بیوگرافی کوتاه از پیر پایسیوس

http://oodegr.com/english/biographies/newteroi/paisios1.htm : منبع

 

 

 

پیر پایسیوس در روز قدیس آنا، 25 جولای 1924، در فارسای کاپادوکیا، آسیای صغیر متولد شد. پدرش پرودروموس، یک مرد مذهبی، شهردار فارسا بود. او با حس قوی وطن پرستی اش توصیف شده بود و زندگی او چندین بار توسط ستزها، که تهدیدی دائمی برای شهر فارسا بودند، تهدید شده بود. پرودروموس احساس افتخار عمیق و عشق به پدر آرسنیوس، پدر روحانی خانواده داشت؛ او اخیراً توسط کلیسا به دلیل معجزات متعددی که حتی قبل از وفات وی نیز رخ داده بود، در زمره قدیسین شمرده شده است. پرودروموس تحت تاثیر زندگی معجزه آسای قدیس آرسنیوس قرار گرفته بود، او دفترچه ای را نگهداری می کرد که در آن معجزه های قدیس را که یا او شنیده بود، یا خود تجربه کرده بود، به نفع فرزندانش و خودش ثبت می کرد. مادر پیر، اُلامبیا نامیده می شد و او نه برادر و خواهر داشت.

در 7 اوت 1924، یک هفته قبل از مهاجرت بزرگ از فارسا (ترکیه) به یونان، قدیس آرسنیوس تصمیم گرفت که تمامی فرزندان از جمله پسر پرودروموس را تعمید دهد. گفته می شود بر طبق رسم یونان باستان، قرار بود پسر پس از پدربزرگش، کریستوس نامیده شود. با این حال، پدر آرسنیوس این نام را برای او نپذیرفت، بخاطر اینکه می خواست نام خود را به او بدهد. بنابراین، او به والدینش گفت: "من درک می کنم که شما می خواهید یکی را جای پای پدربزرگش بگذارید. آیا من نیز نباید بخواهم که یک راهب را جای خودم بگذارم؟ سپس او روی به مادر خوانده اش کرد و گفت: آرسنیوس نام او خواهد بود! بنابراین، قدیس آرسنیوس برگزیدگی پیر را که از دوران کودکی اش ، برای تبدیل شدن به ظرف روح القدس انتخاب شده بود، پیش بینی کرده بود.

 در 14 سپتامبر 1924، روز بلند کردن صلیب مقدس، پس از بسیاری از سختی ها، بلاخره مهاجران از فارسا به بندر پیرائیوس، یونان رسیدند. آنها به مدت سه هفته در پیرائیوس ماندند و سپس به جزیره کورفو رفتند، جایی که آنها به طور موقت در یک مکان به نام کاسترو مستقر شدند. قدیس آرسنیوس، همانطور که خودش پیش بینی کرده بود، فقط برای چهل روز در جزیره زندگی کرد. در 10 نوامبر، در سن هشتاد سالگی، آرامید، و آرسنیوس جوان را که بعدها پایسیوس نامیده شد را به عنوان یک جانشین شایسته و وارث ثروت روحانی خود، ترک کرد.

 آرسنیوس جوان و خانواده اش یک سال و نیم را در جزیره کورفو گذرانده و سپس به روستایی نزدیکی اگومنیتسا (شمال شرقی یونان) نقل مکان کردند. مقصد نهایی آنها شهر کُنیتسا در اپیروس بود. قلب و ذهن آرسنیوس جوان کاملاً تحت تسلط مسیح و مریم باکره و تمایل قوی او برای تبدیل شدن به یک راهب در زندگی اش بود. او عاشق راه رفتن در جنگل و دعا کردن در تمام طول روز و نگهداشتن یک صلیب چوبی ساخته خودش، بود.

پس از اتمام تحصیلات ابتدایی، تا زمان خدمت سربازی او به عنوان نجار در کُنیتسا کار می کرد. به عنوان یک مرد دعا، او نیز یک شخص بسیار حساس و دوست داشتنی بود. هنگامی که کسی از دنیا می رفت و او به ساخت تابوت اقدام می کرد، هرگز از بستگان متوفی پول دریافت نمی کرد. در انجام این کار، او به روش خود، در کاهش درد و غم ایشان کمک می کرد.

در سال 1945، او در ارتش به سر می برد، جایی که او از نظر اخلاقی و شجاعتش برجسته بود. او همیشه می خواست در خط مقدم باشد و یا در خطرناک ترین عملیات قرار گیرد، چرا که او می خواست ابتدا زندگی خود را در معرض خطر قرار دهد. او به ویژه در مورد سربازان همجنس خود که ازدواج کرده و فرزندان داشتند، نگران بود. او به آنها می گفت: " همسر و فرزندانتان برای شما انتظار می کشند، در حالی که من هیچ کسی را ندارم؛ من آزاد هستم. "چندین بار، او تقریبا زندگی خود را به خطر انداخت تا شخص دیگری را نجات دهد. او برای بخش عمده ای از خدمات نظامی اش در بخش ارتباطات خدمت کرد. در سال 1949 او از ارتش مرخص شد.

 

سال های اول زندگی زاهدانه پیر

پس از پایان خدمت سربازی او بلافاصله به کوه آتوس رفت، زیرا او از قبل تصمیم گرفته بود که به یک راهب تبدیل شود. با این حال، او فقط چند ماه آنجا ماند، زیرا ذهن او با آینده خواهرانش که هنوز ازدواج نکرده بودند، مشغول بود. بنابراین، او آنجا را ترک کرد تا برای مدت کوتاهی به خانواده اش بازگردد.

