خاک سپردند، بسیاری دیگر نیز با شنیدن این رویداد معجزه آسا به مسیح ایمان آوردند.

پادشاه به طور فزاینده ای در مورد تصمیم کاترین نگران بود و پس از آنکه با خرد او شکست خورد، تلاش کرد او را متقاعد سازد که به پرستش خدایان بزرگ سنتی - به خصوص هرمس - بازگردد، که ظاهراً به او هدیه ای از عقل و دانش فلسفی داده بود. اگر او اطاعت می کرد، پادشاه وعده داد که نیمی از قدرت پادشاهی خویش را به او بدهد و به همراه او سلطنت کند. اما او بلافاصله متوجه قصد او شد و بار دیگر او را به خاطر ریاکاری و استمرارش در پرستش بتهای شیطانی سرزنش کرد، و به او یادآوری کرد که او یک مسیحی است و در حال حاضر به عنوان عروس مسیح متعهد شده است و تصمیم گرفته است برای حفظ نام او باکره باقی بماند، حتی اگر به قیمت شکنجه شدن باشد.

پادشاه به تهدید کردن او متوسل شد، اما کاترین پاسخ داد که شهادتش تنها مردم بیشتری را به ایمان می آورد. با این حال خشم پادشاه حتی بیشتر شد. او دستور داد که لباس های فاخر او کنده شود و بی رحمانه شلاق زده شود. برای بیش از دو ساعت او در سراسر بدنش مورد ضرب و شتم قرار گرفت و خون او زمین را قرمز کرد، اما او همچنان پایدارباقی ماند، که ناظران از شجاعت او شگفت زده شده بودند. همان شب، آن هیولا دستور داد که او را بدون آب و غذا برای دوازده روز در زندان بگذارند، تا او آگاه شود که چه نوع شکنجه ای پیش رو دارد.

فاوستینا، همسر پادشاه، مشتاقانه آرزوی دیدار با قدیس را داشت، زیرا پس از دانستن فضایل و دستاوردهای او، عاشق او شده بود. اما او همچنین به دلیل رویائی که دربارۀ قدیس دیده بود، برای ملاقات با او برانگیخته شده بود. یک روز هنگامی که پادشاه تصمیم گرفت برای چند روز شهرش را ترک کند و به حومه شهر برود، فاوستینا تصمیم گرفت به همراه یک نجیب زاده بسیار مهم - یک دوست وفادار و قابل اعتماد پادشاه، به نام پورفیریون، به ملاقات قدیس برود. فاوستینا رویای خود را برای او افشا کرد: "شب گذشته، من در رویایی کاترین را دیدم، که در میان بسیاری از باکره های جوان و زیبا، با جامه ای سفید نشسته بود، و از چهره اش نوری درخشان تابان بود، که ممکن نبود مستقیم بتوان به او نگاه کرد. با این حال، او به من نزدیک شد، تاج طلایی را روی سر من گذاشت و گفت که خداوند عیسی مسیح این تاج را برای من فرستاده است. من شدیداً نیاز دارم که او را ببینم، به حدی که نمی توانم آرام بمانم. پس، لطفا اقدامات لازم را برای من انجام دهید تا بتوانم او را ملاقات کنم. "پروفیریون وفادار، اطمینان داد که به او کمک خواهد کرد.

 شب هنگام پروفیریون 200 سرباز را با خود برد و ملکه را تا زندان همراهی کرد. او همچنین پولش را با خود برداشت تا به زندان بانان رشوه دهد که درهای زندان را باز کنند. اما هنگامی که درب سلول باز شد و ملکه عالی نسب، چهره ای که بسیار مشتاق دیدارش بود را دید که با نور الهی می درخشید، او در حالی که اشک می ریخت به پای قدیس افتاد و گفت: حال من خودم را ملکه ای خوشبخت و برکت یافته می دانم زیرا من وجود سلطنتی و الهی تو را دیده ام و حتی اگر این به قیمت زندگی ام باشد، ناراحت نخواهم شد. قدیس او را تأیید کرد و گفت: شما خوشبخت هستید، ملکه من، چون من می توانم فرشتگان مقدس را ببینم که تاج طلایی را روی سرتان می گذارند که بعد از سه روز آنرا دریافت خواهید کرد، هنگامی که در برابر مجازات هایی که به مدت کوتاهی در انتظار شما هستند، صبر و شکیبایی نشان می دهید. پس از آن، شما برای همیشه با خداوند خواهید بود. "