در سال 1950، او به کوه آتوس بازگشت. او نخستین شب خود را در حجره قدیس یوحنای متکلم که متعلق به صومعه بزرگ لارا واقع در نزدیکی کریس بود گذراند. سپس او به اسکیت قدیس پانتلیمون در حجره ورودی حامل مقدس خداوند رفت، جایی که در آن پدر کریل اقامت داشت، که شخصی بسیار روحانی و زاهدی پرهیزکار بود. بعدها، پدر کریل راهب بزرگ صومعۀ  کوتلوموسیو شد.

تلاش های وظیفه شناسانه پدر کریل در روزه گرفتن و دعاهای شب، بسیار موجب بهره مندی آرسنیوس جوان شد، که آرزو داشت برای بقیه عمر خود در کنار او باشد. متاسفانه شرایط به او اجازه انجام این کار را نداد. پدر کریل او را به صومعه اسفيگمنو فرستاد، مکانی مهمان نواز که هنوز در جنبش تقویم قديمی درگير نبود. او برای اولین بار در سال 1950 در آنجا پا گذاشت و در سال 1954 او راهبی سر تراشیده بود. نام جدید او در این زمان آورکیوس بود.

 آورکیوس جوان در پرستش و اطاعت اشتیاق بسیاری نشان می داد. هنگامی که تمام راهبان در وظایف مختلف جمعی دخیل بودند، او سعی می کرد که تنها و آرام بماند تا بتواند دعا کند. به عنوان مثال، زمانی که همه در باغ های زیتون کار می کردند، او یک صد متر دور باقی می ماند، و در حالی که با وجدان به انجام وظیفه خود می پرداخت، در عین حال در حالت تفکر روحانی بود.

 او به طور کامل زندگی قدیسان کلیسای مان را مطالعه می کرد، جرونیکان (مجموعه ای از داستان های کوتاه و سخنان حکیمانه از پدران صحرا) و کتاب قدیس اسحاق از سوریه؛ همیشه کتاب او را در زیر بالش خود نگه می داشت. هنگامی که آورکیوس وظیفه اش (تعیین شده توسط صومعه) را انجام می داد، او به حجره خود برای استراحت نمی رفت. در عوض، او به بقیه راهبان کمک می کرد تا سریعتر وظایف خود را انجام دهند. او نمی توانست از امتیاز لذت بردن صلح و آرامش حجره خود بهره مند شود، در حالی که دیگران هنوز داشتند تا دیر وقت کار می کردند. او خدمات خود را به ضعیفترین افراد ارائه می داد و از کسانی که زمان را در کارهای بیهوده هدر می دادند اجتناب می کرد. او همه را بدون تمایز عاشقانه دوست داشت و با فروتنی از همه آنها اطاعت می کرد، و همیشه خود را کم اهمیت ترین فرد در نظر می گرفت.

 آورکیوس به قضاوت و یا اراده خود اعتماد نداشت. او بدون هیچ گونه تردید از پدر روحانی خود در مورد همه چیز مشاوره می گرفت. او همیشه به خدا دعا می کرد تا او را آگاه سازد، پس او را بر اساس اراده خود هدایت نماید.

قلب او پر از قدردانی بود، زیرا او همیشه در مورد همه کارهای خوبی که خدا برای او و سایر نقاط جهان انجام می داد، فکر می کرد. عشق او به خدا، ناشی از قدردانی درونی او بود، که به طور مداوم همراه با نمازهای مستحکم و مستمرش رشد می کرد. خوشبختانه تنها هدف قلب او، این بود که حداقل به خیرخواهی خدا پاسخ دهد. او معتقد بود که فیض خدا تنها دلیل هر نیکی است؛ برای هر شری، او خود را با احساس عمیق فروتنی اش سرزنش می کرد. هنگامی که او می دید کسی به گناه افتاده است و حاضر به توبه نیست و یا هیچ اعتقادی به خدا ندارد، او فکر می کرد: "این تقصیر من است که یکی از برادرانم خود را در این وضعیت دشوار یافته است. اگر من بر اساس اراده مسیح عمل می کردم، پس او به دعاهای من گوش فرا می داد و برادر من در این وضعیت ناخوشایند نمی بود. وضعیت حقیر من باعث بدبختی برادرم می شود." او همیشه اینطور فکر می کرد و سعی می کرد تا مشکلات دنیا را به خود اختصاص دهد. او به طور مداوم به خدا دعا می کرد تا به همه مردمی که به طور غریزی فکر می کرد، به علت سهل انگاری و راحت طلبی خودش رنج می برند، کمک کند. خداوند، که به همه مردم فروتن گوش فرا می دهد، همیشه به دعاهای آورکیوس که از قلب سوزانش، قلبی پر از سپاس گذاری و فروتنی جاری می شد، پاسخ می داد.

آورکیوس دوست داشت به دیدار بزرگان و پدران روحانی، که پر از فیض و روح خدا بودند، برود؛ او عاشق درخواست برکت و گوش دادن به توصیه های روحانی آنان بود. روح خالص و کودکانه اش، بدون هیچ گونه تردید یا دو دلی، هر آنچه که از این بزرگان می شنید را می پذیرفت، به اصطلاح "گل های زیبای" مریم باکره بود. او با تمام وجود به آنها اعتقاد داشت و هرگز سخنان آنها را با عبور از غربال منطق خود، مورد بررسی قرار نمی داد. در عوض، او با فروتنی روش فکری خود و یا تحقیقات منطقی خود را ترک می کرد و با ایمان از نصیحت آنان پیروی می کرد. او به خوبی می دانست که نباید سعی کند از درک عقلی خود برای درک مسائل روحانی استفاده کند؛ این همانند تلاش برای گرفتن هوا با دست انسان است.

 در حالی که او هنوز جوان بود، از راهبان بسیاری دیدن کرد و مانند یک زنبور عسل او "گرده روحانی" آنها را جمع آوری می کرد تا بعداً "عسل روحانی" خود را تولید کند، تا بسیاری از مردمی که در غم و اندوه بودند قادر به چشیدن آن باشند.

در سال 1954، شرایطش (و همچنین توصیه پدر روحانی او) منجر شد که او صومعه اسفیگمنو را ترک کند، تا به صومعه فیلوتئو برود، جایی که عموی وی نیز یک راهب بود. در آن زمان صومعه منحصر به فرد بود. آورکیوس شاگرد پدر سمیون شد که یک مرد بسیار محترم بود. در سال 1956، پدر سیمون به آورکیوس صفت کوچک و نام جدیدش، پایسیوس را داد، به افتخار اسقف اعظم پایسیوس ب. سزارین، که همچنین از شهر فارسا در کاپادوکیا آمد.

در صومعه فیلوتئو، او با پیر آگوستین زاهد آشنا شد، که در حجره صومعه فیلوتئو "ورودی حامل مقدس خداوند" اقامت داشت. از ساده دلی و فروتنی او، پیر بسیار بهره برد.

پیر پایسیوس به مبارزات روحانی خود ادامه داد و همیشه به هر صورتی که می توانست به راهبان صومعه کمک می کرد. در ادامه حادثه ای است که تمایل قوی پیر را به طور مداوم برای کمک به دیگران نشان می دهد. یکی از راهبان گناهی را مرتکب شده بود، اما خجالت می کشید تا اعتراف کند. در نتیجه، او خود را کنار کشید و در ناامیدی شروع کرد به خودکشی فکر کردن. پیر وضعیت او را پیش بینی کرد و سعی کرد به او کمک کند. یک روز پیر او را تنها یافت و شروع به صحبت کردن در مورد گناهان خود کرد، و عمداً به همان گناهی که او هم در آن افتاده بود، اشاره کرد. متأسفانه، راهب به تلاش های پیر برای اینکه او به اعتراف برود واکنش منفی نشان داد. در عوض، او شروع کرد به اطراف صومعه رفتن و به همه گفت که پایسیوس، که شما آن را دوست دارید و ستایش می کنید، یک فرد بسیار گناهکار است و کلمه به کلمه حرفهایی را که پیر به او گفته بود را گزارش داد. البته پدر پایسیوس سعی نکرد که برای خود بهانه ای پیدا کند، و راهبانی که نیت های با محبت و مراقب او را درک کردند، عمل او را توجیه کردند و او را برای آن تحسین کردند.

او روزانه برای پاکسازی روح خود تلاش می کرد. او چیزی از خدا درخواست نمی کرد، زیرا او به خوبی می دانست که خدا از طریق اسرار تعمید مقدس با ارزش ترین چیز در دنیا، فیض روح القدس را به او داده است. او به استعدادها و عطایای دیگران حسادت نمی کرد، زیرا او می دانست که از طریق تعمید مقدس، خدا همان ها را نیز به او داده است. او نیز به آنها افتخار نمی کرد، زیرا با اینکه می دانست که این عطایا را دارد، اعتراف کرد که از طریق اشتیاق و فروتنی اش آنها عطیه فیض خدا به او می باشند که آن را در اسرع وقت ممکن می سازد. به همین دلیل، او به طور مداوم به دنبال تصفیه روح خود بود.

او هر ردی از افکار بد یا تمایلات منفی را از روح خود پاک کرد و در جای آنها چیزهای خوب و مثبت را کاشت. دیدن اینکه چگونه بدون هیچ گونه تلاش، او همیشه افکار خوب و مثبت را برای هر نوع موقعیتی به وجود می آورد، بسیار جالب بود، مهم نبود چقدر سخت و پیچیده باشد؛ زیرا او اجازه می داد فیض خدا که مشتاق و صبور است از جانب او عمل کند. پس از آن او می توانست ماهرانه نواقص و اشتباهات دیگران را پوشش دهد، همانطور که در رویداد زیر آشکار است:

در یکی از صومعه ها، راهبی بود که داستان های فریبنده ای پخش می کرد. بازدیدکنندگانی، که داستان ها را شنیدند، افترا زدند و از پیر پرسیدند: "پدر پایسیوس، یکی از راهبان این صومعه، داستان های عجیب و غریبی می گوید. دقیقاً چه اتفاقی دارد می افتد؟ پیر بلافاصله جواب داد: مراقب باشید دیگران را قضاوت نکنید، زیرا برادر ما یک مؤمن است؛ هنگامی که صومعه بازدید کننده دارد، او وانمود می کند که برای مسیح نادان است، تا خداوند به او پاداش بدهد. پاسخ پیر بازدید کنندگان را آرام کرد.