 ملکه اعتراف کرد که او از شکنجه هایی که در انتظارش هست، و همچنین از شوهر بی رحم خود، پادشاه، می ترسد، اما قدیس او را تسلی داد که تنها برای مدت کوتاهی درد خواهد کشید، زیرا مسیح در قلب او قرار دارد و به او شجاعت می دهد . با مشاهده این صحنه ها، پروفیربون شروع به پرسش در مورد مسیح و امتیازاتی که در انتظار ایمان داران است زمانی که آنها خود را به او اختصاص می دهند، کرد. چرا که به عنوان یک سرباز، او هرگز در مورد مسیح نشنیده بود؛ کاترین با او به طرز قانع کننده ای صحبت کرد، که بلافاصله او بیش از حد از آن لذت برد و به ایمان خود به مسیح اعتراف کرد.

در عین حال، خداوند، به عنوان پدری مراقب، کاترین را در این روزها با موقعیت وحشتناکش ترک نکرد، بلکه هر روز غذای او را با کبوتری می فرستاد. سپس خداوند، در جلال خود و همراه با میزبانی فرشتگان خود، او را ملاقات کرد و به منظور تقویت بیشترش به اوگفت: "دختر محبوب من، ترسان مباش، چونکه من با تو هستم. هیچ شکنجه ای بر تو تاثیر نمی گذارد در عوض، به خاطر صبر و شکیبایی ات بسیاری از روح ها به نزد من باز می گردند و تو سزاوار تاج و ثروت بسیاری می شوی. "

 این سخنان خداوند به کاترین در شب آخر زندان او بود. صبح روز بعد پادشاه دستور داد که کاترین نزد او آورده شود. چقدر او و نیز دیگر حاضران شگفت زده شدند، زمانی که آنها دیدند قدیس بسیار درخشنده و زیبا وارد اتاق شد! پادشاه بلافاصله فکر کرد که یکی از نگهبانان حتما به او مخفیانه غذا داده است، که به همین دلیل پس از گذشت چند روز از گرسنگی رنج نکشیده و لاغر نشده است، و هیچ از زیبایی او کاسته نشده است، بنابراین تصمیم گرفت نگهبانان را مجازات کند. برای جلوگیری از مجازات غیر منصفانه آنها، کاترین به پادشاه حقیقت را در مورد اقامت خود در زندان به او گفت - که خود مسیح، که از همه خادمان وفادارش مراقبت می کند - به طور معجزه آسایی غذای او فرستاده می شد. اما پادشاه پس از دیدن چنین زیبایی، تصمیم گرفت تا دوباره او را آزمایش کند و با تملق و وعده به او گفت که شخصی مانند او سزاوار حکومت پادشاهی است. اگر او موافقت می کرد که به "خدایان" سنتی قربانی بگذراند، او ملکه می شد و صاحب زندگی لوکسی می شد؛ علاوه بر این، حیف بود چنین زیبایی تباه شود.