قلب مهربان او به تدریج همه را در آغوش می گرفت و محافظت می کرد، به همان شیوه ای که خدا با مبادی آداب تمام گناهان ما را می پوشاند، به طوری که آنها در معرض دید دنیا قرار نگیرد. در حالیکه او در صومعه فیلوتئو بود، او از پدر کریل در اسکیت او بازدید می کرد و در مورد موضوعات مختلف از او مشاوره می گرفت. پدر کریل، با فیض خدا، به پیر بسیار کمک کرد. اغلب، او حتی قبل از اینکه پیر فرصتی برای مطرح کردن مشکلاتش داشته باشد، راه حل هایی دربارۀ آنها به او ارائه می داد. او تقریبا همیشه توسط خدا از ورود او مطلع بود و پاسخ ها را آماده کرده بود. گاهی اوقات حتی در یکی از کتابهایش پاسخ او را پیدا می کرد و زیر آن خط می کشید تا این موضوع را به پدر پایسیوس نشان دهد. پیر تحسینش را ابراز می کرد و پس از درخواست برکت از او، پر از شادی و بهره روحانی می رفت.

در سال 1958 از پیر خواسته شد که کوه آتوس را ترک کند و به کونتیسا در استومیو برود تا به محفاظت از این منطقه در برابر تبلیغ های پروتستان کمک کند. همانطور که او احساس کرد این واقعاً خواست خداست، او به استومیو رفت که در صومعه ولادت حامل مقدس خداوند ساکن شود. با کمک فیض خدا، او به بسیاری از مردم کمک کرد. در سال 1962، به دلایل روحانی، او برای رفتن به سینا راهی شد، جایی که او در حجره های مقدس گلکسیون و اپیستیمی ماند و از نظر روحانی مردم بسیاری را در این منطقه پرورش داد. او در طول روز ساعات بسیاری را برای حکاکی مقالات بر چوب می گذاشت. پس از فروش آنها، او غذا می خرید و به آنها می داد.

در سال 1964 او سینا را ترک کرد و به کوه آتوس بازگشت، جایی که او در اسکیت ایویرون در حجره فرشتگان مقرب مستقر شد. در سال 1966، بیمار شد و چند ماه در بیمارستان پاپانیکولای در تسالونیکی بستری شد. او تحت عمل جراحی قرار گرفت و بخش بزرگی از شش هایش را برداشتند.

 

آشنایی او با صومعه قدیس یوحنای متکلم

در اینجا، می خواهم توضیح دهم که چگونه آینده نگری خدا باعث شد که پدر پایسیوس با راهبان صومعه قدیس یوحنای متکلم آشنا شود. پیر برای جراحی نیاز به خون زیادی داشت. او هیچ خویشاوندی در اطراف خود نداشت (همانطور که خودش آرزو میکرد) و گروهی از راهبه های تازه کار، خون خود را به همان اندازه که مورد نیاز بود، اهدا کردند. او از حمایت ایشان بسیار سپاسگزار بود. او می خواست قدردانی خود را عمیقاً ابراز کند و می گفت که حمایت مهربانانه آنها شبیه یک ژاکت پشمی بود که بدن برهنه اش را در بر گرفت. او آرزو می کرد که آن را بیرون بیاورد و به عنوان بیان قدردانی خالصش آنرا در عوض به آنها تقدیم کند.

او با راهبه هایی که در تلاش برای ساختن صومعۀ خود با مشکلاتی رو به رو بودند مواجه شد. بنابراین، او شخصاً ابتکار عمل خود را برای یافتن یک منطقه مناسب برای ساخت آن آغاز کرد. او به هر طریقی که می توانست کمک کرد؛ همراه با پایه های ساختمان، پایه های روحانی خود را با ارائه دستورالعمل برای عملکرد مناسب صومعه گذاشت. بدین ترتیب، پیر ارتباط قوی با صومعه قدیس یوحنای متکلم برقرار کرد و تا زمان وفاتش آنجا ماند. در اواخر سال 1967، او به کاتوناکیای کوه آتوس رفت و در حجره یپاتیوس لارا مستقر شد. در زندگی تنها در این منطقه متروکه، او بارها و بارها شاهد حضور و تسلی خداوند بود که به رشد روحانی او کمک کرد و او را قادر ساخت تا هزاران نفر را که در معرض درد و رنج بودند تسلی دهد.

 

در صومعه استاورونیکیدا

پدر پایسیوس در سال 1968 به صومعه استاورونیکیدا رفت، جایی که او در بازسازی خود با ارائه کارگری و مشاوره روحانی کمک کرد. در حجره صلیب مقدس صومعه استاورونیکیدا، واقع در نزدیکی، پدر تیکان زاهد، که او نیز پدر روحانی بود، زندگی می کرد. ( پدر تیکان در سال 1884 در نوویای میهالوسکا در روسیه متولد شد، او مردی بسیار با استعداد بود و زاهدانه زندگی می کرد). پیر پایسیوس اغلب برای مشاوره روحانی از او دیدار کرد و در سرویس لیتورجی با خواندن سرود کمک می کرد. اغلب اوقات این سرویس در خلسه روحانی بود که بعضی اوقات نیم ساعت طول میکشید. همانطور که خودش اعتراف کرد، شاهد فرامین فرشتگان، کروبی بود که خدا را جلال می دادند. پدر تیکان، سر پیر پایسیوس را تراشید و به او صفت پیر و فرشته گونه را داد.

هنگامی که پدر تیکان زندگی خود را به پایان می رسانید، (ده روز قبل از درگذشت خود)، او از پیر خواست که در کنار او باقی بماند و از او مراقبت کند. پایسیوس با از خود گذشتگی بسیار به پدر تیکان خدمت کرد، هر چیزی که می توانست باعث آسودگی او شود را ارائه کرد. پدر تیکان به او گفت: "پایسیوس، محبت ما ارزشمند است. پایسیوس عزیز من، فرزندم، عشق ما تا ابد ادامه خواهد داشت." او از پایسیوس خواست که بعد از مرگش در حجره او باقی بماند و وعده داد که هر ساله از او دیدار کند. پدر تیکان در تاریخ 10 سپتامبر 1968، دو روز پس از جشن ولادت حامل مقدس خداوند، همانطور که خود پیش بینی کرده بود، به خوبی مجهز و آماده به سفر ابدیت رفت.

بر طبق درخواست پدر تیکان، پدر پایسیوس در حجره صلیب مقدس مستقر شد، جایی که او تا سال 1979 ساکن بود.

   

در سلول پاناگیدا

در 13 مه 1979، پدر پایسیوس به صومعه کوتلوموسیو رفت، که در آنجا او به عنوان یک راهب ثبت نام کرد. او پس از اینکه، زاویۀ پاناگیدا (ولادت حامل مقدس خداوند) تبدیل به یک حجره شد، در آن مستقر شد.

در حالی که در پاناگیدا زندگی می کرد، پیر به بسیاری از روح های مضطرب کمک می کرد. تمام روز از سحر تا غروب آفتاب، او به مردم مشاوره می داد، تسلی و راه حل ارائه می داد، غم و اندوه آنها را بر می داشت و روح آنان را با ایمان، امید و عشق به خدا پر می کرد. او روز را به مردم و شب را به خدا اختصاص می داد. او می توانست تنها برای 2-3 ساعت صبح زود به استراحت بپردازد، تا قادر باشد خستگی روز را برطرف نماید. در طول شب، او بخشی از زمان را به خواندن نامه هایی که روزانه به وسیله ده ها نفر دریافت می کرد، صرف می کرد.

پیر با محتویات نامه ها و آنچه بازدیدکنندگان به او می گفتند ناراحت بود. تقریبا همیشه، مردم درباره ازدواج های شکست خورده، بیماری های روانی یا مرگ ناشی از سرطان صحبت می کردند. پیر پایسیوس به یک آهن ربای روحانی تبدیل شده بود که غم و اندوه و رنج مردم را بیرون می کشید.

خستگی ذهنی و درد بازدیدکنندگان، و روح بسیار حساسش، موجب خستگی فیزیکی و ناخوشی که ناشی از تعداد زیاد بازدیدکنندگان روزانه شد و همچنین نمازهای بی وقفه وی به ضعف جسمانی و آسیب پذیری آن نسبت به بیماری های مختلف منجر شد.

بیماری پیر 

مشکلات جدی سلامت پیر در سال 1966 آغاز شد. همانطور که در بالا ذکر شد، پدر پایسیوس مبتلا به بیماری سیستم تنفسی شد که او را بسیار ضعیف کرد. ملاقات های ثابت مردم، بار سنگینی از مشکلات و نگرانی هایی که او همیشه طوری حمل می کرد که انگار مال خودش بودند، و همچنین خستگی فیزیکی از وظایف مهمان نوازی بود، که منجر به خستگی او شد. او ساعات کمی در روز برای استراحت داشت در حالی که شب را به دعا اختصاص داده بود.

پیر با استفاده از قالب های فلزی که خود می تراشید آیکون های کوچکی درست می کرد. او این آیکون ها (صلیب مقدس، حامل مقدس خداوند، قدیس آرسنیوس از کاپادوکیا) را به عنوان برکت به بازدیدکنندگان می داد. این وظیفه بار اضافی برای برنامه های فشرده اش بود، به ویژه هنگامی که او از ماشین چاپ استفاده می کرد که نیاز به تلاش فیزیکی زیادی داشت؛ و در نتیجه، او فتق را توسعه داد. او مرتباً از انجام عمل جراحی اجتناب می کرد و سعی می کرد راه های خود را برای تسکین دردش پیدا کند، که زیاد موفق نبود. هنگامی که او می نشست رنج می برد، اما حتی بیشتر هنگامی که می ایستاد. وقتی که من در صومعۀ قدیس یوحنای متکلم در سوروتی بودم، یک بار به یاد می آورم که او ساعتها ایستاده باقی ماند، تا همه بتوانند به کنار او بیایند و از او برکت بگیرند. او حتی زمانی که کمر درد داشت و از شدت درد عرق می کرد ننشست. برای پنج سال، او با پایداری نمونه ای در برابر بیماری دردناک فتق روبرو شد، و در نتیجه عملکردهای بالایی از صبر و شکیبایی را برای هر دو عصب و روحانیت نشان داد.

هنگامی که یک گروه از دوستان نزدیک، که پزشک بودند، او را در سوروتی ملاقات کردند، آنها به معنای واقعی کلمه او را ربودند و به بیمارستان برای عمل جراحی منتقل کردند.