پاسخ قدیس چنین بود: "من تنها خاک و رُس هستم؛ هر گونه زیبایی از بین می رود و ناپدید می شود مانند یک رویا - یا به علت بیماری یا پیری - و یا در نهایت، با مرگ. بنابراین، نیازی نیست شما در مورد زیبایی من نگران باشید. "

 در حالی که این گفتگو در حال وقوع بود، یک شخص خاص دربار پادشاه، به نام هورساسادان، که شخصیتی بسیار ظالمانه و حیله گر داشت، در فکر منفعت چیزی برای خدمت کردن به پادشاه بود. او به پادشاه از ابزار خاصی برای شکنجه گفت که یا قدیس را شکست می دهد، یا حداقل باعث مرگ بسیار دشواری برای او می شود. بنابراین او دستور ساخت یک چرخ در یک محور مشترک و یک بالگرد در بالای سطح آن و در لبه بیرونی هر چرخ کار گذاشتن اشیاء فلزی مختلف مانند تیغه های نوک تیز آهنی، را داد. هر جفت چرخ ها در جهت مخالف قرار گرفته بودند و بدن قربانی بین آنها قرار می گرفت، به طوری که جسم قربانی به تدریج توسط چرخ های چرخان ریز ریز شود. پادشاه این ایده را تصویب کرد و انتظار داشت که کاترین با دانستن اینکه چه نوع شکنجه ای در انتظار اوست، نظرش را عوض کند.

 دستگاه کشنده در عرض سه روز آماده شد. قدیس را در مقابل آن آوردند و جلادها به شدت شروع به چرخاندن چرخ ها کردند، به امید اینکه او را برای تغییر نظرش بترسانند. پادشاه هم او را تهدید کرد که اگر تصمیم نگیرد که توبه کند با این شکنجه وحشتناک مواجه خواهد شد، اما او استوار در برابر تهدیدات مرگبار بی اعتنا باقی ماند. با این حال، فیض خدا او را رها نکرد. هنگامی که او را بین دو چرخ بستند، اتصالات به طرز معجزه آسایی، توسط فرشته ای که از جانب خدا فرستاده شده بود، شل شد و او آزاد و دست نخورده باقی ماند. در مورد دستگاه نیز چرخ ها بطور ناگهانی خارج از کنترل شروع به چرخیدن و شکستن کردند و اجزایش در همه جهات پراکنده شد، و بسیاری از ناظران هتاک که برای "لذت بردن" از اعدام خونین آمده بودند کشته شدند.

 با اطلاع از آنچه که رخ داده بود، ملکه از اتاقش بیرون آمد و پادشاه را در برابر همه به شدت سرزنش کرد و به او گفت که چقدر ابله است که سعی در مبارزه علیه خدای زنده دارد و به شیوه ای بسیار ظالمانه می خواهد خادم برگزیده اش را شکنجه کند. او با شگفت زده شدن از این حمله غیرمنتظره توسط همسرش، به طور موقت از کاترین روی برگرداند و با نادیده گرفتن رابطه زناشویی خود با ملکه، دستور داد که سینه های او را با ابزار ویژه شکنجه گری قطع کنند. اما او تنها با اطمینان از اینکه شهادتش او را در آسمان ​​پذیرفته می کند، شادی کرد. تماشاچیان رنج وحشتناکی را تحمل می کردند، زیرا خونش بر زمین جاری شد، اما پادشاه هیچ احساس تاسفی برای او نداشت. در عوض، در خشم دیوانه وارش، دستور بریدن سر او را داد. در آخرین لحظات رنج کشیدنش، ملکه از کاترین خواست که برای او دعا کند. کاترین او را تسلی داد و به او اطمینان بخشید که خیلی زود مسیح از او در ملکوتش استقبال خواهد کرد. در 23 نوامبر سر او بریده شد. آن شب پروفیریون با برخی از سربازان مورد اعتمادش رفت و بدن مقدس او گرفت و تدفینی مناسب انجام داد.

روز بعد پادشاه می خواست مسئولین را مجازات کند. با این حال، پروفیریون خود را معرفی کرد، و اعتراف کرد که او و همراهانش مسیحی شده اند. پادشاه به دلیل اینکه نمی توانست این توهین اضافی و از دست دادن یکی از دوستان مورد اعتماد و سربازان وفادارش را تحمل کند، از مردان درباره خیانتشان سوال کرد، اما پورفیریون از طرف آنها به عنوان رهبر و به عنوان مسئول تصمیم گیری آنها صحبت کرد. این امر پادشاه را بیش از حد خشمگین کرد، بنابراین او در 24 نوامبر دستور داد که سر همه آنها قطع شود. این تحقق هشدار اصلی کاترین به پادشاه بود که بسیاری از مردم کاخ او نیز به مسیح ایمان خواهند آورد.

در 25 نوامبر، کاترین به حضور پادشاه آورده شد، که رسماً او را به دلیل خیانت همسرش، از دست دادن سربازان مورد اعتمادش و دوست نزدیکش پورفیریون، و نیز غم و اندوه خود، متهم کرد. در آخرین تلاش برای بازگرداندن او به بت پرستی، پادشاه سعی کرد با تملق بیشتر او را ترغیب کند، با کلمات مهربان و وعده اینکه او را قانوناً ملکه می کند و هرگز او را ناراحت نخواهد کرد. پادشاه دیوانه یک بار دیگر با حالت بدون تغییر او مواجه شد، و دستور داد که کاترین، خارج از محدوده شهر، سر بریده شود. او توسط سربازان به محل اعدامش منتقل شد، اما بسیاری از مردم برای مرگ ناگهانی چنین موجودی زیبا، عاقل، تحصیل کرده و نجیب می گریستند و او را دنبال می کردند. با این حال او آنها را برای عزاداری بی فایده شان سرزنش کرد، و به آنها گفت که او می رود تا به زودی با خداوند محبوب خود عیسی مسیح باشد، و باید برای کسانی که مسیح را به عنوان نجات دهنده خود نپذیرفته اند، افسوس خورد و نه برای او.

لحظات قبل از اعدامش، شهید مقدس دعایی پر از اشتیاق به خداوندش، عیسی مسیح عرضه کرد، از او برای صبر و شکیبایی که به او داده بود، و هدایتی که از خداوند دریافت کرده بود، سپاسگزاری کرد. او برای خودش و برای کسانی که نمی دانستند چه کار می کنند، طلب آمرزش کرد، و در نهایت، از خداوند خواست تا به او اطمینان دهد که بدن وفادار او برای کسانی که می خواهند از آن سوء استفاده کند، نامرئی شود و آن را محافظت کند و در هر کجا که او تصمیم به قرار دادنش دارد، دست نخورده باقی بماند. او همچنین دعا کرد که آرزوهای همه کسانی را که به نام او دعا می کنند، را اعطا فرماید.

 به محض این که دعایش به پایان رسید، او به جلاد گفت کارش را انجام دهد. در 25 نوامبر، در سال 305 میلادی سر او با ضربه شمشیر زده شد. اما حتی پس از آن، خداوند تصمیم گرفت تا به قدیس خود و شهادت او، با معجزاتی، احترام بگذارد. همانطور که سرش از بدنش قطع شد، تماشاچیان متوجه مایعی شدند که از آن جاری شد، که مانند شیر سفید بود و نه مثل خون. در همان لحظه، بدن مقدس او توسط فرشتگان برداشته شد، که آن را به بالای کوه سینا بردند و در تاریخی بسیار بعد از آن کشف شد که هنوز دست نخورده بود.

                                                  **************

در 25 نوامبر، همچنین توسط کلیسای ارتدوکس 150 سخنوری که توسط آتش اعدام شدند، به یاد آورده می شوند. و همچنین ملکه، که بخاطر ایمان خود به مسیح سر زده شد، و دوست پادشاه و فرمانده ارتش پروفیریون، همراه با 200 سرباز خود که برای اعتراف به ایمانشان به مسیح سر بریده شدند.

 

Apolytikion (سرود ستایشی)

عروس بسیار مشهور مسیح بگذار ستایش کنیم:

 کاترین الهی و قدیس حامی از سینا،

یاری دهنده ما و محافظ ما؛

او از طریق قدرت روح القدس

 ظاهر فریبنده هتاکان را فرونشاند

و اکنون، به عنوان یک شهید تاج گذاری شده

او خواستار رحمت عالی برای همگان است.   

 

                                                  **************