آخرین بیماری پیر

از سال 1988، پدر پایسیوس با مشکلات روده روبرو بود. در سال 1993، در طول دوره روزه بزرگ، زمانی که او به طور سختگیرانه روزه می گرفت، بسیار ضعیف شده بود. او در طول شب به علت درد غیرقابل تحمل و خونریزی مداوم نمی توانست استراحت کند. گرچه او به بازدید کنندگان گفته بود که بسیار بیمار است، بسیاری از آنها اصرار داشتند که او را ببینند. او گاهی اوقات چنان احساس خستگی می کرد که از حال می رفت. با این حال، او وضعیت بد سلامت خود را نادیده می گرفت، و می پذیرفت که بازدیدکنندگانش را ببیند و آنها را از غم و اندوهشان رها سازد.

وقتی که من در صومعه بودم، برخی از وظایف پرستاری را بر عهده گرفتم. یک روز، من نزد پیر رفتم و به او گفتم: "من برای شما برخی از ویتامین ها و قرص های آهن را آورده ام. من معتقدم این به افزایش هماتوکریت شما کمک خواهد کرد. "

او پاسخ داد: "پدر، ویتامین ها هیچ کمکی به من نمی کنند، زیرا خون من در شرایط بسیار بدی است." و سپس او با شوخی گفت:"علاوه بر این، پدر تئوکلیتوس به مقدار زیادی آهن نیاز دارد، زیرا او در حال انجام برخی از کارهای ساخت و ساز در صومعه است. من نمیخواهم با گرفتن تمام آهن ها او را در وضعیتی دشوار قرار دهم. از آنجایی که می دانم، آهن برای من بی فایده است؛ آنچه من اکنون واقعا نیاز دارم، فولاد است. "

او برخاست و خندید، یک لیوان آب را گرفت و در آن یک قرص ویتامین گازدار انداخت و گفت: "تجربه من با دارو بسیار منفی است، بنابراین نمی خواهم دوباره مصرف قرص ها را آغاز کنم. با این حال، من مایل هستم، توصیه هایی در مورد آنچه که باید از خودم محافظت کنم، دریافت کنم، و من واقعاً بسیار سپاسگزار خواهم بود. "

هنگامی که قرص گازدار حل شد، او دوباره شیشه را گرفت و خندید و اضافه کرد: " پس از آنکه من در زمین دفن شوم، همه چیز تحت مراقبت قرار خواهد گرفت". او لیوان را تکان داد، به طوری که بخواهد پیشنهاد دهد "به سلامتی"، اما به جای آن آرزو کرد: "پدر، بگذار همه در صلح بیارامند!"

در حالی که به سخنان پیر گوش می دادم، در کنار او زانو زدم و از او التماس کردم که به تسالونیکی برود تا برای تشخیص بیماری او آزمایش های پزشکی انجام شود. پیر از من خواست که بلند شوم و سپس گفت: "پدر، گوش کن. وضعیت سلامت من منفعتی بزرگ برای زندگی روحانی من است و من واقعا نمی خواهم آن را تغییر دهم. اینها دلایلی است که من نمیخواهم برای آزمایشات پزشکی به تسالونیکی بروم:

1) مسیح شرایط سلامتی ما را می داند. از آنجا که او بهترین دکتر است، باید به او اعتماد داشته باشیم. اگر به نفع خودمان باشد، او بر طبق آن عمل می کند و بیماری ما را درمان خواهد کرد.

2) از آنجا که من اعتقاد دارم که توموری در روده من ایجاد شده است، بهترین راه آن است که آن را همانطور بگذاریم باشد. در غیر این صورت، اگر ما با آن بازی کنیم، بدتر خواهد شد.

3) در روزهای ما، همه از سه چیز رنج می برند: سرطان، بیماری های روانی و طلاق. چندین نامه از میان نامه هایی که هر هفته دریافت می کنم درباره این مشکلات است. او با خنده گفت: "من از هیچ بیماری جدی روانی رنج نمی برم. من هیچ ارتباطی با ازدواج و طلاق ندارم حداقل، بگذارید به عنوان تسلی افرادی که در سختی هستند از سرطان رنج ببرم. خیلی خوب به نظر نمی آید، وقتی که همه مردم در جهان در درد و غم هستند و یکی از ما چیزی برای نگرانی ندارد. حال، خدا را شکر، همه چیز خوب است.

4) خداوند عمیقاً تحت تاثیر قرار می گیرد، زمانی که کسی مبتلا به سرطان یا برخی از مشکلات جدی دیگر است، و در مورد آن شکایت نمی کند، بلکه در عوض برای همدرد های خود دعا می کند. سپس، ممکن است یکی جرأت کند به مسیح بگوید: "ببینید، من برای خودم درخواست هیچ گونه کمکی نمی کنم، اما لطفا به دیگران کمک کنید." و خدا کمک می کند. بنابراین، پدرم، بیش از حد نگران من نباشید. "

 در طول روزه بزرگ، در سرویس سال 1993، پدر پایسیوس به علت هماتوکریت پایین می خواست که غش کند. اغلب، هنگام ایستادن او ناخودآگاه غش می کرد. اما او ناامید نشد و با صبر و استقامت و شجاعت با بیماری اش مواجه شد.

یک روز یکشنبه از یک کشیش و دو راهب دیگر خواست که بیایند و سرویس لیتورجی الهی قدیس باسیل بزرگ را ارائه کنند. اگر چه او بسیار ضعیف بود، او به کشیش در محراب مقدس کمک کرد. همانطور که او در جایگاه محراب ایستاده بود و دعا می کرد، ناگهان او دچار مشکل تنفسی شد و شروع به لرزیدن کرد. سپس، او تعادل خود را از دست داد و نزدیک بود غش کند و بیفتد، اما خوشبختانه راهبان موفق شدند او را به موقع بگیرند. آنها او را بر روی زمین قرار دادند که چندین دقیقه در آنجا او بی هوش به نظر می رسید. بعد از مدتی او به هوش آمد و آنها به او کمک کردند تا به صندلی خود بازگردد. هنگامی که آنها سعی کردند صندلی جایگاه را پایین تر بیاورند تا او بتواند بنشیند، او از انجام این کار خودداری کرد. او در تمام طول مدت سرویس ایستاده بود، با اینکه چهره اش مانند شمع خالص رنگ پریده بود. او پریشان شد زیرا شرایط سلامتی اش به او اجازه نمی داد عشاء مقدس را دریافت کند. بعد از مدتی او دوباره از حال رفت. هنگامی که او به هوش آمد، آنها او را مجبور کردند که برود و دراز بکشد، اما او قبول نکرد؛ نه تنها او دراز نکشید، بلکه از نشستن در جایگاه خودداری کرد و همچنان ایستاد. در مدت کوتاهی او برای آماده سازی زئون رفت و برای سومین بار از حال رفت. هنگامی که او به هوش آمد، او پرسید: "آیا زئون آماده است؟" و به طور کامل توجه ای به حادثه نداشت. او تصمیم گرفت که عشاء مقدس را دریافت نکند، زیرا او می ترسید که ممکن است استفراغ کند.

هنگامی که این سرویس تمام شد، راهبان در اتاق مهمانی کوچک نشسته بودند تا شیرینی بخورند و پدر پایسیوس (به طور معمول) به حجره خود رفت تا شمع روغنی خود را روشن کند. او بر روی یک چهارپایه ایستاد؛ چرا که شمع روغنی بالا بود و چیزی که بعد از آن شنیدند این بود که: "اوه، مریم مقدس" به دنبال یک صدای بلند. آنها به شدت ترسیدند و به داخل رفتند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است. آنها او را بی هوش بر روی زمین یافتند. هنگامی که او به هوش آمد، به آنها گفت که باید بروند. آنها گفتند: "پدر پایسیوس، چطور می توان پس از چندین بار بی هوش شدن شما را تنها گذاشت؟" او پاسخ داد: "هیچ چیزی برای نگرانی وجود ندارد! حال، من احساس می کنم بهتر هستم، شما بروید. "

 راهبان اطاعت کرده، رفتند و در مورد سلامتی او بسیار نگران بودند. این وضعیت تا اکتبر 1993 ادامه داشت. او دائماً خونریزی داشت، غش می کرد، تمایل به استفراغ داشت. علاوه بر این درد در روده اش نشستن را برایش دشوار کرده بود.

22 اکتبر (5 نوامبر بر طبق تقویم جدید) آخرین روز او در کوه آتوس بود؛ او آنجا را ترک کرد و به صومعه قدیس یوحنای متکلم در سوروتی رفت تا در 10 نوامبر، در سرویسی که به افتخار قدیس آرسنیوس بود، حضور یابد. او چند روزی در صومعه اقامت کرد، همانطور که همیشه این کار را انجام می داد؛ زمانی که او برای رفتن به کوه آتوس آماده بود، پزشکان وجود توموری را به اندازه یک پرتقال کوچک در قسمت انتهایی راست روده تشخیص دادند. آنها تصميم گرفتند که از پرتودرمانی استفاده کنند تا حجم آن کاهش یابد و سپس بر رویش عمل جراحی انجام دهند. سیتی اسکن گسترش سرطان را در کبد و ریه تایید کرد. علیرغم این یافته ها، عملیات برای جلوگیری از انسداد کامل روده توسط تومور موجود، ضروری در نظر گرفته شد.

 حدود ساعت 1:30 بعد از ظهر، وقتی که عملیات تمام شد، پیر به بخش مراقبت های ویژه منتقل شد. تنها چند نفر مجاز به بازدید از او بودند. ما تا زمانی که او هوشیاری خود را دوباره به دست آورد، در کنارش بودیم. او چشمهای خود را برای مدت کوتاهی باز کرد و سپس دوباره خوابید. وقتی که او سرانجام بیدار شد، از او پرسیدم: چه احساسی داری؟

او تلاش می کرد تا لبخند بزند و گفت: "مثل یک فضانورد، آیا نمی بینید" (او یک ماسک اکسیژن روی صورتش داشت، سرم وریدی در دو دستش، سیم های کارتوگرافی بر روی قفسه سینه اش، کاتتر در بینی اش و یک کاتتر مثانه ادراری، و یک مبدل ویژه برای اندازه گیری فشار اکسیژن جزئی).

او با تقلای زیادی ادامه داد: "به من یک مدال هم داده شد و به قفسه سینه خود اشاره کرد که سیم کارتوگرافی نصب شده بود؛ اما واقعا نمیدانم چه رتبه ای به من داده اند. آیا من یک سرهنگ هستم یا عادی؟ "

سپس او چرخید و به یک دوست قدیمی، پزشکی که از پیر بسیار بهره مند شده بود، رو کرد و از او پرسید: کاستا، بلاخره  در درون من چه یافتند؟ آیا همانطور که توموگرافی نشان داد تومور گسترش یافته است؟

"بله، پدر،" دکتر پاسخ داد. "کبد و همچنین ریه ها تحت تاثیر قرار گرفته اند."

"برای من مهم نیست که متاستاز کجاست، تا زمانی که این پاک باقی بماند" (و او به سرش اشاره کرد).

او بحث کوتاهی با دکتر داشت و زمانی که او را ترک کرد، من تنها با او باقی مانده بودم.

در میان چیزهای دیگر، او به من گفت: "پدرم، صادقانه می گویم، اگر خونریزی بتواند فقط برای چند ساعت متوقف شود، تا من بتوانم در سرویس لیتورجی الهی حضور داشته باشم، من اصلا ناراحت نخواهم بود. ضمناً، من تازه به یاد آوردم که از خدا خواسته بودم کاری کند تا از سرطان رنج ببرم. "

 من برخی مشکلات شخصی داشتم که پیر پایسیوس در موردشان می دانست. من عمیقا تحت تأثیر این رفتار قرار گرفته بودم که علیرغم شرایط پس از عمل جراحی و درد غیر قابل تحمل اش، او سعی می کرد راه حل هایی برای مشکلات من پیدا کند. او برای دیگران هم همین کار را انجام می داد، صرف نظر از وضعیت سلامتی بسیار بد خود. شخص می توانست عشق خالصی که او برایش داشت را حس کند.

بسیاری از مردم ناراحت بودند، زیرا نمی توانستند او را در بیمارستان ملاقات کنند. دلیلش این نبود که پیر خواستار استراحت و آرامش خود بود یا نمی خواست دیدار کنندگانش را ببینند. او راهبی بود که روح بسیار حساس و محرمانه ای داشت، او نمی خواست تسلی و آرامی مردم را بپذیرد، در حالی که بیمارانی که در نزدیکی او قرار داشتند، هیچ کس را در کنارشان نداشتند. علاوه بر این، او نمی خواست تداخل در روند روزانه بیمارستان بوجود بیاورد، چرا که بعضی از پزشکان از رفت و آمد بسیاری از بازدیدکنندگان ناراضی بودند.

 او به کسانی که به او اطلاع می دادند که کسی بیرون منتظر اوست، می گفت: بازدید ها برای بیمار مفید نیستند. بلکه صلح و آرامش "

او به مدت 10 روز در بیمارستان باقی ماند و سپس به صومعه قدیس یوحنای متکلم برای بهبودی منتقل شد. در همین حال، پزشکان او را مطلع کردند که پیش بینی خیلی خوبی ندارند و طول عمر او بیش از چهار ماه نیست. هنگامی که پیر در مورد آن شنید، او لبخند زد و گفت: آیا باید انقدر صبر کنم؟ آیا نمی شود زودتر از این باشد؟ "

او از دردی حاد رنج می برد که در آن زمان غیر قابل تحمل بود. او با صبر و شادی نمونه ای با این درد وحشتناک مواجه شد و تحمل کرد و همانطور که می گفت او به شهادت شهیدان مقدس فکر می کرد که برای عشق به مسیح رنج بردند، در حالی که او فقط برای بهبودی رنج می برد!

پدر پایسیوس به طور قطعی تصمیم به بازگشت به کوه آتوس را گرفته بود. او در روز دوشنبه 13 ژوئن در حال عزیمت بود. در همین حال، تب بالا برایش دشواری در تنفس ایجاد کرد و مجبور شد سفر خود را لغو کند. وضعیت سلامت او به تدریج رو به وخامت گذاشت. بر اساس یک اسکن، متاستاز اکنون بزرگترین بخش کبد را که به طور قابل توجهی متورم شده بود، اشغال کرده بود. هر روز و پس از آن، او مجبور شد از ماسک اکسیژن برای تسهیل تنفس خود استفاده کند.

با گذشت زمان، بی اشتهایی و مشکلات تنفسی اش به طور پیوسته افزایش یافتند، و همچنین درد معده او، که در حال حاضر حادتر و مکرر شده بود. بیشتر از همه اینها، او به طور دوره ای تب بالا و تاکیکاردی شدید داشت؛ متئوریسم شکم او باعث رنج شدیدی می شد، زیرا او نمیتوانست به راحتی در رختخواب بماند. در تمام مراحل بیماری اش، او هرگز از تکرار این که ما باید صبور باشیم، دست نکشید، در حالی که صبر و شکیبایی خودش یک نمونه عالی برای همه ما بود.

 در اواخر ماه ژوئن، پزشکان او را مطلع کردند که او حدود 2-3 هفته برایش باقی مانده است. روز دوشنبه، 11 جولای، در روز قدیس اُفمیا، پدر پایسیوس برای آخرین بار عشاء مقدس ربانی را دریافت کرد و در مقابل تخت خود زانو زد. در طول 24 ساعت آخرش، او بسیار آرام و متین بود، و با اینکه رنج می برد، او اصلاً شکایت نکرد. او تمایل به مصرف داروی بیشتری نداشت. تنها دارویی که او پذیرفت، کورتیزون بود، زیرا طبق گفته پزشکان طول عمر او را بیشتر نمی کرد، اما تنها به او کمی قدرت می داد. روز سه شنبه، 12 جولای، پیر پایسیوس فروتنانه و صلح آمیز روح خود را به خداوند، که او عمیقا دوستش داشت و از دوران کودکی او را خدمت کرده بود، ارائه کرد.